200 baris pertama.
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید DigiMoviez@
بهم اعتماد داری؟
ای کاش هیچ وقت ندیده بودمت.
حالا که دیدی، الانم رسیدیم به اینجا.
کل این کهکشان روی تصمیم یه نفر می چرخه، تو.
ریش، ریش...
فکر نمی کنم بتونم از پسش بر بیام.
و تو بهتر از هر کسی می دونی پای چی وسطه.
از بلایی که سرمون آوردی متنفرم.
می دونم. اگه عصبانی باشی بهتره.
عصبانی نیستم.من...
دوستت دارم.
می دونم پسرم.
تمومش کن.
مستقیم برو تو محفظه خواب مصنوعی. مخصوص خودت برنامه ریزی شده.
و نباید با اون خداحافاظی کنی.
اون رو قاطی این کار نکن.
ریش.
هنوز دارم خواب می بینم، مگه نه؟
خواب نمی بینی.
تو چطور هنوز زنده ای؟
نیستم. توی دلیورنس مردم.
همشون رو گول زدی.
فکر می کنند بهشون اهمیت میدی.
ولی حقیقت اینه که هیچ کسی برای تو مهم نیست.
همشون نقطههای روی یه نمودارن.
برای همینه که شکست میخوری.
چون برات مهم نیست کی میمیره یا زنده میمونه.
قرار نبود تو بمیری. ولی نقشه رو عوض کردی.
من رو قاطیش کردی چون بهم اعتماد نداشتی، اگه بهم اعتماد میکردی زنده میموندم.
بعدش مثل آشغال من رو از هوابند بیرون انداختن.
بیرون انداختنم که تا ابد توی فضا، منجمد و معلق باشم.
تو آشغال نبودی.
نه.
پسرت بودم، و گذاشتی بمیرم.
ولی چرا تعجب کردم؟ جفتمون میدونیم که بار اول نبوده.
حالت خوبه؟
یه قرنی میشه که پا نداشته.
حالا که حرف از پا شد، پاهات رو از کجا آوردی هری؟
بهت که گفتم، نمیدونم. کاله بهم گفت برم سمت دنیای "اونا"
چطوری؟ توی منشور نخستین گیر کرده بودی.
وقتی ذهنم رو از دست داده بودم جلوم ظاهر شد.
گفت که تجسم خود منشوره.
ولی من اون رو دیدم. مثل من جسم مادی داشت، ولی روی رادار به عنوان موجود زنده ثبت نشد.
من ثبت میشم؟
آره.
بدنم دقیقا مثل لحظه قبل از مرگمه.
با کاله رفتم توی غار، هیچ وزنی نداشتم و توی تاریکی غار منتظر ایستادم.
و بعد وقتی کنار تو بیدار شدم، کشش جاذبه رو روی ستون فقراتم حس کردم.
ازت یه بدل درست کرده.
پس بعد از یه قرن و نیم، سلسله ژنتیکی رقیب پیدا کرده.
متوجهم چه قدر مضحکه.
یه نفر هست که میخواسته دوباره یه بدن از گوشت و خون داشته باشی.
چه قدر به خودت زحمت دادی تا خودت رو تبدیل به یه ایده بکنی.
یه نگاهی به این بنداز. چندتا پیغام ارسالی پیدا کردم.
بنیاد سراسر حاشیه بیرونی گسترش پیدا کرده.
دارن روانشناسی تاریخی رو به عنوان جادو تبلیغ میکنند.
تو رو به عنوان پیامبر تبلیغ معرفی میکنند.
من نه. اون. اون یکی سلدان.
و رخ دادنش هم ناگریز بود مردم عاشق زانو زدننند.
در حال نزدیک شدن به ایگنیس.
داریم به ایگنیس میرسیم.
مگه این که بخوای دوباره کشتیم رو ازم بگیری.
ایگنیس. هزار سال پیش دست امپراطوری بود.
گونههای زنده متنوعی داره، ولی از زمان رفتن امپراطوری انسانی روش زندگی نکرده.
خب، اگه کسی اونجا نیست، کی ما رو صدا کرد؟
در حال ورود به جو.
لعنتی! چی شده؟
خرده ریزای یونی توی جو سیستم رو ریست کردند.
یعنی چی؟
یعنی فقط میتونم بچرخم.موتور از کار افتاده.
یعنی بده؟ آره!
میتونی ببریمون پایین؟ خفه شو!
درختا! درختا! درختا! میدونم!
بجنب!
هری، صدمه دیدی؟
یه کم. خیلی وقت بود که درد فیزیکی رو تجربه نکرده بودم. خوشحال کننده است.
تا وقتی زخمات بدتر نباشه آره.
یه بررسی صدمات انجام بده. میرم و میام.
کجا داری میری؟
جنگل. یه نفر داشت فرودمون رو تماشا میکرد.
به نظرم اول باید بهمون کمک کنی سفینه رو تعمیر کنیم.
خب، حین فرود کلی سر و صدا راه انداختیم.
اگه یه نفر داشته بهمون نگاه میکرده، ترجیح میدم به جای اینجا، اون بیرون ببینمش.
لعنتی! پلههای خروجی حین فرود صدمه دیدن. از هوابند میرم.
داری اجازه میدی چیزی که توی بینشت دیدی روت اثر بذاره. بهش اجازه نده.
میدونستم کار راحتی نیست.
هر اثری از سوقصد که مونده باشه رو ممنوع الپخش کردند.
درسته. ویدئوهای اتاق خواب امپراطوری از دسترس خارجن.
و مسئله خانوادهام چی؟
چیزی وجود نداره، قلمرو. متاسفم.
ممنونم مارکلی. به زودی درخواست دیگهای برات میفرستیم.
تو اتاق خواب دی بهش حمله کردند.
فکر کنم باید یه جوری برم اون تو تا یه نگاهی بندازم.
و مطمئنی این تنها راهه؟
خوشت نمیاد بدن جوان و زیبام رو در ازای اطلاعات پیشکش کنم؟
نترس رو. بیشتر از اون چیزی که بخوام بهش نمیدم.
امیدوارم همینطور باشه. بعضی وقتا موندم اون شاهدخت سارث خجالتی کجاست؟
همراه بقیه خانوادهام مرد.
میخواد همبستر بشیم.
همونطور که امیدوار بودی. یه اتحاد واقعی میخواستی، نه یه اتحاد کاغذی.
بله. همه چیز داره خوب پیش میره. ولی من...
در اون زمینه به تو عادت کردم.
تو یه مرد هستی. یه مرد فوق العاده از هر نظر که اون دختر
تا حالا مثلش رو ندیده.
دقیقا.
و از اونجایی که پیشنهاد از طرف اونه، احتمالا خودش رو آماده کرده. زمان زیادی لازم نداره.
و حس میکنم که تو هم آمادهای.
همین نزدیکیا میمونم. باشه.
به من فکر کن.
بیا تو سارث. منتظرت بودم.
ممنونم که موافقت کردی.
متوجهم که امور عاشقانه برای بانوان جوان مهم هست.
خلوتگاه درونی. اجازه هست؟
خواهش میکنم. راحت باش.
واو، این یکی رو باش. عجب چیزیه.
ممنونم.
داره تعمیر میشه؟
به خاطر کپک و انگله.
قدیمیه. اصالتا کلیان اول رو نشون میداد،
ولی برای هر دی دوباره طراحی میشه تا تلاش منحصر به فردشون در راه
امپراطوری رو نشون بده.
و اونا بالای سرت حلقههای مدارین؟ چه قدر دراماتیک.
برادرم شروعشون کرد. خودم کاملشون کردم.
از اون چیزی که فکرش رو میکردم چشم گیر ترن.
اصالتا طراحی شده بودند تا از روی زمین دیده نشن.
ولی میخواستم مردم کمان ها رو ببینند، مثل زنجیری که دور دنیا پیچیده شده.
مردم همیشه باید به یاد داشته باشن که فقط به خاطر اراده من
زنده هستند.
هالهات. حتی حین همبستری هم میپوشیش؟
همیشه.
درجهاش رو تا این حد بالا بردی؟ اگه خوای...
نمی دونم... در کونی بخوری چی؟
تصور میکنم اینجا عصایی چیزی باشه که بتونه نشان سلطنتی رو
روی باسن آدم حک بکنه.
دستور میدم چندتایی درست کنند.
تخت خیلی نرمی داری.
یه مثل قدیمی هست که میگه:
سر یک پادشاه هیچ وقت به نرمی روی بالشش استراحت نمیکنه.
راست میگن؟
ظاهرا اون پادشاهای دیگه بالشای بهتری لازم دارن.
و به نظرم اون جوک رو قبلا بهت گفتم.
هنوزم داری به جوک بالش میخندی؟
نه. به تو میخندم.
فکر کنم وقتی یه مرد و زن کنار هم هستند،
متوجه میشی که اگه بخوای همه چی خوب پیش بره، مرد باید رو باشه.
یه احمق رو حس میکنم.
یاد میگیری. بذار لباست رو بزنیم بالا.
زانوهات؟
نه. چی کار داری...
نه. بسپرش به من.
خب، اون انگشت پامه. خیلی خب. حواسم هست.
میخوای که من... حرف نزن.
بار اولت نیست.
حقیقتش، مثل این یکی نه.
داری نقش بازی میکنی. میدونم که قبلا معشوقه داشتی.
توی حادثهای که تو رو به تخت نشوند کشته شده بودند.
چرا تعجب نمیکنم که تو اینقدر از روزای آخر خانواده من خبر داری؟
قصد تو همبستری با من نبود.
میدونم برای چی اینجایی. توی این اتاق بود که من تقریبا کشته شدم.
تو همین اتاق؟
دیدم چطور اطراف اینجا چرخیدی، سناریوی ترور رو تصور میکردی،
و فکر میکردی چرا موفق نشدند.
آروز میکنی که موفق شده بودند، مگه نه؟
شاید فکر میکنی اینطوری اون ترازوی خیالی عدالت برابر میشد؟
شاید تو بهشون پول دادی؟
آره! میخواستم ببینم چطوری آدم کشا اومدن اینجا.
نه به خاطر این که اونا رو اجیر کرده بودم.
میخواستم ببینم اینجا برای زندگی کردن امنه یا نه.
تا حالا اصلا سعی کردی خودت رو بذاری جای من؟
اصلا درک میکنی بقیه هم نظر و درک خودشون رو دارن؟
چطور ممکنه درک کنی؟ نزدیک ترین آدمایی که داری خود توئن.
فکر میکنی نمیتونم امنیتت رو تامین کنم؟
کل ترانتور رو دارم زیر و رو میکنم. خائنا رو پیدا میکنم...
روزهاست که داری میگردی، ولی هیچ چیزی پیدا نکردی.
عذر میخوام امپراطوری، ولی خیال من جمع نشده.
اگه داری درخواست ازدواجم رو رد میکنی بگو!
و حکم مرگ خودم رو امضا کنم؟
خائنت رو پیدا کن و قول بده که امنیت رو بر قرار میکنی و بعد پیشنهادت رو قبول میکنم.
البته که میتونم. عهد میبندم!
پس منم قبول میکنم! پس برو بیرون!
همه چی رو شنیدی؟
نه. از راه خدمتکارا رفتم.
گمان میکنه خانوادهاش رو من کشتم. مجبور شدم متهمش کنم که قصد کشتنم رو داشته.
دعوا بالا گرفت. نامزد شدیم.
موفق باشی.
هیچ ردی از قتل خانوادهاش به تو نمیرسه.
شخصا ازش مطمئن شدم.
باید با احتیاط باهاش رفتار کنیم.
باهوشه. و اهل پیش بردن نقشههای خودشه.
شهبانوی آینده خوش شانس تر از چیزیه که لیاقتشه.
و نیاز تو هم برطرف نشده.
ممنونم امپراطوری.
کلیان صدام کن.
خوشم اومد.
چه لذیذ. چطور اینقدر خوشمزه شدی.
نمک زیاد میخورم کلیان.
از قبل مزه دار شدم.
اسمت چیه؟
رو، رو کورینثا از قلمرو.
No comments yet. Be the first to leave one.