ആദ്യത്തെ 192 വരികൾ.
مترجم: «محمدعلی sm»
بیخود نبود سردم شده بود.
شروع کنین!
کافیه.
میشه دو... چهار... شیش...
...هشت، نه، ده... مجموعاً ۱۱ تا.
اگه به ازای هرنفر سه روز درنظر بگیریم...
...یعنی باید سی و سه روز قرض بگیرمش.
قرارمون همین بود دیگه، نه؟
کایزن.
بله استاد؟
نه، باید اینجا بمونین. ببخشید.
بیخیال...
ببخشید.
همینه؟
لطفاً ساکت باشین.
نامو...
کایزن.
بله استاد؟
...استاد...
نگران من نباش، این رو بگیر.
پس همینه.
بس کن...!
بذار ببردش.
چفت و بستش باز شده.
خیلی ممنونم. مچکرم.
بهت اعتماد دارم، میدونم که استفادۀ درستی ازش میکنی.
اما انتظار زیادی دارم که به مهلت سی و سه روزه عمل کنین.
صد البته. تا حالا شده برای کاری دیر کنم؟
آدم از فرداش که خبر نداره، داره؟
فقط محض احتیاط که اگه اتفاق نامترقبهای افتاد...
...کایزن بهعنوان نمایندۀ من همراهیت میکنه.
...ها؟
من که مشکلی ندارم.
هی...
تا وقتی که لازمش ندارین من نگهش میدارم.
یه لحظه.
بگو ببینم، میاموتو موساشی...
حالا چه برنامهای داری؟
خب... قراره برم شکار... شکار شیطان.
« فصل اول - قسمت اول » " شیطان "
برگشتی.
ممنون که منتظر موندین.
چیزی که میخواستی رو پیدا کردی؟
آره... تونستم قرض بگیرمش.
- ...هان؟ - این راهب محترم کی هستن؟
یهجور نگهبان به حساب میاد.
اسم من کایزنه.
توی سفرتون همراهیتون میکنم. من رو نادیده بگیرین.
همم...
پس موساشی بهت گفته که کجا میخوایم بریم و وقتی رسیدیم
چیکار میخوایم بکنیم؟
چیزی به من گفته نشده.
هان؟
خب پس توی راه میتونیم برات توضیح بدیم. ساهی، براش تعریف کن.
حتماً.
باید راه بیفتیم. گنسای! داریم میریم.
...سفر با یه راهب بد یمنی میاره، این رو همه میدونن.
همهچیز شش ماه پیش شروع شد،
تو یه روستای دور افتاده ...توی سرزمینی که ما ازش میایم
کجا میشه؟
ندونی بهتره. خلاصه که توی روستا درگیری شد.
درگیری بزرگی نبود اما چون چندین نفر کشته شدن،
ارباب یه مامور استخدام کرد
تا تحقیقاتش رو شروع کنه.
این ماموره که اسمش یِمونه،
یکی از باهوشترین افراد توی سرزمینه. واقعاً یه نابغهاس.
و حالا که یهویی یاغی شده دردسر زیادی برامون درست کرده.
یاغی شده؟
شورش به پا کرده و روستاییها رو مجاب کرده که بهش اضافه شن.
حالا هم اون و هواداراش اونجا اردو زدن.
ارباب یه جاسوس فرستاد به روستا، اما بعد از دستگیری دست و پاش رو قطع کردن
و شنکجهاش دادن و برش گردوندن. اربابمون دیگه کفرش بالا اومد.
اما اگه ارباب بخواد یه ارتش بزرگ بفرسته، به گوش شوگن میرسه
و ارباب نمیخواد همچین اتفاقی بیافته.
برای همین ما رو فرستاده تا بی سر و صدا بهش رسیدگی کنیم.
خوشبختانه جناب موساشی مشهور
بهعنوان مهمان در کنارمون هستن.
مشهوره؟ نمیدونستم موساشی شخص مشهوریه.
تاحالا اسمش به گوشت نخورده؟
من تموم عمرم رو توی معبد زندگی کردم...
خیلیخب. بهت میگم.
اون یه استاد شمشیرزنیه که تو کل دنیا شهرت داره.
تو مبارزههای تن به تن زیادی شرکت کرده و تاحالا شکست نخورده!
پیروزیهاش در سه مبارزه با برادران پرآوازۀ یوشیوکا از شهر کیوتو
اوج نبوغش رو نشون داد.
داستان شکست دادن ساساسکی کوجیرو که اون هم یه نابغه بود، معروفه.
فقط نکتهاش اینجاس که با یه پارو مبارزه کرد. نه شمشیر.
چه مبارزۀ باشکوهی بود.
که اینطور.
تا اونجا که من میدونم این داستانها یه مشت اراجیفن.
تو کل زمانی که با هم تو دوجو بودیم نیومد باهامون تمرین کنه.
درسته ولی...
منظورت چیه؟ یعنی میگی که نمیخواسته
با معلممون مبارزۀ دوستانه انجام بده؟
خلاصه که ارباب ازش خواسته تا یِمون رو به زانو در بیاره.
ماتسوکی کنزوکه، استاد شمشیرزنیمون هم فرستاده شده
تا دستیارش باشه.
میشه گفت که بقیهمون هم فرستاده شدیم تا دستیارِ دستیار اون باشیم.
پس یعنی...
...اربابتون میخواد این مشکل سریع و بیسروصدا حل شه
تا کسی فکر نکنه کنترل امور از دستش خارج شده
مشخصه که رودربایستی نداری.
با این حال...
حتی اگه موساشی به همین اندازهای که میگین توی شمشیرزنی مهارت داشته باشه...
...تعدادتون خیلی از اونها کمتره.
ماتسوکی هم داریم.
هیچکس توی سرزمینمون، مهارت شمشیرزنی اون رو نداره.
گنسای خودش یکی از شاگردای ارشد یِمون بوده.
مراحل یادگیریشون رو با همدیگه طی کردن.
ما سهنفر رو هم دست کم نگیر. بالاخره همهمون با ماتسوکی تمرین کردیم.
به ظاهرمون نگاه نکن، تو یه مبارزه از پس خودمون برمیایم.
پس یعنی تو پشتمون قایم شو تا چیزیت نشه، جناب قدیس.
کایزن...
...فقط یه سوال مونده که فکر کنم همهمون منتظر بودیم تا بپرسیم.
بله؟
توی این جعبه که همراهته چی هست؟
نمیدونم.
هان؟
این جعبه از خیلی وقت قبل این که به دنیا بیام، چفت و بست شده بوده...
و تا حالا بهم نگفتن که چی داخلشه. در جایگاهی هم نبودم که بخوام بپرسم.
کنجکاو نیستی بدونی؟
خب...
...قبل این که بیایم، استادم در این حد بهم گفت...
...از چیزی که داخل اون جعبه هست ...وقتی استفاده میشه که با موجوداتی که
انسان نیستن، سر و کار داری.
دلم برات تنگ میشه.
- دلم برات تنگ میشه... - دلم برات تنگ میشه...
دلم برات تنگ میشه...
بار اولیه که صدات رو میشنوم.
میخوای یِمون رو بکشی؟
هنوز مطمئن نیستم.
...یِمون مرد خوبیه.
تصمیمگیریش رو به عهده خودم میذارم.
«دیجــــی موویـــــز»
همینجا میمونیم. بهتره یکم استراحت کنیم.
حقیقتاً نمیدونم که چقدر دیگه میتونم تحمل کنیم.
هان؟
- هوی! ساهی! این دیگه چیه؟ - تکون نخور.
ساکی غلیظه، که جوشونده شده.
وقتی که صنعتگرها و ماهیگیرها موقع کار آسیب میبینن،
از اینا میزنن تا زخمشون چرکی نشه.
چرکی شه که دردش از این کمتره!
هی.
یعنی این کوه تنها راه برای رسیدن به روستاس؟
تنها راهیه که تحتنظر نیست.
از این صخرهها که بگذریم راحتتر میشه.
قبلاً اونجا بودی؟ انگار این روستا رو دیدی.
یه نگاه به نقشهای که کشیدی انداختم.
این منطقه رو میشناسم.
در واقع کل این قلمرو رو گشتم تا گیاهای دارویی پیدا کنم.
تخصص من کار با داروهاس. برای همینه که اینجام.
نقشهکشی هم همینطور. وگرنه حتی بلد نیستم شمشیر هم دستم بگیرم.
نمیتونم بهش فکر نکنم که چرا یِمون حاضر شده همچین کاری بکنه...
ببینم کارتها چی میگن...
هی، کار یه زنه! یه زن ازش سوءاستفاده کرده.
البته پیشگوییهای تو فقط نصف مواقع درست از آب در میان.
هی، نصف مواقع که خیلی هم خوبه!
اما چی باعث شده یِمون همچین کاری کنه؟ سوال اصلی اینه.
ماتسوکی.
کمکی از دستم بر میاد، موساشی؟
یه سوال ازت داشتم.
این یِمون که میگن چهجور آدمیه؟
میگن وقتی دور و بر ۱۰ سالگیش بوده
یکی از شاگردات بوده.
یه تحلیل کوتاه میکنی؟
اگه بخوام ساده بگم
.کسیه که پر از استعداده
هوش و جسارت سرشاری داره،
قدرت ارزیابی سریعی داره تفکراتش واقعاً نوآورانهاس.
تنها مشکلی که داره اینه که
بدشانسی آورده و تو دوران اشتباهی به دنیا اومده.
بهخاطر این که یه سامورایی فقیر و روستاییه، استعدادهای درخشانش هدر رفتن.
بیچاره اگه چند دهه زودتر به دنیا میاومد،
میتونست به اهداف بزرگتری برسه و موفقیتهای بزرگی کسب کنه...
یعنی میگی اگه تو دوره سنگوکو بود، بهتر میشد؟
منظورت اینه؟
خب، نظر تو چیه؟
یه موضوع دیگه.
اون روز اونجا بودی، درسته؟
روزی که اون جاسوس از روستا برگشت.
درسته زخمی بود اما هنوز نفس میکشید.
این کار یه انسان نبود.
و تو همچین افرادی رو برای مبارزه با چنین دشمنی انتخاب کردی؟
این یه درگیری ساده نیست،
یه میدون جنگه که جون افراد رو توی خطر میندازه.
هیچکدومشون دل و جرات همچین مبارزهای رو ندارن.
مهارتش هم همینطور.
همهشون شاگرداتن، درسته؟
آره، همینطوره.
اون یارو گنسای شاید بتونه یه کارایی کنه...
اما بقیه نه
No comments yet. Be the first to leave one.