ആദ്യത്തെ 180 വരികൾ.
خیلی سخت بود؟ - .فکر کنم مشکلی نداشته باشیم -
ترجـــــمه و تنظیــــم محیـــــــــا
قراره یه بازی دیگه کنیم؟ - دلت میخواد؟ -
.نمیدونم
میدونی، از دفعهی قبلی که همو دیدیم .دارم قانونهای "بلکجک" رو میخونم
.نمیخوام الان بازی کنم
.باشه. اشکالی نداره
چرا رفتی "بلکجک" یاد گرفتی؟
.چون میخواستم بیشتر چیزهایی که دوست داری رو درک کنم
چرا؟
.چون فکر میکنم آدم فوق العاده جالبی هستی
.جالب نیستم - .به نظر من که هستی -
...خیلی دقیقی، نکتهبینی
یه شوخ طبعی فوق العادهای داری .و کاملاً معلومه که خیلی باهوشی
.معلمهام فکر نمیکنن من باهوشم - واقعاً؟ -
چنین چیزی رو میگن؟
.نمیخوام راجع به مدرسه حرف بزنم
پس میخوای راجع به چی حرف بزنی؟
.اگه نمیخوای مجبور نیستی باهام حرف بزنی
.میدونم - .به والدینم چیزی نمیگم -
.پولت سرِجاشه
...نمیخوام زورت کنم تا باهام حرف بزنی
...ولی اگه
...میدونی، اگه چیزی هست که میخوای راجع بهش صحبت کنی
.اینجا برای اینکار جای خوبیه
میدونی چرا نمیخوام راجع به مدرسه حرف بزنم؟
.چون تمام معلمهام ازم متنفرن - .ازت متنفرن؟ خیلی افتضاحه -
.دلیلی برای اینکارشون نمیبینم
.همهشون به خاطر اینکه تو کلاس خوابم میبره عصبانین
چون خیلی پیش میاد؟
.تقریباً هر روز - ...خُب، پس باید -
.باید خیلی خسته باشی
.نه، مدرسه خستهکنندهس
هیچکدوم از کلاساتو دوست نداری؟
.نه واقعاً
.راجع به چیزای واقعی نیستن
منظورت از این حرف چیه؟
...مثلاً، ریاضی جبره
.حتی توش عدد نیست، حرفه
.همهش غیرواقعیه - و بقیهی کلاسات چی؟ -
.مثلاً تاریخ
این یکی واقعی نیست؟
،درسی به عنوان تاریخ نداریم ...بهش میگن علوم انسانی
.و الان داریم کتابِ ضایع "سالار مگسها" رو میخونیم ،رمان اثر ویلیام گلدینگ،برنده نوبل ادبیات) (دربارهی لزوم حاکمیت قانون در جوامع انسانی
خوندیش؟
.خیلی وقت پیش
از چه نظر فکر میکنی ضایعس؟
یه سری بچه سر از یه جزیرهی دورافتاده درمیارن .و کارای بد انجام میدن
به نظرت واقعی نمیاد؟
حتماً لازم نیست بچهها سر از .یه جزیرهی دورافتاده دربیارن تا بدجنس بشن
.درسته
تا حالا بچههایی رو دیدی که اینطور بدجنس باشن؟
میخوای یه چیزی رو ببینی؟ - .حتماً -
.به همه تو مدرسه یکی از اینا دادن
چیه؟ - .لاکپشته -
.لاکپشته. خیلیم خوب
.خوشگله
فکر میکنی اون تو راحته؟ میخوای چند لحظه بیرونش بیاری؟
اشکالی نداره؟ - .نه، راحت باش -
.باشه - .بذارش رو زمین -
براش اسم انتخاب کردی؟
.باید ببرمش خونه و ازش مراقبت کنم
.اگه بمیره، خراب کردم
...پس چرا
فکر میکنی چنین اتفاقی میفته؟
...شاید یادم بره بهش غذا بدم
،یا جاش بذارم .اونوقته که میمیره
.به نظر من که خیلی سالمه
.به نظر کارت رو عالی انجام میدی
.خوشحالم که از کولهپشتیت بیرونش آوردی
.به نظر داخلش خیلی شلوغه
.آره، باید همهی کتابامو خونه ببرم
جداً؟
خیلی مشق داری؟
نه، به خاطر اینه که بعضی وقتا ...خونهی بابام هستم
...و یه کتابی که خونهی مامانم جا گذاشتم رو یادم میره
."بابام هم عصبانی میشه چون مجبوریم برگردیم "بروکلین
.بهترین کار اینه که همیشه همهی کتابام همراهم باشه
،از دفعهی قبلی که همو دیدیم خونهی پدرت موندی؟
.نه
...پس احساست هنوز مثل قبله
.که هنوز آمادگی موندن پیش پدرت رو نداری، هنوز نه
.آره
...خُب، یه ذره
.یه ذره گیج شدم ...هفتهی پیش گفتی دلیل اینکه
...نمیتونی پیش پدرت بمونی به خاطر اینه که
.به خاطر سر و صدا خوابت نمیبَره
...و حالا که پیش مادرتی
.هنوز انقدر خستهای که سرِ کلاس خوابت میبره این چه دلیلی داره؟
.مدرسه خستهکنندهس
.همین الان بهت گفتم
...پس
...پس مشکلی اشکالی نداره اونجا باشه؟
.گمونم نه
...پس
تا حالا مشکلی تو خوابیدن تو خونهی مادرت نداشتی؟
.فقط سخت خوابم میبره
.پس شاید مشکل فقط سر و صدای خونهی پدرت نیست
.شاید مشکل خوابیدنت دلیلهای دیگه داره
مثلاً چه دلیلی؟
...اکثر آدما نمیتونن بخوابن
.چون شبها تحت فشار عصبین
.نمیتونن ذهنشون رو خالی کنن
چنین چیزی راجع به تو هم واقعیت داره؟
.شاید
مطمئنم که مسائل زیادی تو زندگیت هست .که استرسزاست
اینطور فکر نمیکنی؟
...کسی هست که باهاش راحت راجع به
احساساتت صحبت کنی؟
مثلاً کی؟ پدر و مادرم؟
.اینم یه احتمالشه، آره
...خُب، اگه به مامانم چیزی بگم
.به بابام زنگ میزنه و جر و بحث میکنن
راجع به چیزایی جر و بحث میکنن؟
.همهچی
...امروز با هم دعوا کردن چون
.مامانم گفت که خوب نمیخوابم و بابام گفت سالم نیستم
و منظورش از "سالم نیستی" چیه؟
.چاقم
تا حالا پدرت بهت گفته که فکر میکنه چاقی؟
.میدونم که فکر میکنه چاقم
.همه چنین فکری میکنن، چون چاقم
...خُب
.چاق بودن به نظر خیلی اذیتت میکنه
فکر میکنی چاقم؟
...چیزی که برام مهمه طرز فکر خودته
و از طرز صحبت کردنت راجع بهش .فکر میکنم ناراحتت میکنه
.من راجع بهش حرف نمیزنم .بقیهی بچههای مدرسه مدام کارشون صحبت راجع به اینه
چی بهت میگن؟
...وقتی داشتیم "سالار مگسها" رو میخوندیم
...باید راجع به شخصیتی که فکر میکردیم
.تو داستان بیشتر بهمون نزدیکه مینوشتیم
...همه تو کلاس خندیدن
...چون میگفتن من باید راجع به شخصیت "پیگی" بنویسم
.که شخصیتِ چاق داستانه
...به همین خاطره که الان صدام میکنن
."پیگی"
.خیلی نامردیه
.حالا هر چی ...شنبهی قبل یه دختر به اسم "مایا" مهمونی "بَت میتسوا" گرفت میرسه )
.و باباش کُلی شکلات برای مهمونیش خریده بود
...یکی به اسم "اریک" به همه اساماس داد و گفت
" .اگه میخواین شکلات گیرتون بیاد، بهتره قبل از "الیور" برسین "
!به نظر این بابا "اریک" خیلی نمکدونه
.اُزگله. من حتی نمیخواستم به اون مهمونی مسخره برم
به مامانت اینو گفتی؟
.نه
چرا؟
...چون به بابام زنگ میزد
.و بعدشم دعوا میکردن
پس به یه مهمونی رفتی که اصلاً دلت نمیخواست بری؟
.یه جورایی
...مامانم منو رسوند وقتی رسیدم اونجا
...میدونستم که همه طبقهی بالا تو اتاق "مایا" هستن
...بنابراین منم از درِ پشتی دَر رفتم
.و پشت بوتهها قایم شدم
کُلِ مهمونی پشت بوتهها قایم شده بودی؟
.تا وقتی همه بیان بیرون برفبازی همهچی رو به راه بود
کسی اون بیرون تو رو دید؟
.اریک" اومد پشت بوتهها تو خودش رو خالی کنه"
و؟
.چیزش رو بیرون آورد و رو کفشم شاشید
و بعدش چی شد؟
...و بعدش
.برگشت پیش بقیه بچهها و همه رفتن داخل
.خیلی افتضاحه
راجع به این موضوع چیزی به کسی گفتی؟
.نه
...میدونی که اگه چنین اتفاقی برای من افتاده بود
برام اوضاع خیلی سخت میشد .اگه کسی رو نداشتم تا باهاش درمیون بذارم
...اگه به مامانم بگم
...به بابام زنگ میزنه
...و بعدش دعوا میکنن
.و نمیخوام مقصر باشم
نمیخوای مقصر چی باشی؟
.اگه طلاق بگیرن
...اصلاً پدر و مادرت از هفتهی پیش
راجع به طلاق باهات حرف زدن؟
.یه زوجی بودن که چند لحظه پیش از دفترت اومدن بیرون
ازدواج کرده بودن؟
به نظرت ازدواج کرده بودن؟
No comments yet. Be the first to leave one.