ആദ്യത്തെ 183 വരികൾ.
مشکلی پیش اومده؟ - .از آپارتمان بیرون انداختنمون -
...نتونستیم از پسِ پول رهن بربیایم
.و نمیدونستیم دیگه کجا بریم
.شوخی کردیم
.میخوام برم مسافرت
ترجـــــمه و تنظیــــم محیـــــــــا
لوک" تو راهه؟"
.طبق معمول دیر میرسه
ولی مطمئناً اینجا میاد .تا بعد از جلسه "لوک" رو با خودش ببره
راستش میخواستم ببینم میتونم باهاتون چند دقیقه تنها صحبت کنم؟
.باید یه کم زودتر برم - .حتماً -
الیور"، اگه گرسنهت شد یه کم خوراکی تو کیفم دارم، باشه؟"
.گرسنهم نیست
.یه کم دیگه برمیگردم مشکلی نداری؟
.مشقام رو انجام میدم
.میخواستم ازتون تشکر کنم
ازم تشکر کنین؟ برای چی؟
.برای همهچی
،"بعد از جلسهی هفتهی قبل من و "لوک ...الیور" رو برای شام بردیم بیرون"
و همهچیز رو راجع به فرزندخونده گرفتن .همونطور که ازمون خواسته بودین، براش توضیح دادیم
.و بلافاصله ابهاماتش برطرف شد
.خیلی خوبه
پس شما متوجه یه تغییر مثبت تو رفتار "الیور" شدین؟
.این هفته تمام مشقهاش رو قبل از شام انجام داد
... یه جا برای لاکپشتش از یه
.جعبهی پاستای قدیمی درست کرد
.به علاوه اینکه دست از پُرخوری برداشت
.الان بهتر به نظر میاد
.و همهش به خاطر لطف شماست
."ممنونم، "بس
...از تعریفتون ممنونم، ولی
.ولی فکر کنم من کاری نکردم
.حتی الان شبا خوب خوابش میبره
نمیدونین چقدر مایهی آرامشه که بدونم ...میتونم شهر رو ترک کنم
.بدون اینکه نگرانِ اتفاق افتادنِ یه فاجعه باشم
...دوستم، "میشل"، با یه ماشین اجارهای
.چند دقیقه دیگه میاد اینجا
.به نظر برای رفتن مشتاقین
.نمیخوایم بیُفتیم تو ترافیک
.میشل" و من بعد از دوران کالج دیگه ازین کارا نکردیم"
... و
.و اصلاً برام مهم نیست کجا میریم .فقط میخوام بشینم تو ماشین و همینطور برونیم
.حسش رو میفهمم
...تنها دلیلی که ترک کردن شهر اصلاً به ذهنم خطور کرد
.به خاطر اوضاع خوب "الیور"ـه
.بازم ازتون ممنونم .به خاطر تمام کارهایی که انجام دادین، ممنونم
..."نمیخوام دلتون رو شور بندازم، "بس
...ولی مطمئن نیستم که "الیور" به اندازهای که
.شما دوست دارین باور کنین، تغییر کرده باشه
منظورتون چیه؟
...به نظرم غیرعادی میاد که
.که مشکلات و مسائلش یه شبه حل شده باشه
.بله، از غیر عادیم اونورتر
.انگار شعبدهبازیه
...بله، خیلی بیشتر شبیه شعبدهبازیه
...که منظورم از گفتنش اینه که
.احتمالش هست که یه توهم باشه
.ولی شما هنوز باهاش حرف نزدین
.اکثر آدمها نمیتونن روند زندگیشون رو یه هفتهای تغییر بدن
پس شما میگین که نمیتونم تنهاش بذارم؟
...نه، فقط میگم ممکنه رفتارش خوب شده باشه
.چون نمیخواد شما به اون به عنوان منبع دردسرهاتون نگاه کنین
منبع دردسرهام؟
.وجودش برام برکته
...شاید "الیور" فکر میکنه که اگه رفتارش بدون نقص باشه
.میتونه تمام مشکلات بین شما و "لوک" رو حل کنه
.واقعاً نمیدونم دارین اینجا چی بهم میگین
از چه نظر گیجتون کردم؟
...یه ماهه دارین بهم میگین که گیر کردم
...و باید زندگیم رو جمع و جور کنم
.و بذارم پسرم مثل یه مرد بزرگ بشه
...و تو اولین فرصتی که پیدا کردم تا تنهایی برم خوش بگذرونم
...میگین که داره تظاهر میکنه رفتارش بهتر شده
."ولی راستش خیلی زیاد بهتون احتیاج داره، "بس
...ولی من نمیگم که باید بمونین و ازش مراقبت کنین
.6ساله که بدون "لوک" و "الیور" هیچجا نرفتم
.فکر میکنم واقعاً حقمه که یه زمانی رو با خودم باشم
باشه، ولی چرا الان؟
اینکه شوهر سابقم یه دوست دختر جدید داره، کافی نیست؟
.میفهمم که شنیدنش چقدر براتون سخت بوده
...نه، راستش خوشحالم که "لوک" با یکی رابطه داره
.چون الان کاملاً روشنه که همهچیز بینمون تمومه
.حتی داره دنبال جایگزین میگرده
.ولی هفتهی پیش خیلی راجع بهش عصبی بودین
.انگار آب سرد روم ریخته باشن
.باید زندگیمو جمع و جور کنم
...حالا "الیور" بیشتر خونهی "لوک" میمونه
.و وقتی که نباشه نمیتونم تو خونه مثل روح سرگردان بچرخم
.میفهمم که منظورتون چیه
.قبلاً تنها زندگی نکردم
.نمیتونین تصور کنین که چطوریه
.فکر میکنم میتونم
چرا بهم نمیگی چطور شما و "لوک" به هم رسیدین؟
.تو آخرین ترم کالج حامله شدم
."از خوابگاه بیرون اومدم و رفتم اتاق "لوک
.مطمئناً چیزی نبود که برای خودم تصور میکردم
...حس میکنم هیچکدوم از اتفاقاتی که تو 12 سال گذشته افتاده رو
.تصور نمیکردی
.لوک" و من تازه از تعطیلات بهار برگشته بودیم"
...یادم میاد که اتاق خوابگاهش بوی افتضاحی میداد
.چون هماتاقیش قبل از مسافرت یه پیتزا روی اُپن جا گذاشته بود
...بهش گفتم حاملهم
،اونم روی قالیچهی پشمی زانو زد .و ازم خواستگاری کرد
...یادم میاد با خودم فکر میکردم
...این احتمالاً مهمترین لحظهی زندگیمه "
".و این وسط اتاقم بوی پیتزای گندیده رو میده
...میخواستی که
باهاش ازدواج کنی؟
.آره، دیوونهی "لوک" بودم
.و مطمئن بودم که هیچوقت دست از اینکار برنمیدارم
.21سالم بود
.برای گرفتن یه تصمیم بزرگ خیلی جوون بودین
.والدینم از دست "لوک" فوق العاده عصبانی بودن
...رفتیم "هارتفورد" و بُردیمشون بیرون
،به بهترین رستورانی که میتونستیم از عهدهی هزینهش بربیایم .که رستوران داغون سرِ کوچه بود
خیلی باکلاسه، مگه نه؟
.مامانم خیلی ناراحت بود ...ناراحتیش رو سرِ
.میگو سوخاریش خالی کرد
...ولی بعد "الیور" به دنیا اومد
...میدونین - چی؟ -
.فوق العادهس
،لحظهای که چشمشون به "الیور" افتاد .انگار که دخترشون محو شده
.و من شدم مادرِ نوهشون
.ولی منم راجع بهش همین حس رو دارم
...اولین شبی که آوردمش خونه
کنار گهوارهش ایستادم و خوابیدنش رو تماشا کردم ...و با خودم فکر کردم
" .این بهترین کاریه که تو کُل عمرم میتونم انجام بدم "
.چیزی راجع به احساس "لوک" نگفتین
.سوال خوبیه
مطمئن نیستین؟
...اگه بخوام رو راست باشم، برای چند سال
.خیلی همدیگه رو نمیدیدیم
.سرِ کارش داشت تازه جا میفتاد
.منم درگیر "الیور" بودم ...انگار که
که داریم تو شیفتهای جداگونه ...تو یه کار نوپای درگیر کننده کار میکنیم
..."ولی سپردمش دست "لوک
...به محض اینکه "الیور" به سن مهدکودک رسید
.اونقدر اوضاع خوب بود که خواستم برای ارشد بخونم
میتونم راجع به 5سالِ بعدش براتون بگم، ولی چه فایده؟
.نمیتونستم تمرکز کنم
...بچهم مریض بود یا اینکه نمیتونست بخوابه
.و یا یه قلدر تو مهدکودک اذیتش میکرد
..."فکر میکردین "الیور
یه بار رو دوشتونه؟ - .نه -
.نه، معلومه که فکر نمیکردم یه بار رو دوشمه
.نمیخوام چنین چیزی بگم ...فقط اینکه
.مدرسه برام واقعی نبود
...داشتم نقدها رو نقد میکردم
...و یه سری تفاوتهای بیمعنی قائل میشدم
و به هنر نگاه میکردم و وانمود میکردم .چیزی رو میبینم که حتی احتمالاً وجود نداشته
...و بعد به پسرم نگاه میکردم
دارین میگین که به خاطر "الیور" کالج رو تموم نکردین؟
.اونو سرزنش نمیکنم
.نه .تصمیم خودم بود که اون تو الویت باشه
،ولی میدونین ...یه نگاه به خودم میکنم، 33سالمه
.و تا حالا یه شغل تو زندگیم نداشتم
.و وحشت کردم
از چی وحشت کردین؟
.پسرم داره بزرگ میشه
.شوهرم دیگه شوهرم نیست
...و اونقدری هم تحصیلات ندارم
.تا کار درست و حسابی گیرم بیاد
.میتونین هرلحظه باهام مخالفت کنین
بس"، میتونی به این قضیه" ...به چشمِ یه فرصت بزرگ نگاه کنی
تا با فردی که 12سال پیش ناپدید شده ...دوباره ارتباط برقرار کنی
.تا ناشناختهها رو کشف کنی
.اصلاً نمیفهمم چی میگین
...خیلی با "الیور" وقت گذروندم و
،که بیش از حد هواش رو دارم .براش زندگی رو سخت کردم
.و میخوام یه مدت دور باشم و حالا دارم ترکش میکنم
پس یا خیلی حواسم بهش هست و .یا اینکه اصلا حواسم بهش نیست
.به نظر میاد این درگیریایه که با خودتون دارین
...حقیقت اینه که
.نمیدونم چیکار کنم
.نمیدونم چیکار کنم
.میشل" احتمالاً منتظرمه"
...تو ماشین اجارهای .ایناهاش
.دیگه نمیتونم راجع بهش حرف بزنم .الان مسافرتم
الیور"، مشکلی نداره، درسته؟"
.12سالشه .فقط یه هفته نیستم
دارین از من اجازه میگیرین؟
...نه، من
من عاقل و بالغم، باشه؟ .فقط نظرتون رو میخوام بدونم
No comments yet. Be the first to leave one.