ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
" تقدیم به جانفدایان راه آزادی "
آنچه گذشت...
ابی، بس کن! نه!
هنوز چیزهایی رو میبینی که وجود ندارن؟
نه. نه، فقط همون یه بار بود.
هی، هی، هی، هی!
من قبلاً اینجا بودم.
بارها و بارها.
من مادرِ ویکتور بودم.
دفعهی قبل، یه پسر و یه دختر آوردی،
و همه مُردن، به جز اون پسره.
دوباره با یه پسر و یه دختر اینجایی،
و «مرد زردپوش» برگشته.
- مامان، این یعنی چی؟ - نه، چیزی نیست.
- باید آماده باشی، ایتن. - هی، ویکتور.
- باید بدونی چی در پیشه. - نه، ویکتور. باید تمومش کنی!
چت شده؟
اون چیزی که درون خودم حملش میکردم،
هنوز حسش میکنم، انگار به هم وصلیم.
بخشی از وجودم چیزی رو حس میکنه که اون حس میکنه.
اوه، نه.
نه!
میخوای بری توی اون تونلها،
جایی که اون موجودات زندگی میکنن، چون فکر میکنی
استخونهای اون بچهها اونجا دفن شده؟
آره! اگه اون استخونها
همون چیزی باشن که روح اون بچهها رو اینجا زنجیر کرده؟
بهم بگو شکل درست این نقشه چیه.
هنوز کاملاً مطمئن نیستم.
به سلامتیِ تابآوریِ روح انسان.
بیا با هم تاب بیاریم.
تا حالا با خودت فکر کردی که شاید همهی اینها فقط یه رویا باشه؟
اون برگشته. اگه صدام رو میشنوی، دو بار پلک بزن.
بابا.
– وی... – بابا، پیشم بمون.
هنری!
هی.
وقت بازیه.
میدونم هنوز اون تویی!
چه اتفاق کوفتیای افتاد؟!
مطمئنیم اینبار واقعاً مرده، مگه نه؟
اون قبلاً هم مرده بود.
کسی آسیب دیده؟
استیو حسابی داغون شده.
اگه به خاطر الجین نبود، اوضاع خیلی بدتر میشد.
الجین؟
اون همونیه که بهش چاقو زد...
منظورم اینه، به اون.
هی بهم نگو آروم باش! ما هیچ امنیت کوفتیای نداریم!
هی، میشه برید بیرون؟
هی دانا، تو باید الان استراحت کنی.
نه، نه، نه، نه.
حالم خوبه. این موضوع مهمتره.
مردم تازه دارن میفهمن که طلسمها...
قرار نیست جلوی همه چیز ازشون محافظت کنن.
ما یه کاریش میکنیم. فقط... تو یه راهی پیدا کن...
که چطور استخونها رو برداری بدون اینکه نصف شهر به کشتن برن.
توتم جواب داد؟
ببخشید؟
توتمهای اون سکونتگاه.
گفتی که میخوای ببینی...
اگه میتونستن به هیولاهایی که شبها بیرون میان صدمه بزنن.
جواب داد؟
نه.
حیف شد.
آره.
بابا؟
اوم، میتونی یه لحظه بیای بالا؟
- ببخشید. - و، اوم،
دانا، تو هم اگه آمادگیش رو داری بهتره بیای.
اوم، با جنازه چیکار کنیم؟
بسوزونش.
خب، پس داری میگی که...
...که دیدی «کنی» توی دردسر افتاده.
ببین، من فقط ندیدمش، «بوید».
انگار خودم اونجا بودم.
داشتم از دریچهی چشمان اون میدیدم.
از دریچهی... و فکر میکنی
که تو دلیلی هستی که اون موجود «کنی» رو نکشت.
فکر نمیکنم بوید؛ یقین دارم که بودم.
- اوه... - و یه چیز دیگه هم هست.
نشونشون بده.
چی رو بهمون نشون بده؟
بعد از اینکه با اون موجود ارتباط برقرار کردم، حس کردم...
...نمیدونم چطور توصیفش کنم.
حس کردم یه چیزی...
توی وجودم یخ زد.
بسیار خب.
چی...؟
امروز صبح این رو دیدم.
ایتن؟
داری چیکار میکنی؟
نقاشی میکشم.
ویکتور همیشه میگفت که تصویرها همهچیز رو به یاد دارن.
واسه همین، وقتی همه بمیرن
و من اینجا تنها بمونم، نمیخوام کسی رو فراموش کنم.
میدونم.
حرفایی که ویکتور دیروز زد، از سر ناراحتی بود.
میدونم.
اتفاقی که براش افتاد وحشتناک بود،
اما معنیش این نیست که قراره همون اتفاق برای تو هم بیفته.
اون گفت که باید آماده باشم،
پس دارم خودم رو آماده میکنم.
باشه. بیا دیگه.
منم پایین بهتون ملحق میشم.
و ببین، یه راهی براش پیدا میکنیم.
میدونم.
باشه.
این... این چیه که دارم بهش نگاه میکنم؟
این... این ماکتِ تونلهاست.
اینو میفهمم، ولی چرا داشتنِ...
یه ماکت بهتر از کشیدنِ نقشهست؟
خیلی براش زحمت کشیدم.
اینجا یه نمایشگاه علمیِ لعنتی نیست، جید!
ای بابا، لعنت بهش! اصلاً میدونی چیه؟
این ماکت شاملِ همهچیز میشه،
هرچیزی که دربارهی تونلها میدونیم،
هرچیزی که خودم از اون پایین بودن دستگیرم شد،
هرچیزی که ویکتور و تابیتا تونستن بهم بگن.
همون مسیری که رفتی، درسته؟ از انبارِ زیرزمینی...
باشه.
خب، با توجه به همهی اینها،
چندتا سناریوی مختلف برای انجام این کار در نظر دارم،
که از لحاظ امنیت و پیچیدگی با هم فرق دارن.
خب، اول میخواید اونهایی که ساده اما بهشدت خطرناکن رو بشنوید،
یا با اونهایی شروع کنم که امنترن،
اما پیچیدهتر و...
احتمالاً غیرممکن؟
اینجا همون سردابیه که استخونها توش دفن شدن، درسته؟
درسته.
و این تونل،
تنها راه ورود و خروج به اون سردابه؟
بله.
ما هیچ نقشهای نداریم.
خب، صبر کن، صبر کن. اون هنوز حتی فرصت نکرده...
هی، وقتی توی ارتش بودم، به یه همچین چیزی میگفتیم...
یه میدون تیر،
چون وقتی دشمن بیاد داخل،
مثل موش تو تلهی لعنتی گیر میافتیم.
حتی اگه بتونیم بدون بیدار کردن اون موجودات از کنارشون رد بشیم،
وارد تالار میشیم، استخونها رو از زیر خاک درمیاریم،
اگه وقتی اون تو هستیم بیدار بشن چی؟
اگه تنها راه خروجمون از اون تالار رو ببندن چی؟
باید یه فکر بهتری بکنی.
چطوری؟
نمیدونم. من که نابغه نیستم.
یه راهی پیدا کن.
حتماً. حالا که اینطوره، چطوره...
یه بالن کوفتی بسازم و همهمون رو از اینجا پرواز بدم ببرم؟
عالی میشه.
هی!
تو حتی به حرفاش گوش هم ندادی.
نیازی نبود.
کنی، هیچوقت نباید وارد یه محیط خصمانه بشی،
بدون اینکه راه خروج دومی داشته باشی، ختم کلام. باشه؟
فهمیدم. خب، حالا چیکار کنیم؟
ما قبلاً به بقیه گفتیم که پیدا کردن اون استخونها
ممکنه کلید برگردوندن همه به خونه باشه.
شاید بهتره بریم برای شناسایی.
یکی دو نفر رو ببریم توی تونلها،
ببینیم شکاف یا درزی
توی اون تالار هست که از چشممون دور مونده باشه یا نه.
باشه. اگه نبود چی؟
نمیدونم.
گوش کن، اگه قراره این کار رو بکنیم، باید درست انجامش بدیم.
من قرار نیست مردم رو بفرستم اون پایین، و نمیتونم...
بوید؟
چی شده؟
چی؟ هیچی. من...
اِم، باید برم درمانگاه.
به الیس گفتم که اونجا میبینمشون.
حالِ فاطیما خوبه؟
نمیدونم.
هنری. چیزی لازم داری؟
من، اِم...
اونجا چه خبره؟
بوید میخواد تمامِ خرتوپرتهای انبار رو زیر و رو کنه.
خب، دنبالِ چی میگردن؟
هر چیزی که به اون لباسِ زردی که ویکتور پیدا کرد ربط داشته باشه؟
اوه.
خوبی؟
باید یه کاری واسه خودم دست و پا کنم.
راستش، من...
خب، این اواخر یه کم توی نوشیدن زیادهروی کردم.
فکر کنم داره کمکم اثرش رو نشون میده...
هوم.
به هر حال، با خودم گفتم اگه بتونم خودمو مشغول نگه دارم...
اوم.
راستش، توی آشپزخونه دست و پا چلفتی نیستم، اگه...
چطوره توی ناهار درست کردن بهم کمک کنی؟
عالیه. ممنونم.
باشه.
خیلی خب.
نگران نباش، بهش عادت میکنی.
بیا بریم.
بعضی وقتا اینطوری میشه.
اون نوار سالهاست که اونجا گیر کرده.
«آبی» آهنگ موردعلاقهی میراندا بود.
میدونی، قبلاً هیچوقت اینطوری نبود.
همیشه ترسناک بود،
No comments yet. Be the first to leave one.