ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
پدرِ من يه مرد بيگناه بود که
بدست يه عده آدم قدرتمند نابود شد
گريسون"ها پشت همه قضايا بودن و بايد تاوان پس بدن"
من همه زندگيم رو وقف اين کردم که انتقام مرگ پدرم رو بگيرم
بالاخره يه نفر ميفهمه که تو کي هستي
دست از تلاشم بر نخواهم داشت
تا زماني که همه بانيانِ اونکار تاوان پس بدن
همون شبي که "کنراد" انتخاب شد اومد پيشم
بدون شک مطمئن بودم که اون فرزند خودمه
"ـ "مارگو لِمارشال "ـ دختر "پاسکال لِمارشال
من يکي از طرفداراي بزرگ نشريات ايشون هستم
"Voulez" ـ مخصوصاً ـ واسه همين من اومدم اينجا
قصد دارم نسخه آمريکايي کاراي اون رو شروع کنم
شما دچار بيماري "هانتينگتون" هستيد جنابِ فرماندار
تو مسئول اون اتفاقي که
ـ امروز واسه کنراد پيش اومد هستي، درسته؟ ـ من کاري ميکنم که حسابي زجر بکشن
اونا آدم هاي بدي هستن که کاراي وحشتناکي کردن
کارت که تموم شد براي هميشه از اينجا برو
وگرنه من حقيقت رو به همه ميگم
بيا قبل از اينکه تابستون تموم بشه ازدواج کنيم
ـ تو اينجا چيکار ميکني؟ ـ همون کاري که تو ميکني
ميخوام زندگي دختر همسايه شما رو نابود کنم
اعتقاد بر اينه که گناه
فقط بوسيله آب مقدس و غسل تعميد قابل پاک شدنه
ولي گاهي گناهاني هستند که
به اين راحتي قابل شستشو نيستند
از آنجا که گناهان فقط به واسطه
ابراز پشيماني از روي خلوص نيت قابل بخشش هستند
کساني که خلوص نيت ندارند هرگز بخشيده نميشوند
الان کيلومترها از جلوي ديد کنجکاوِ مردم دوريم
الان ميتونيم به کارمون بسم
دقيقاً به چه کاري ميتونيم برسيم "آقاي مَتيس"؟
سه روز پيش، تو دوباره پيدات شد
و ادعا کردي که ميخواي از "اميلي تورن" انتقام بگيري
من معمولاً به آدم هايي که ميان و چيزي رو بهم ميگن
که دوست دارم بشنوم اعتماد نميکنم
من تنها کسي نيستم که ميخواد اميلي" حسابي زجر بکشه"
فکر کنم داري زياده روي ميکني اونم با توجه به اينکه شما دو نفر
يه تابستون کامل با همديگه ميپلکيديد
ما قبل از اومدن به همپتون همديگه رو ميشناختيم
چيزاي زيادي در مورد اون دختر هست که تو ازشون اطلاعي نداري
حالا فهميدم اصل مطلب چيه
تو عاشق اون هستي
اون در حين انجام کاري به من خيانت کرد که تو حتي نميتوني تصورش رو بکني
شايد هم بتوني
"من مطمئنم که خيانتِ "ديويد کلارک آتش بزرگي رو در وجود تو روشن کرده
پاي گذشته من رو به اين ماجرا باز نکن
و سعي هم نکن که منو "متقاعد کني کار "ديويد
به کاري که "اميلي" ميخواد انجام بده ربط داره
خيلي مطمئن نباش
روزي روزگاري
ديويد کلارک" نقشه کشيد که زندگي تو رو نابود کنه"
و حالا تو زندگيت رو از دست دادي
"ـ اونم بدستِ "اميلي" و "نولان راس ـ هيچکدوم از اونا
توي اين دنيا دچار نياز مالي نيستند که بخوان اينکارو بکنند
"يه آدم کلاهبردار مثل "اميلي از کارش انگيزه هاي ديگه داره
ـ چرا بايد حرفت رو باور کنم؟ ـ چونکه من همکارشون بودم
ولي به محض اينکه اونا به خواسته خودشون رسيدن
منو با لگد از خودشون روندن
"واسه همين من ميخوام که "اميلي درست همون حسِ خيانت رو احساس کنه
براي همين فقط يه راه دارم اونم همکاري کردن با توئه
"ما ميتونيم حقش رو کف دستش بزاريم "ويکتوريا
ولي واسه اينکار بايد بهم اعتماد کني
بدون مدرک به سختي ميشه بهت اعتماد کرد
خب باشه، من بهت ثابت ميکنم
ـه؟"Voulez" اين مجله
فکر کنم "مارگو" حسابي تو رو تحت تاثير قرار داده که
داري چيزي رو ميخوني که خودت درباره اش ميگفتي
چيزي غير از مدل مو مدل لباس توش نيست
من هرگز نبايد در مورد اين مجله با عکس روي جلدش قضاوت ميکردم
راستش رو بخواي فهميم که توي اين مجله بخشهاي جالب
سياسي و فرهنگي هم هست
حالا چطور به مرتبه بهش علاقمند شدي؟
حقيقتش اينه که فکر کردن در مورد نتيجه
تستي که واسه بيماريِ "هانتينگتون" دادم داشت منو ديوونه ميکرد
انگاري که يه گاو نر بهم شاخ شده باشه
امشب هم با "مارگو" توي رستوران ميوز قرار دارم
ميخوام کمکش کنم مجله اش رو راه بندازه
واقعاً فکر ميکني ميتوني اينکارو بکني؟
خب، راستش من هميشه روياي کاري رو داشتم که
بتونم توش خلاقيت بخرج بدم
فقط لازمه که خودم رو جمع و جور کنم و بعدش هم اصول اساسي کار رو ياد بگيرم
البته اين فقط در صورتي رخ ميده که نامزدم که توي مُد حسابي کار بلدِ
منو همراهي کنه
چرا که نه، با رستوران ميوز تماس ميگيرم و ميگم ميز رو براي 3 نفر حاضر کنن
تو حرف نداري
بسه ديگه
الان سه روزِ که مثل افسرده ها نشستي توي تاريکي
ـ ديگه از حد گذروندي ـ من افسرده نيستم
فقط ميخوام از دوربين خبرنگارايي دوري کنم
که ميخوان براي همه بگن
من کاراييم رو به چه ميزان از دست دادم
که البته کاملاً واضحه اصلاً هم اينطور نيست
صبح کله سحر مشروب ميخوري؟ فکر نکنم همچين کاري خوبي باشه بابا
اگر اينطوره از جلو دست پدرت برش دار
ببين، تو هر روز اينجا پيش مايي
پس واسه چي خودت رو خلاص نميکني و
نمياي اينجا تا لازم نباشه روي مبل دوستت بخوابي؟
خب، اول از همه اونا يه اتاق مهمون دارن
و اگر هم يه زماني مجبور بشم برگردم اينجا فقط واسه اينه که
جلوي مشروب خوردن تو رو بگيرم
من کمکت ميکنم اين مشکل رو پشت سر بزاري چه تو ازم کمک بخواي و چه نخواي
فکر کنم من همه خوش شانسي که داشتم رو واسه تو به ارث گذاشتم
و البته کاملاً ارشش رو داشته
به راننده ام بگو کجا ميخواي بري اون حسابي خوشحال ميشه که
تو رو بدون شرمندگي از اينجا ببره
شايدم احساس معروف بودن ميکني
خداحافظ
اي کلک
ـ الان ديگه حتي به اسمشون هم اهميت نميدي؟ ـ هرچي کمتر بدونم بهتره
مخصوصاً بعد از اون ضربه روحي که
توي رابطه جنسي با "پادما" و "تايلور" داشتم
فقط حواست باشه که با کيا رفت و آمد ميکني
تا وقتي که يه کار واسه "دنيل" تو شهر پيدا کنم
ميخوام بشه بهت اعتماد کنم و اين رو بزارم پيش تو
يه حسي بهم ميگه که تو ميخواي
اون ضرب العجلي که جک" بهت داده رو زير پا بزاري"
بگو ببينم، نفر بعدي که ميخواي روي صورتش ضربدر قرمز بزني کيه؟
"پائول ويتلي"
اون مسئولِ جذب سرمايه گذار براي شرکت "گريسون" بوده
پدرم شاهد اين بوده که اون يه سري جلسه مخفيانه
با کساني داشته که توي اون ماجرا بهش خيانت کردن
پس "کنراد" از زبون چرب و نرم اون استفاده کرد
تا همه چيز رو بهم بريزه؟
من هميشه از اين متعجب بودم که چطور مردم
از پدرت که مرد به اون خوبي بود روي گردان شدن
حالا به جوابت رسيدي
ـ حالا يه چالش جديد پيش رو دارم ـ چطور؟
يعني اون مديرعامل الان قوي تر شده؟
نه، اون براي شخصي بسيار قدرتمندتر از قبل کار ميکنه
پدر "پائول"؟
شما بايد "اميلي" باشيد
خوشحالم که بالاخره تونستم رو در رو شما رو ببينم
منم همينطور
ايشون نامزد من "دنيل گريسون" هستن
پسرِ "کنراد" و " ويکتوريا"؟
بله
من اون قديم نديما واسه پدرت کار ميکردم
تو شرکتِ "گريسون"؟
چه تصادفي
من ديگه چندان به تصادف اعتقاد ندارم
چه تفاهمي پدر
بعدش من چندتا کار تبليغاتي خارج از کشور انجام دادم
البته قبل از اينکه به استخدام کليساي "فرانسيسِ مقدس" در بيام
اين تغيير خيلي بزرگي توي زندگي آدميه که با شرکتهاي بزرگ کار ميکرده
چرا اينکارو کرديد؟
من تو دوره رسواييِ "ديويد کلارک" اونجا بودم
وقتي که اون توي زندان مُرد
واقعاً درک کردم که حرص و طمع ميتونه چه بلايي به سرِ روح آدم بياره
واسه همين از پنجره دفترم يه نگاه به بيرون نگاه کردم
متوجه شدم که ميليون ها روح و روان
توي کوچه و خيابان هست که من ميتونم بهشون کمک کنم
اونم به روش هايي که قادر به کمک کردن به "ديويد" نبودم
واسه همين از شرکت "گريسون" استعفا دادم و به کليسا پيوستم
و بعد از گذشت 10 سال تبديل به اين شخصي شدم که ميبينيد
خيلي متاسفم، در مورد
تشخيص بيماريِ پدرتون شنيدم
پدر و مادرت چطور با اين موضوع کنار اومدن؟
فکر کنم بشه گفت که به خوبي کنار اومدن
از طرز صحبت شما ميشه فهميد که چندان با اونا در تماس نيستيد
اونا چندان با خروج من از شرکت موافق نبودن
خب با توجه به اينکه شما يکي از کارمنداي مهم اونا بوديد شايد حق داشتن
ـ پدر اجازه هست؟ ـ خواهش ميکنم
ميتوني خانم رو هم براي امتحان کردنِ مسير با خودت ببري
تا ببينه چه حسي به آدم دست ميده
يه حسي از درون بهم ميگه تو از اون دخترايي نيستي که
روياي ازدواج تويِ يه کليساي بزرگ رو در سر داشته باشي
آره، فکر کنم من هميشه
توي تصوراتم يه ازدواج ساده ميخواستم
گريسون"ها تو رو توي دنياي خودشون کشيدن، آره؟"
يه چيزي تو همين مايه ها
دارم صورت اون رو تصور ميکنم
در حالي که داره چهره تو توي راهرو رو ميبينه
ميتونه رويايي باشه که به حقيقت پيوسته
نظر تو چيه؟
مردم دلشون واسه استيک سالزبري تنگ شده؟
به عنوان کسي که قبلاً ازش خورده ميگم، نـــه
"سلام "شارلوت
اين خاله "شارلوت"ـه، ميتوني اينو بگي؟
نميدونستم که اين دور و برايي
دارم به وظيفه ام عمل ميکنم
ميخوام کمک کنم پدرم روحيه بگيره
خودم هم ميام اينجا تا با ديدنِ اين صورت خوشکل روحيه بگيرم
هميشه آرومش ميکنه
آماندا" خيلي خوشگل بود"
ـ آره ـ اونم "دکلان" بود
هميشه به آخرين باري که باهاش صحبت کردم فکر ميکنم
"چيزي نيست "شارلوت
من هنوزم باورم نميشه که اونا مُردن
حالا هم که بابام داره ميميره
چرا هرچي اتفاقِ بد تو دنياست بايد واسه آدم هاي خوب بيافته؟
ـ با آقاي "گريسون" کار دارم ـ بفرماييد داخل
"پائول"
"خيلي وقته که همديگه رو نديديم "ويکتوريا
داشتم به خودم فشار مياوردم تا
چهره تو رو نسبت به آخرين باري که سالها پيش ديدمت متصور بشم
باور کن من اصلاً قصد نداشتم که
دوباره با تو و "کنراد" برخورد داشته باشم
هميشه تو کارايِ خدا حکمتي هست
مگه تو خبر نداري؟
No comments yet. Be the first to leave one.