ആദ്യത്തെ 192 വരികൾ.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
آنچه گذشت...
باید تصمیم بگیریم
از این به بعد کجا زندگی کنی
فکر نمیکنم آدم بدی باشه
اگه اشکالی نداره، دوست داره اینجا زندگی کنه
- با تو - باشه، حتماً
اَبی! بس کن! نه، نه!
اَبس... واقعاً به کمکت نیاز دارم
نه! هی! هی!
الگین، نمیخوام ازت متنفر باشم
اینجا از هردومون سوءاستفاده کرد
برای یه کاری به کمکت نیاز دارم
فکر کنم یهکم بیشتر لازم داریم
یعنی همینجوری... واردش میشی؟
بعد بابام رو پیدا میکنم ایتن بهش میگه «داستانگردی»
توی یکی از کتابهاش دربارهش خونده
و حالا همهٔ کتابها زیر خونهان
لعنتی!
کیسه رو میبینم
اسم کتابها چیه؟
«گرند گولیگاگ» و «کرومنکل»
جید، بگو یه چیزی پیدا کردی
بهترین کاری که از دستم برمیاد اینه که راهی پیدا کنم
تا قفل هرچی اینجاست باز بشه
هنری گفت میراندا شروع کرد اینجا رو دیدن
بعد از یه سفر با اسید
اگه برای اون جواب داده، منطقیه برای من هم جواب بده
شبی که رسیدیم اینجا، یه خواب دیدی
- دریاچهٔ اشکها؟ - اینجاست
و باید پیداش کنی
- شاید جید بتونه کمک کنه - جید؟
دریاچهٔ چی؟
چرا مراقبه میکردی؟
میخواستم چیزی رو به یاد بیارم که قبلاً میدونستم
هی، ویکتور، باید یه دریاچه پیدا کنیم
ویکتور!
با من حرف بزن، پسرم
به خودم میگفتم واقعی نیست... واقعی نیست
زنم، میراندا
چیزهایی رو که اینجا میدید نقاشی میکرد
یکی از اون نقاشیها مردی با کتوشلوار زرد بود
میگی ممکنه این همون کتوشلوار باشه؟
آدمهای زیادی رو نمیبینی که این دوروبر
با کتوشلوار زرد قناری راه برن
ویکتور که مشخصاً شناختش
فقط هم نشناختش
دیدم یه مرد بالغ خودش رو خیس کرد
سؤال من اینه؛ اگه کتوشلوار اینجاست
پس صاحبش کجاست؟
شاید خیلی وقته مرده
تا جایی که میدونیم، ممکنه سالها
همینجا توی جنگل افتاده بوده
اینقدر نزدیک شهر؟
چیزی نیست که راحت از چشم بیفته
شاید هم اون موجودهایی که شبها میان بیرون
گذاشتنش اونجا تا باهامون بازی کنن
- بیخیال - نکته اینه که نمیدونیم
فعلاً بهترین کار اینه که با ویکتور حرف بزنیم
من... من حرف میزنم
نه، شاید بهتره همهمون...
من با پسرم حرف میزنم
تنها
باشه
اگه چیز دیگهای نیست، من...
- نه، چیزی نیست - باشه
اون پسر کوچیکِ سفیدپوش
گفت داریم وقت کم میاریم
چهل سال تمام
اون پسر فقط یه نقاشی توی زیرزمینم بود
اون کتوشلوار، اینجا
همهشون فقط نقاشیهایی توی زیرزمین بودن، اما حالا...
فکر کنم یه بخشی از وجودم
هنوز سعی میکرد وانمود کنه همهچیز عادیه
اون میدونه؟ دربارهٔ زنش؟
دربارهٔ تو؟
حتی نمیدونیم واقعیه یا نه
واقعیه
نه، تابیتا درست میگه
باید لعنتی مطمئن بشیم
چیزی به فاطیما گفتی؟
نه، خودش بهاندازهٔ کافی درگیره
خیلی خب، پس هرکی میدونه همین توی این اتاقه
فعلاً همینجا نگهش میداریم، فهمیدید؟
آره
اون مرد زردپوش
اگه میراندا تونسته نقاشیش کنه
یعنی شاید یه گوشهٔ ذهنت
جوابِ اینکه اون کیه وجود داشته باشه
اگه باز پای اون قارچهای کوفتیت وسطه...
بوید، واقعاً مشکلی نداری قارچ جادویی بخوره
که توی یه جنگل جنزده پیدا کرده؟
نه، دانا، اصلاً باهاش راحت نیستم
همونطور که با این راحت نیستم هر روز صبح بیدار شم
و بشمرم چند جسد تازه داریم
تو با اون راحتی؟ داریم میبازیم، فهمیدی؟
بیرون از این اتاق به زبونش نمیارم
اما اینجا، هر بازیای که راه افتاده
ما داریم میبازیم
بعد اون پسر عجیبِ سفیدپوش پیداش میشه
و به تابیتا میگه وقتمون داره تموم میشه
درحالیکه هنوز قوانین لعنتی بازی رو نمیدونیم
اگه توی سرش جوابی هست، هر جوابی
باید بیرونش بکشیم، باشه؟
خودم کنارش میمونم
اگه مشکلی پیش بیاد، همونجام
خب، موفق باشید
الیس، چند نفر منتظرن
برن آبادی و غذا جمع کنن
مردم هنوز باید غذا بخورن
و تو، اگه این کار رو بکنی
و بری این سفر کوچیکت
میدونی شاید برنگردی، درسته؟
آره
بیا بریم
آره
بوید، میشه یه لحظه تنهامون بذاری؟
چی؟ آره، حتماً
البته، آره
بیا تو
امیدوارم بیدارت نکرده باشم
زیاد نخوابیدم
اوایل من هم همینطور بودم
من، ام...
امیدوار بودم بتونیم حرف بزنیم
باشه
حدس میزنم کنی دربارهٔ من بهت گفته
دربارهٔ کاری که کردم؟
آره
پس چرا میخوای اینجا زندگی کنی؟
چون وقتی دیدمت، فهمیدم آدم مهربونی هستی
میدونم کاری که کردی وحشتناک بود
اما پدرم همیشه میگفت
فقط آدمهای خوبن که
کارهای بدی که کردن عذابشون میده
تازه فکر کردم اینجا اتاق خودم رو هم دارم
میرم برامون صبحونه درست کنم
الان میام پایین
نه، نه، نه! نه! خواهش میکنم!
نه!
- سارا؟ - نه!
نه، نه، خواهش میکنم!
چی شده؟
چرا با ایتن توی جنگل بودی؟
بهتره این رو از خود ایتن بپرسی
دارم از تو میپرسم
بهت گفت جیم رو توی جنگل دیده؟
آره
ظاهراً جیم بهش گفته
باید دریاچهٔ اشکها رو پیدا کنه
برات آشنا نیست؟
اون... واقعی نیست
نه، نیست؛ اما برای اون واقعیه
من دقیقاً بهترین آدم نیستم
که بخوام دربارهٔ...
خب، اصلاً دربارهٔ چیزی نصیحت کنم
اما میدونم...
بعضی بچهها فقط توی دنیای خیالشون
احساس راحتی بیشتری میکنن، درسته؟
وقتی دنیا ترسناک میشه، به اونجا پناه میبرن
چون گاهی باورکردن چیزهای غیرممکن
کمک میکنه با...
فقط کمک میکنه
بابت حرفی که توی طویله زدم متأسفم
نباش
حرفت اشتباه نبود
مواظب اونها باش
همهچیز روبهراهه؟
اگه بگی آخرین بار کی همهچیز روبهراه بود
یه شیرینی جایزه میگیری
برای این کار آمادهای؟
بههیچوجه
ایتن؟
بابا؟
صدام رو میشنوی؟
خواهش میکنم جوابم رو بده
بابا
بله؟
چرا دربارهٔ دریاچهٔ اشکها چیزی بهم نگفتی؟
چرا رفتی سراغ جید و ویکتور، نه من؟
ایتن
خواهش میکنم باهام حرف بزن
نگفتم چون میدونستم باورم نمیکنی
گفت باید پیداش کنم
خودش بهم گفت
و وقتی پیداش کنم، ثابت میشه واقعی بوده
اون نرفته؛ هنوز اینجاست
خیلی خب
پس باید وسایلت رو جمع کنی
چرا؟
میریم سفر
چیزی پیدا کردی؟
No comments yet. Be the first to leave one.