ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
روزی روزگاری،
نیاکان تبتیها در پادشاهی باشکوهی زندگی میکردند.
سرزمینی میان کوههای برفپوش، با دشتهای سرسبز
و گلههای بزرگ گاو و گوسفند.
تا اینکه روزی، هیولاهای درنده از هر سو سرازیر شدند.
یکشبه جنگ و آشوب همهجا را فرا گرفت.
این سرزمین آرام به اشغال چهار نیروی اهریمنی درآمد.
در غرب، لوتسنِ ارباب تاریکی بود،
فرمانروای قلمرو شیاطین.
در شرق، سادانِ قدرتمند، پادشاه شیونگ.
در جنوب، سینگکیِر، پادشاه جادوگرِ آتشِ همونگ،
فرمان میراند.
و در شمال، سه ارباب هولناک،
اربابان سیاه، زرد و سفید، حکم میراندند.
- لینگ...
نابود شده!
- این هیولاهای بیرحم!
- چرا بهجای جنگیدن قایم شدیم؟
- راست میگه. بهجای اینکه زیر زمین پنهان بشیم،
باید تا پای مرگ باهاشون بجنگیم.
- هان؟ تا پای مرگ؟
تو؟
یا تو؟
ها!
اگه فکر ساختن این پناهگاه به سر من نزده بود،
الان اصلاً کسی زنده نبود که بخواد بجنگه.
- از کی ساختن پناهگاه فکر تو بوده؟
- آره. رئیس سِنگلونگ بود که پیشنهادش رو داد.
- رئیس سِنگلونگ؟ رئیس سِنگلونگ؟ هه!
همیشه این سِنگلونگِ بزرگه که همه افتخارها نصیبش میشه.
- شش قبیلهٔ لینگ یک خانوادهان.
الان مهمتر از هر چیز اینه که مردممون زنده موندن.
درسته؟
تروتونگ؟
رئیس سِنگلونگ صدامون میکنه. بریم.
- بریم.
- خیلی خب، راه بیفتید.
- بجنبید.
- برادران من در لینگ.
جنگ فعلاً متوقف شده، اما خطر هنوز بالای سرمونه.
برای حفظ جان همه،
باید کنار هم بمونیم و قانونهامون رو رعایت کنیم.
- بجنبید! - هیچکس حق نداره
بدون اجازه از اینجا خارج بشه.
رئیس درست میگه. باید قانون رو رعایت کنیم.
- بابا. بابا!
- چی شده پسرم؟
- مامان دید گوگزا لامو از روستا رفت بیرون.
- چی؟ چرا کسی جلوش رو نگرفت؟
سه گوهر مقدس.
رحمت، نیکخواهی، رستگاری؛ سه گوهر.
مرا تا ابد در پناه خود نگه دارید؛ آمدهام
از خدایان بخواهم زایمانم را آسان و بیخطر کنند.
تکان خورد.
بچهم دیگه در امانه.
سپاسگزارم، مقدسان، برای برکتتون!
ممنونم.
چه مادر شجاعی هستی!
مادری که هرگز زایمان نخواهد کرد.
- اون چیه؟ نگاه کن!
- هان؟
- سِنگلونگ.
- حالا دیگه من اینجام.
اون شکار مال منه.
- نه، مال منه.
- مال من! - مال من!
- سِنگلونگ!
خیلی متأسفم. همهش تقصیر منه!
- سِنگلونگ!
سِنگلونگ!
سِنگلونگ!
سِنگلونگ! سِنگلونگ!
سِنگلونگ!
- حالا رئیس عزیزمون رو از دست دادیم.
همهش هم چون تو احمقانه قانون رو شکستی.
تو مقصری!
- درست نیست. اون دو غول بابا رو کشتن.
- هه. شانس آوردیم فقط دو تا بودن.
اگه بیشتر بودن، همهتون کشته شده بودید.
این زن توی شکمش نحسی حمل میکنه.
باید تبعید بشه.
- تروتونگ درست میگه.
عضو قبیلهٔ اژدها بودن
و یکی از سه همسر رئیس سِنگلونگ بودن
باعث نمیشه بالاتر از قانون باشه.
باید طبق قانون مجازات بشه.
- اگه تبعیدش کنیم، فداکاری رئیس رو بیحرمت میکنیم.
- کاهن بزرگ، حالا شما رهبر مایید. شما تصمیم بگیرید.
- کاهن بزرگ، اون قانون رو زیر پا گذاشته.
اگه اینقدر راحت از مجازاتش بگذریم،
پس اصلاً قانون به چه درد میخوره؟
- هوم.
- کاهن بزرگ، خودتون رو به زحمت نندازید.
سِنگلونگ عشق من بود و من هرگز بچهم رو رها نمیکنم.
امروز از اینجا میرم.
- عزیزم، ما زنده میمونیم.
هرقدر هم عمیق باشه.
عزیزم، چیزی نیست.
مامان هر اتفاقی بیفته ازت محافظت میکنه.
میکنم. حتماً میکنم!
- این کولاک، پلیدیِ روی زمین
و پلیدیِ دل من رو با خودش شست.
- تو همچین هوایی، گوگزا لامو...؟
- وقتی دعا میکردم، خدای مقدس بهم گفت
که گوگزا لامو بخشیده خواهد شد.
و منجی لینگ، همونطور که پیشگویی شده و
نسلبهنسل از غیبگوها نقل شده، به اون ارتباط داره.
- پس چرا همین الان برش نمیگردونیم؟
- سریعترین اسبها رو بردارید، بهترین غذاها
و گرمترین لباسها رو هم همراه ببرید.
- هوم. مامان، بریم.
- باشه.
- ای خدای مقدس.
خطای من رو ببخش و مجازات
همهچیز رو به گردن من بنداز.
و کمک کن پیداش کنن و سالم به خونه برگردوننش.
- ای خدای مقدسِ بلندمرتبه، خواهش میکنم
بذار این فرزند مبارک سالم به دنیا بیاد.
- اینجا خونهتونه؟ من دیگه میرم.
ببخشید، ولی بچهم داره به دنیا میاد.
- ممنون، دوستای کوچولوی من.
- برو. برو!
- ها!
- نگاه کن! اون نور طلایی!
- حتماً خودشونن. بریم!
- هییاه!
- هییاه!
- به سلامتی! بیاید.
- بذار من بغلش کنم. این بچه الهیه.
با نور طلاییِ آسمان به دنیا اومده!
- چه بامزهست! - بچهٔ الهی.
- پس این همون بچهٔ الهیه! سلام کوچولو!
برو کنار.
- صبر کن، عمو.
- بچهٔ الهی؟ هوم.
خیلی هم الهی به نظر نمیاد.
- اوف!
- وای نه.
چه موجود وولخور عجیبیه. نه!
- آخ، این یه هدیهٔ الهی از طرف آسمونه!
ستایش بر خدای مقدس!
- با این همه نشونهٔ شگفتانگیز، اسمش رو چی بذاریم؟
- چوری. چوری!
- بیرون نیا.
- چو... - هیس.
تا کی باید منتظر بمونیم؟
- ساکت باش. هیولا رو میترسونی.
- یه کم میترسم.
- دامهامون دارن یکییکی خورده میشن.
حتماً کار همین هیولاست.
بکشیمش، قهرمان میشیم.
- هنوزم میترسم.
- قهرمان که نمیترسه. تازه،
تو که طعمه نیستی.
- نورسانگ؟ نورسانگ!
- نگاه کن، بروگموئه!
- خوشگله.
- خیلی خوشگله!
- یه روز باهاش ازدواج میکنم.
- اوف. چه جای کثیفی!
- قایم شید!
- چرا منو زدی؟
- هیس. ساکت باش.
- خودت رو نشون بده.
- هوآ!
- چوری! میدونم زیر اون نقاب خودتی.
چشمهای تیزی داری، بروگمو.
- رو اعصابی. چطور جرئت کردی نورسانگ رو بدزدی!
هی! همونجا وایسا!
نورسانگ! نورسانگ!
قهرمانهای لینگ، از این طرف! حمله!
- بیا منو بگیر!
من دیگه قهرمان شدم!
- واو! بد نبود.
خیلی بهتر از چیزی هستی که فکر میکردم!
- بیا منو بگیر!
واو!
- هییاه!
چوری!
چوری، عالی بود! دمت گرم!
- من دیگه قهرمان شدم!
- آره، شدی!
- واو! قهرمان بزرگ. خوبی؟
چوری!
- چوری. چوری!
- هیولای آب! هیولای آب!
- بیدار شو! بیدار شو!
- خوبی.
- مامان، هیولا رو کشتم.
من قهرمانم.
- ولی نزدیک بود خودت کشته بشی.
- مامان.
من هیولای آب رو کشتم و
از قبیله محافظت کردم. بهم افتخار نمیکنی؟
- تو پسر سِنگلونگی.
پس قهرمان بودن تو خونته.
من بهتر از هر کسی این رو میدونم.
ولی فعلاً میخوام سالم بزرگ بشی.
- ولی من مثل بابا قهرمانم. دستم هم سالمه.
No comments yet. Be the first to leave one.