The Midnight Gospel

The Midnight Gospel

Muat Turun Sari Kata Farsi Persian

Musim 1

Maklumat siaran

The Midnight Gospel S01E08 WEBRip x264-ION10
Ulasan oleh thetrueali

Tag

webrip
web
BRip
x264
720p
720
1080
Diterbitkan pada: 2021-01-10
Muat Turun: 44
Masalah Pendengaran: No

Pratonton sari kata Farsi Persian

200 baris pertama.

‫ادغام با شبیه‌ساز تا، سه...

‫دو...

‫یک...

‫- یه لحظه صبر کن ‫- باشه

‫مامان؟

‫سلام، مامان

‫- سلام، دانکن ‫- میشه توی برنامه‌ی ویدیویی من باشی؟

‫ترجمه: ‫Thetrueali

‫چه حسی داری از اینکه من پسرتم؟

‫عشق می‌کنم که تو پسرمی

‫تو...

‫وقتی منو بدنیا آوردی چند سالم بود؟

‫پنج هفته زود بدنیا اومدی

‫جدی؟

‫- آره ‫- داستانش چیه؟

‫میشه داستان تولدمو تعریف کنی؟

‫- حتماً ‫- بعد می‌ریم سراغ خودت

‫البته، حتماً

‫خب، پنج هفته زود بدنیا اومدی

‫ماه کامل بود، البته

‫و توی روز تولدت...

‫بیستم آپریل...

‫خب...

‫داشتیم با داداش بزرگ‌ترت توی ‫استخر آب‌بازی می‌کردیم

‫و برام واضح شد که وقتشه که ‫برم به بیمارستان

‫- بجای اینکه توی استخر بچه‌ها باشم ‫- صحیح

‫مگه اینکه می‌خواستم بچه‌مو توی ‫استخر بچه‌ها بدنیا بیارم

‫- درسته ‫- که این کارو نکردم

‫واسه همین رفتیم بیمارستان...

‫و تصمیم گرفتی تا حد ممکن، ‫زود بدنیا بیای

‫- باید خارج می‌شدم ‫- معلومه، این کارو کردی

‫بیرون کلی کار داشتی

‫و بعد، پس بعدش ازت در اومدم

‫- آره ‫- و بعدش چی شد؟

‫خب، منظورم اینه که...

‫چی کار کردی؟‌ نگاهم کردی؟

‫بچه‌دار شدن چطوریه؟

‫خب، می‌دونی، نمی‌خوام خیلی ‫وارد موضوعات شخصی بشم، دانکن

‫- می‌تونی. اونا همه‌چیو راجع به من می‌دونن ‫- باشه. اینم می‌دونن؟

‫می‌دونن که وقتی که بدنیا اومدی...

‫روی عینک دکتر شاشیدی؟

‫به این اشاره نکرده بودم

‫اینو یادم نمیاد

‫خب، این اولین اتفاقی بود که افتاد

‫این بود که وقتی بدنیا اومدی، انگار شاید ‫نه ماه بود که دستشویی‌تو نگه داشته بودی

‫هنوز باید دم به دقیقه بشاشم

‫خب، اون دفعه‌اش روی عینک دکتر بود

‫پس شاشیدم روی عینک دکتر...

‫و منم این کارتو نگاه کردم...

‫کِی قیچیم کردن؟

‫بعدش

‫پس درست بعد از اینکه روی ‫صورت دکتر شاشیدم...

‫- سر دودولمو برید ‫- برید...

‫خب، اونو میگی...

‫فکر کردم منظورت بریدن بند ناف ‫بود. اتفاق بعدی، بریدن...

‫نه، ختنه... بند ناف رو بی‌خیال

‫کِی ختنه‌ام کردن؟

‫اون دو دقیقه بعد بود، متاسفم ‫که اینو میگم، و گریه هم کردی

‫- گریه کردی ‫- معلومه

‫جیغ کشیدی

‫- معلومه که جیغ کشیدم. کیه که نکشه؟ ‫- احساس وحشتناکی داشتم

‫فکر می‌کردم که فکر بدیه

‫پس این پروسه‌ی بدنیا اومدن ‫یه بچه‌ی آمریکاییه

‫یه بچه‌ی آمریکایی

‫از کص پرت میشه بیرون...

‫می‌پاشه روی عینک دکتر و بعد نوک ‫کیرش بریده میشه

‫و بعدش، بعدش...

‫- تعجبی نداره که همه‌مون کسخلیم ‫- نه، نه، نه

‫داستان اینجا تموم نمیشه

‫- بعدش، پیچیدنت توی یه پتوی صورتی ‫- عالی شد

‫- پتوی آبی نداشتن ‫- تحقیر کردن

‫سر کیرشو بریدن و بعد پیچیدنش ‫توی یه پتوی صورتی

‫مثل یه عضویت شیطانی توی یه گروه افتضاحه

‫خب، درواقع خیلی بامزه بود. ‫یه شروع بامزه بود

‫به جز ختنه، که به نظرم فکر بدی بود

‫هرگز دیگه حاضر نیستم بچه‌ی دیگه‌ای ‫رو ختنه کنم

‫چطور میشه پتوی صورتیشون تموم شده باشه؟

‫- منظورت پتوی آبیه ‫- پتوی آبی. وظیفه‌شون همینه

‫فکر کنم اون روز پسر زیاد بدنیا ‫آورده بودن

‫- متوجه‌ام ‫- چه می‌دونم

‫یه لحظه صبر کن، باید مطمئن ‫بشم که این هنوز داره ضبط می‌کنه

‫خب...

‫جونم؟

‫منو زاییدی

‫و خب بعدش چی شد؟

‫- شروع کردم بهت شیر دادم ‫- صحیح

‫چون گرسنه بودی. یه ‫بچه‌ی کوچولو موچولو بودی

‫- دو و نیم کیلو بودی ‫- قبل از موعد بدنیا اومده بودم

‫پنج هفته زودتر بدنیا اومده بودی

‫ولی کاملاً سالم بودی

‫منظورم اینه که، هیچ مشکلی توی ‫ریه‌ات یا چیزی وجود نداشت

‫الان اگه یه بچه انقدر زود بدنیا بیاد...

‫می‌ذارنش توی بخش نوزادان...

‫توی واحد مراقبت‌های ویژه، ‫و از این چیزا

‫ولی تو حالت خوب بود

‫خب، برادرت وارد اتاق شد، ‫دید که دارم بهت شیر میدم...

‫و توی راهرو سر باباش داد زد...

‫که اون بچه داره مامانو می‌خوره

‫این داستانو فراموش کرده بودم

‫یه جورایی حقیقت داره

‫آره، جف اینطور فکر کرد

‫پس جف یه هیولای لاغر رو دید که ‫سینه‌ی مادرش رو می‌خوره

‫و احتمالاً از اون لحظه به بعد، ‫دچار آسیب روحی شده

‫خب، حالا که فکرشو می‌کنم، ‫احتمالاً هنوزم تو این آسیب روحیه

‫چون این بچه وارد خونه‌اش شده بود

‫حالا، قبل از اینکه بازنشسته بشی، ‫سال‌های زیادی روان‌شناس بودی

‫- صحیح ‫- فکر می‌کنی یه چنین چیزی...

‫چقدر روی شخصیت یه آدم تاثیر می‌ذاره؟

‫میزانی باورنکردنی

‫یه چیزی برای بچه‌ی اول اتفاق می‌افته...

‫که برای همیشه تغییرشون میده

‫چون یه دفعه باید چیزایی که ‫داره رو با کسی شریک بشه

‫خب، یه دفعه بهت میگن "بزرگ"، با ‫اینکه هنوز درواقع کوچیکی

‫و خب می‌دونی، همون موقع ‫و همون جا مغزتو میگاد

‫عجب

‫و مجبورن که... منظورم اینه که یه بچه‌ی ‫هیجده ماهه، به هیچ عنوان بزرگ نیست

‫هنوز پوشک می‌پوشه و هنوز نوزاده

‫و یه دفعه، واقعاً لازمه که چیزی ‫باشه که نیست

‫و برای همیشه عوضش می‌کنه

‫«پسر بزرگی باش»

‫پسر بزرگ یا دختر بزرگ

‫خودخواه نباش. توی مشکلات ‫این بچه، به مامانی کمک کن

‫هیچی نخواه، بچه رو بیدار نکن

‫سعی کن چیزی باشی که نیستی

‫- و این برای همیشه آدم رو تغییر میده ‫- پس این...

‫تو روی این ایده صحه می‌ذاری ‫که سال‌های شکل‌گیری...

‫ابتدای الگویی رو تشکیل میده که ‫توی کل زندگی همراه آدم میاد

‫آره. من میگم که پنج سال اول زندگی ما...

‫ساختار شخصیت ما رو به صورتی ‫شکل میده...

‫که هر کار معنوی که بعداً انجام بشه...

‫گرفتار نگاه به الگوی پیاده شده...

‫توسط خانواده‌ی اصلی‌مون میشه

‫هیچ راهی برای اجتناب ازش نیست؟

‫نه. چون، فکرشو بکن...

‫منظورم اینه که، برای هر چیزی ‫که به طور مثبت، تقویت شدی...

‫مثل هر انسان طبیعی دیگه‌ای ‫درِش گیر می‌کنی

‫پس اگه مردم فکر کنن که تو...

‫به طور استثنایی شگفت‌انگیزی، بخاطر اینکه ‫واسه مامانت، پوشک میاری...

‫در اون صورت، این باعث ‫میشه که تو رو مسئولیت‌پذیر‌تر کنه

‫شاید مسئولیت‌پذیرتر از اونی که ‫می‌خواستی باشی

‫شاید فوق‌مسئولیت‌پذیر، شاید ‫به طور اجباری، مسئولیت‌پذیر

‫- صحیح ‫- پس تو با جایی که توش هستی، شروع می‌کنی

‫ولی اگه برنگردی تا ببینی که چی ‫واقعیه و چی نیست...

‫در اون صورت، مسیرت به سمت ‫واقعیت رو داری از دست میدی

‫چه تا جایی که به من مربوط میشه، ‫معنویت از این قراره

‫تشخیص دادن واقعی از غیرواقعی

‫و واسه همین یه معلم لازمش داره

‫و یه معلم باید وقف حقیقت باشه

‫حالا، سوال اینه که...

‫فقط به خیلی از آدما...

‫فکر می‌کنم، وقتی که توی اوقات ‫خیلی پیچیده‌ی آشفته هستم...

‫وقتی که نمی‌خواستم کسی که هستم، ‫باشم و به طور روانی از خودم بدم میاد

‫و از اون به عنوان یه ‫نقطه‌ی مرجع استفاده می‌کنم

‫یه افتضاح پیچ در پیچ از فقر و قرض...

‫و گیچی و روابط بد...

‫فقط هرج و مرج کلی

‫یه جورایی مثل وقتی که میری توی یه ‫رودخونه و نمی‌دونی چطور قایق‌رانی کنی

‫و آخر سر کنار رودخونه بین ‫چندتا شاخه گیر می‌کنی

‫و دورت پر از پشه میشه

‫خب، خیلیا همین الان تو این وضعیتن

‫- اونا فقط... ‫- درسته

‫- اون قایق... ‫- تقریباً همه همینن

‫سکان قایق داغون میشه و آخر سر ‫کنار رودخونه گیر می‌کنن...

‫بعد خودشونو به این خاطر مقصر ‫می‌دونن و از خودشون متنفر میشن...

‫سعی می‌کنن وانمود کنن که گوشه‌ی ‫رودخونه جاییه که باید باشن

‫که در دل عذاب کشیدن از دست زنبورها ‫و راسو‌ها، داستانی نهفته‌ست

‫چطوری میشه یک نفر رو از ‫کنار رودخونه...

‫چطور میشه فهمید یه چنین آدمی ‫الان داره بهمون گوش میده

‫و می‌شنون که راجع به یه معلم ‫یا اینجور چیزا حرف می‌زنی

‫و میگن که «من پول کافی برای ‫اینکه امروز ساندویچ بخرم، ندارم»

‫چیکار می‌کنن؟

‫چه قدم‌هایی باید بردارن تا پروسه‌ی ‫رسیدن به حقیقت رو شروع کنن؟

‫فکر می‌کنم آسون‌ترین کاری که ‫یه نفر می‌تونه انجام بده...

‫اینه که توی حال زندگی کنه

‫و این به معناست که گذشته ‫و آینده رو کنار بذاره...

‫و درون بدنش رو حس کنه

‫حتی اگه یه قرون پول نداشته ‫باشه هم، می‌تونه اینکارو کنه

‫اگه بتونیم یاد بگیریم که خودمون رو ‫از درون درک و حس کنیم...

‫حالت هوشیاریمون می‌تونه عوض بشه

‫راهی هست... میشه که راهنماییم ‫کنی که این چطور می‌تونه باشه؟

‫می‌تونی الان درون دستت رو حس کنی؟

‫صبر کن

‫اینطوری که زیر پوستم؟

‫آره. داخل دستت

‫- آره ‫- می‌تونی از درون حسش کنی؟

‫می‌تونم... منظورم اینه که نمی‌دونم ‫دارم این حس رو به خودم تلقین می‌کنم یا نه...

‫- ولی می‌تونم حس کنم که... ‫- چه حسی داره؟

‫یه‌جورایی مثل وقتی که دو قطب مثبت ‫آهنربا رو می‌خوای به همدیگه فشار بدی

‫یه‌جورایی، مثل اینکه انگار ‫یه میخ داره واردش میشه

‫- جدی؟ ‫- و من به صلیب کشیده شدم

‫- باشه ‫- من عیسی مسیح‌ام

‫شوخی می‌کنم. کاملاً شوخی می‌کنم

‫می‌تونم داخل دستم رو حس کنم؟ ‫واقعاً... تا حالا...

‫- دستت رو حس کن ‫- هرگز...

‫هرگز اینو امتحان نکردم

‫باشه. خب الان امتحانش می‌کنیم

‫خیلی‌خب، دستت رو حس کن

‫انگشت سبابه‌تو از درون حس کن

‫سبابه. اون انگشت کوچیکته

More Farsi Persian subtitles for The Midnight Gospel

Komen

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left