Onimusha

Onimusha (鬼武者)

Farsi Persian സബ്ടൈറ്റിൽ ഡൗൺലോഡ് ചെയ്യുക

സീസൺ 1

റിലീസ് വിവരങ്ങൾ

Onimusha S01E01 JAPANESE NF WEB h264-EDITH
കമന്ററി എഴുതിയത് mmli_sm

ടാഗുകൾ

web
1080
webrip
720p
720
BRip
x265
HEVC
2CH
പ്രസിദ്ധീകരിച്ചത്: 2023-11-02
ഡൗൺലോഡുകൾ: 41
ശ്രവണ വൈകല്യമുള്ളവർക്ക്: No

Farsi Persian സബ്ടൈറ്റിൽ പ്രിവ്യൂ

ആദ്യത്തെ 192 വരികൾ.

‫مترجم: «محمدعلی sm»

‫بیخود نبود سردم شده بود.

‫شروع کنین!

‫کافیه.

‫میشه دو... ‫چهار... شیش...

‫...هشت، نه، ده... ‫مجموعاً ۱۱ تا.

‫اگه به ازای هرنفر ‫ سه روز درنظر بگیریم...

‫...یعنی باید سی و سه روز قرض بگیرمش.

‫قرارمون همین بود دیگه، ‫نه؟

‫کایزن.

‫بله استاد؟

‫نه، باید اینجا بمونین. ‫ببخشید.

‫بیخیال...

‫ببخشید.

‫همینه؟

‫لطفاً ساکت باشین.

‫نامو...

‫کایزن.

‫بله استاد؟

‫...استاد...

‫نگران من نباش، ‫این رو بگیر.

‫پس همینه.

‫بس کن...!

‫بذار ببردش.

‫چفت و بستش باز شده.

‫خیلی ممنونم. ‫مچکرم.

‫بهت اعتماد دارم، ‫می‌دونم که استفادۀ درستی ازش می‌کنی.

‫اما انتظار زیادی دارم ‫که به مهلت سی و سه روزه عمل کنین.

‫صد البته. ‫تا حالا شده برای کاری دیر کنم؟

‫آدم از فرداش که خبر نداره، ‫داره؟

‫فقط محض احتیاط ‫که اگه اتفاق نامترقبه‌ای افتاد...

‫...کایزن به‌عنوان نمایندۀ من ‫ همراهیت می‌کنه.

‫...ها؟

‫من که مشکلی ندارم.

‫هی...

‫تا وقتی که لازمش ندارین ‫من نگهش می‌دارم.

‫یه لحظه.

‫بگو ببینم، ‫میاموتو موساشی...

‫حالا چه برنامه‌ای داری؟

‫خب... قراره برم شکار... ‫شکار شیطان.

« فصل اول - قسمت اول » " شیطان "

‫برگشتی.

‫ممنون که منتظر موندین.

‫چیزی که می‌خواستی رو پیدا کردی؟

‫آره... ‫تونستم قرض بگیرمش.

‫- ...هان؟ ‫- این راهب محترم کی هستن؟

‫یه‌جور نگهبان به حساب میاد.

‫اسم من کایزنه.

‫توی سفرتون همراهی‌تون می‌کنم. ‫من رو نادیده بگیرین.

‫همم...

‫پس موساشی بهت گفته که ‫کجا می‌خوایم بریم و وقتی رسیدیم

‫چی‌کار می‌خوایم بکنیم؟

‫چیزی به من گفته نشده.

‫هان؟

‫خب پس توی راه می‌تونیم برات توضیح بدیم. ‫ساهی، براش تعریف کن.

‫حتماً.

‫باید راه بیفتیم. ‫گنسای! داریم میریم.

‫...سفر با یه راهب بد یمنی میاره، ‫این رو همه می‌دونن.

‫همه‌چیز شش ماه پیش شروع شد،

‫تو یه روستای دور افتاده ...توی سرزمینی که ما ازش میایم

‫کجا میشه؟

‫ندونی بهتره. ‫خلاصه که توی روستا درگیری شد.

‫درگیری بزرگی نبود ‫اما چون چندین نفر کشته شدن،

‫ارباب یه مامور استخدام کرد

‫تا تحقیقاتش رو شروع کنه.

‫این ماموره که اسمش یِمونه،

‫یکی از باهوش‌ترین افراد توی سرزمینه. ‫واقعاً یه نابغه‌اس.

‫و حالا که یهویی یاغی شده ‫دردسر زیادی برامون درست کرده.

‫یاغی شده؟

‫شورش به پا کرده و روستایی‌ها رو مجاب کرده ‫که بهش اضافه شن.

‫حالا هم اون و هواداراش ‫اونجا اردو زدن.

‫ارباب یه جاسوس فرستاد به روستا، ‫اما بعد از دستگیری دست و پاش رو قطع کردن

‫و شنکجه‌اش دادن و برش گردوندن. ‫ارباب‌مون دیگه کفرش بالا اومد.

‫اما اگه ارباب بخواد یه ارتش بزرگ بفرسته، ‫به گوش شوگن می‌رسه

‫و ارباب نمی‌خواد همچین اتفاقی بی‌افته.

‫برای همین ما رو فرستاده ‫تا بی سر و صدا بهش رسیدگی کنیم.

‫خوشبختانه جناب موساشی مشهور

‫به‌عنوان مهمان ‫در کنارمون هستن.

‫مشهوره؟ ‫نمی‌دونستم موساشی شخص مشهوریه.

‫تاحالا اسمش به گو‌شت نخورده؟

‫من تموم عمرم رو توی معبد زندگی کردم...

‫خیلی‌خب. ‫بهت میگم.

‫اون یه استاد شمشیرزنیه ‫که تو کل دنیا شهرت داره.

‫تو مبارزه‌های تن به تن زیادی شرکت کرده ‫و تاحالا شکست نخورده!

‫پیروزی‌هاش در سه مبارزه ‫ با برادران پرآوازۀ یوشیوکا از شهر کیوتو

‫اوج نبوغش رو نشون داد.

‫داستان شکست دادن ساساسکی کوجیرو ‫که اون هم یه نابغه بود، معروفه.

‫فقط نکته‌اش اینجاس که ‫با یه پارو مبارزه کرد. نه شمشیر.

‫چه مبارزۀ باشکوهی بود.

‫که اینطور.

‫تا اونجا که من می‌دونم ‫این داستان‌ها یه مشت اراجیفن.

‫تو کل زمانی که با هم تو دوجو بودیم ‫نیومد باهامون تمرین کنه.

‫درسته ولی...

‫منظورت چیه؟ ‫یعنی میگی که نمی‌خواسته

‫با معلم‌مون مبارزۀ دوستانه انجام بده؟

‫خلاصه که ارباب ازش خواسته ‫تا یِمون رو به زانو در بیاره.

‫ماتسوکی کنزوکه، ‫استاد شمشیرزنی‌مون هم فرستاده شده

‫تا دستیارش باشه.

‫میشه گفت که بقیه‌مون هم فرستاده شدیم ‫تا دستیارِ دستیار اون باشیم.

‫پس یعنی...

‫...ارباب‌تون می‌خواد ‫این مشکل سریع و بی‌سروصدا حل شه

‫ تا کسی فکر نکنه ‫کنترل امور از دستش خارج شده

‫مشخصه که رودربایستی نداری.

‫با این حال...

‫حتی اگه موساشی به همین اندازه‌ای که میگین ‫ توی شمشیرزنی مهارت داشته باشه...

‫...تعدادتون خیلی از اون‌ها کمتره.

‫ماتسوکی هم داریم.

‫هیچکس توی سرزمین‌مون، ‫ مهارت شمشیرزنی اون رو نداره.

‫گنسای خودش ‫ یکی از شاگردای ارشد یِمون بوده.

‫مراحل یادگیری‌شون رو با همدیگه طی کردن.

‫ما سه‌نفر رو هم دست کم نگیر. ‫بالاخره همه‌مون با ماتسوکی تمرین کردیم.

‫به ظاهرمون نگاه نکن، ‫تو یه مبارزه از پس خودمون برمیایم.

‫پس یعنی تو پشت‌مون قایم شو ‫تا چیزیت نشه، جناب قدیس.

‫کایزن...

‫...فقط یه سوال مونده که فکر کنم ‫ همه‌مون منتظر بودیم تا بپرسیم.

‫بله؟

‫توی این جعبه که همراهته ‫چی هست؟

‫نمی‌دونم.

‫هان؟

‫این جعبه از خیلی وقت قبل این که به دنیا بیام، ‫ چفت و بست شده بوده...

‫و تا حالا بهم نگفتن که چی داخلشه. ‫در جایگاهی هم نبودم که بخوام بپرسم.

‫کنجکاو نیستی بدونی؟

‫خب...

‫...قبل این که بیایم، ‫استادم در این حد بهم گفت...

‫...از چیزی که داخل اون جعبه هست ...وقتی استفاده میشه که با موجوداتی که

‫انسان نیستن، ‫سر و کار داری.

‫دلم برات تنگ میشه.

‫- دلم برات تنگ میشه... ‫- دلم برات تنگ میشه...

‫دلم برات تنگ میشه...

‫بار اولیه که صدات رو می‌شنوم.

‫می‌خوای یِمون رو بکشی؟

‫هنوز مطمئن نیستم.

‫...یِمون مرد خوبیه.

‫تصمیم‌گیریش رو به عهده خودم می‌ذارم.

‫«دیجــــی موویـــــز»

‫همینجا می‌مونیم. ‫بهتره یکم استراحت کنیم.

‫حقیقتاً‌ نمی‌دونم ‫که چقدر دیگه می‌‌تونم تحمل کنیم.

‫هان؟

‫- هوی! ساهی! این دیگه چیه؟ ‫- تکون نخور.

‫ساکی غلیظه، ‫که جوشونده شده.

‫وقتی که صنعت‌گرها و ماهی‌گیرها ‫ موقع کار آسیب می‌بینن،

‫از اینا می‌زنن ‫تا زخم‌شون چرکی نشه.

‫چرکی شه که دردش از این کمتره!

‫هی.

‫یعنی این کوه ‫ تنها راه برای رسیدن به روستاس؟

‫تنها راهیه که تحت‌نظر نیست.

‫از این صخره‌ها که بگذریم ‫راحت‌تر میشه.

‫قبلاً اونجا بودی؟ ‫انگار این روستا رو دیدی.

‫یه نگاه به نقشه‌ای که کشیدی انداختم.

‫این منطقه رو می‌شناسم.

‫در واقع کل این قلمرو رو گشتم ‫تا گیاهای دارویی پیدا کنم.

‫تخصص من کار با داروهاس. ‫برای همینه که اینجام.

‫نقشه‌کشی هم همینطور. ‫وگرنه حتی بلد نیستم شمشیر هم دستم بگیرم.

‫نمی‌تونم بهش فکر نکنم ‫که چرا یِمون حاضر شده همچین کاری بکنه...

‫ببینم کارت‌ها چی میگن...

‫هی، کار یه زنه! ‫یه زن ازش سوءاستفاده کرده.

‫البته پیش‌گویی‌های تو ‫ فقط نصف مواقع درست از آب در میان.

‫هی، نصف مواقع که خیلی هم خوبه!

‫اما چی باعث شده یِمون همچین کاری کنه؟ ‫سوال اصلی اینه.

‫ماتسوکی.

‫کمکی از دستم بر میاد، موساشی؟

‫یه سوال ازت داشتم.

‫این یِمون که میگن چه‌جور آدمیه؟

‫میگن وقتی دور و بر ۱۰ سالگیش بوده

‫یکی از شاگردات بوده.

‫یه تحلیل کوتاه می‌کنی؟

‫اگه بخوام ساده بگم

.کسیه که پر از استعداده

‫هوش و جسارت سرشاری داره،

‫قدرت ارزیابی سریعی داره ‫تفکراتش واقعاً نوآورانه‌اس.

‫تنها مشکلی که داره اینه که

‫بدشانسی آورده ‫و تو دوران اشتباهی به دنیا اومده.

‫به‌خاطر این که یه سامورایی فقیر و روستاییه، ‫استعدادهای درخشانش هدر رفتن.

‫بیچاره اگه چند دهه زودتر به دنیا می‌اومد،

‫می‌تونست به اهداف بزرگ‌تری برسه ‫و موفقیت‌های بزرگی کسب کنه...

‫یعنی میگی اگه تو دوره سنگوکو بود، ‫بهتر می‌شد؟

‫منظورت اینه؟

‫خب، ‫نظر تو چیه؟

‫یه موضوع دیگه.

‫اون روز اونجا بودی، ‫درسته؟

‫روزی که اون جاسوس ‫از روستا برگشت.

‫درسته زخمی بود ‫اما هنوز نفس می‌کشید.

‫این کار یه انسان نبود.

‫و تو همچین افرادی رو ‫برای مبارزه با چنین دشمنی انتخاب کردی؟

‫این یه درگیری ساده نیست،

‫یه میدون جنگه ‫که جون افراد رو توی خطر میندازه.

‫هیچکدوم‌شون دل و جرات ‫ همچین مبارزه‌ای رو ندارن.

‫مهارتش هم همینطور.

‫همه‌شون شاگرداتن، ‫درسته؟

‫آره، ‫همینطوره.

‫اون یارو گنسای شاید بتونه یه کارایی کنه...

‫اما بقیه نه

More Farsi Persian subtitles for Onimusha

അഭിപ്രായങ്ങൾ

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left