ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
گوش کن به حرفم، به گوشیت نگاه نکن.
گفتم که.
وقتایی که خوشحال تری، قهوههات بهترن. دخترا فهمیدن.
خیلی هم خوشحالم.
باز هم که لیندزیت داره بهت پیام میده.
فکر نمیکنم روابط من به تو هیچ ربطی داشته باشن.
معلومه که ندارن.
بجز مواقعی که روی رفاه و کیفیت زندگی و قهوه دخترام اثر بذاره.
چه جالب.
یکی حس شوخطبعیش گل کرده، شاید هم یه فتیشی داره.
تو هر دو حالت، باعث میشه خنده رو لب آدم بیاد.
آخری، امریکانوی دوبل با شیر جو دوسر و شیره فندق.
البته رو لب تو نه، نینای عزیزم.
اینجور که پیداس.
باز کن! پلیس!
سلام علیکم.
اینجا چهخبره؟
صبحت بخیر، جناب پلیس.
آره! دقیقاً!
من یه افسر پلیس انسانم.
همم. من هم فکر میکردم که احتمالاً همینطور باشه.
جدا فکر کردین؟
عالیه.
خب حق با شماست. چون هستم.
بسیار هم عالی. خب، چه کمکی از دستم ساختهاس؟
خب، قربان.
همونطور که میدونین، بنده بهعنوان یه افسر پلیس انسان،
میتونم بدون این که به شما اتهامی بزنم بهتون نظارت داشته باشم.
- صد البته که میتونین. - عالیه.
پس یعنی میتونم بیام داخل و این کار رو بکنم لطفاً؟
آخه چون اینجا خیلی سر و صدا هست و هیچی نمیشنوم.
با کمال میل.
چایی میخورین قربان؟
امم... آره؟
افسر پلیس انسان به طور کلی یه فنجون چایی رو قبول میکنه.
اگه اینطوره که حتماً.
که بخوره.
من یکم به چایی خودم نگاه میکنم.
- هرطور مایلین. - عالیه!
بهترین بخش یه فنجون چایی .نگاه کردن بهشه
خیلی مسخرهاس!
چرا با قطار نمیری؟ تو که عاشق قطاری.
ایشون کی باشن؟
ایشون یه افسر پلیس انسانن
که یهو بهمون سر زدن تا به یه فنجون چایی نگاه کنن.
سلام علیک.
- بگین ببینم، جناب پاسبان... - بازرس.
خب راستش... لباس پاسبانی پوشیدین.
بازرس پاسبان!
- اسممه. - صد البته.
احیاناً این اولین بار نیست که به زمین سر میزنین؟
چراً! واقعاً محشره. اینطور نیست؟
شاید هم نه.
حدود ۲۰۰ سالی میشه... که اینجام.
اوه! اما اون موقع که گفتم آره،
اشتباه کردم، که این ثابت میکنه انسانم.
البته.
شاید منظورتون این بوده که بار اوله به لندن میاین؟
بله! درسته.
به تازگی منتقل شدم به لندن و قبلش تو...
یه قرارگاه انسانی بودم.
جدی؟ کدوم؟
باهات کار دارم، فرشته، تنها.
ولی... نه! نه... من باید بهتون نظارت داشته باشم.
نگران نباشین.
میتونیم بعداً حرفایی که زدیم رو بهتون بگیم.
وای، عالیه!
مرسی!
نمیدونم تمام این مدت افرادت چطوری تونستن مسئول باقی بمونن.
مطمئن نیستم که اینطور باشه.
جبرئیل کجاس؟ این فرشتههه اینجا چیکار داره؟
جیم توی تختش دراز کشیده، طبقه بالا.
بهش گفتم کتابفروشیها چهارشنبهها میبندن.
گمون میکنم که بازرس پاسبان
به این دلیل فرستادن شدن، که معجزه عازری ۲۵
که ظاهراً اون شب بهطور تصادفی با هم اجراش کردیم رو بررسی کنن.
اینطوری معجزهها رو اندازه میگیری؟
مگه چندبار یکی رو از اون دنیا برمیگردونن؟
با عرض تاسف من فکر میکنم...
اون فرشتهای که اونجاس خیلی زود متوجهِ دروغی
که به بهشت درمورد این معجزه گفتم، میشن.
آره خب، فقط کافیه تا نینا رو مجبور کنیم .عاشق مگی بشه
یه بوسهی زیبا کافیه. نقشه دارم.
بسیار هم عالی. میشه کلید ماشین رو بدی؟
نمیخوای درمورد نقشهام بدونی؟ یا این که... با قطار بری؟
کلید ماشین لطفاً.
تموم شد؟
بله! لازم نیست نگران چیزی باشین.
گوش کنین، این که انسانها عاشق هم بشن برای شما جذابه؟
شنیدم که برای بعضی از پلیسها یهجور سرگرمی به حساب میاد.
بله! بله جذابه! مخصوصاً...
عشق مگی و نینا. بله.
خب، ما آدمهای روی زمین یه رسمی داریم،
باید چند روز صبر کرد تا دید دونفر عاشق همدیگهان یا نه
چون آدمها موجودات عجیبغریبیان و خلاصه اینطوریه دیگه.
اوه... بله! میدونستم.
اگه هرسوالی درمورد عشق داشتین
اصلاً باهام تعارف نکنین، بازرس... پاسبان.
من همینجام تا وقتی که دوستم داره با ماشینم میره ادینبرو
حواسم به کتابفروشی باشه.
- ببخشید... - چیه؟ سرم شلوغه.
بله، مشخصه.
اما یه سوالاتی درمورد زندگی عاشقانهتون داشتم.
برو بیرون. همین حالا.
حالا... داریم میریم ادینبرو.
مترجم: «محمدعلی sm»
« فــال نیـک » " فصل دوم - قسمت سوم "
یادداشتهای محرمانه آ.ز. فل،\i}
جلد ۶۰۳.
دفترچه خاطرات عزیزم،
ماه گذشته، من و کرولی اتفاقی توی ادینبرو بودیم.
و اون اصرار داشت که من نصفشب به یه قبرستان محلی سر بزنم.
بهم گفت یه چیزی پیدا کرده که ممکنه برام جالب باشه.
مجسمهای از فرشته مقرب بلندمرتبه، یعنی خودش!
متاسفانه خیلی دقیقه.
مسلماً خود جبرئیله.
بهنظرت خودش میدونه؟
احتمالاً میاد اینجا و بهش زل میزنه.
زیبایی خودش رو تحسین میکنه.
فکر کنم کسی اینجاس.
این مال منه حرومزادهها!
زمان عجیبی برای دفن کردنه.
بیل دارمها.
اگه تا ده ثانیه دیگه اینجا باشین، هرچی دیدین از چشم خودتون دیدین.
خوشم اومد!
نیازی نیست جلومون رو بگیری.
اوضاع خوب نیست.
خب بستگی داره از چه نظری بهش نگاه کنی.
از نظر تو که بد باشه .از نظر من عالیه
طرفدارای من عاشق دیدن جسدقاپیان.
اجازه بدید خودم رو معرفی کنم...
- به زبون آدمیزاد حرف بزن. - آقای... مکفل.
خواستم بهتون هشدار بدم که درآوردن جسدها...
کار اشتباهیه.
دیگه به چه دردیش میخوره؟
گذاشتنش تا خونوادش روش گریه کنن.
واسه درآوردن جسد کمک نمیخوای؟
سعی کردم تا خطاهای راه این مرد جوان رو
بهش نشون بدم.
کار راحتی نیست.
اگه دست نگهبان بهت برسه، دخلت اومده.
این که کارت چه خطراتی داره مهم نیست.
نمیدونی که کار اشتباهیه؟
فقط میدونم که یه جراح توی نیواینگتن
واسه یه همچین جسد تازهای پول گندهای بهم میده.
اما لازم نیست این کار رو بکنی!
- میتونی کتابفروشی کنی. - سواد درست حسابی ندارم.
مغازه هم ندارم.
خب... بافنده شو.
- بافندگی! چه فکر بکری. - آره.
فقط خیلی یادم نمیاد ماشین بافندگیم رو کجا گذاشتم.
کشاورزی.
دستگاه بافندگیت رو تو زمین کشاورزیت جا نذاشتی؟
من و رفیقم تو این کوچه حالبهمزن میخوابیم.
حالت خوبه موراگ کوچولو؟
بهتر از این نمیشم.
تموم زورم رو میزنم تا خودم و موراگ کوچولو رو زنده نگه دارم.
کارم به کسایی که نمردن هم ضرری نمیرسونه.
تو هم میتونی پندهای اخلاقیت رو بکنی تو ماتحتت.
یه چیزی برات آوردم.
بیخیال. من تازه غذا خوردم.
مرغ سوخاری، سیبزمینی با کره،
دوتا تیکه پودینگ مارمالادی هم بعدش خوردم.
اصلاً بلد نیستی دروغ بگی، السپث مکنینز.
فرشته کوچولو.
آره.
چی تو بشکهاس؟
نگو. لطفاً نگو که اون کار رو کردی.
خیلی هم خوب کرده.
یه جسد خوشگل و تازه.
فقط همین یه بار!
قول میدم واسه یه جسد خوب، هفت یا حتی هشت پوند بهمون بدن!
با پولش میتونیم تو یه مهمونخونه خوب اتاق بگیریم
نه مثل دفعه پیش.
دیگه هم هیچوقت با شکم گشنه نمیخوابی.
میری جهنم.
کاملاً درست میگی.
از ملاقات باهات خوشحال شدم، موراگ کوچولو.
تو این بشکه یه جسد دزدی هست!
- این کار گناهه! - من هم پایهی همه کارهای گناهم!
ولی خب گناه حساب میشه؟ پول لازمه.
ربطی نداره.
ببین، من خِیرم. تو هم متاسفانه شری.
اما مردم حق انتخاب دارن.
تا وقتی فرصتی برای گناه کردن نداشته باشن
نمیتونن پاک و منزه باشن.
اون گناهکاره.
آره ولی خب این فقط وقتی درسته که همه از یه جا شروع کنن.
نمیتونی انتظار داشته باشی یکی مثل اون
کارهایی رو بکنه که یکی که تو قصر به دنیا اومده، بکنه.
مسئله همینجاس.
هرچی از درجه پایینتر شروع کنی، فرصتهای بیشتری داری.
یعنی السپث تموم فرصتها رو داره چون خیلی فقیره.
- خیلی مسخرس. - نه، غیرقابلوصفه.
حالا متوجه شدی.
وای، خیلی بهتر شد.
حالا چیکار میکنیم؟
آهنگ کلاسیک گوش میدیم که آهنگ کلاسیک هم باقی میمونه.
فرشته؟ چیکار داری میکنی؟
No comments yet. Be the first to leave one.