ആദ്യത്തെ 169 വരികൾ.
خب دوستان،
اینجا قهرمان پروانهوزن لیگ بوکس پیلتوور رو داریم،
گوستاو جاولر اخمو!
خوب بهنظر میآیی، آبجی.
صبر کن، فقط...
نمیخوام دیگه یه کلمه هم از دهنت بشنوم.
وندره.
دیگه گول یکی از حقههات رو نمیخورم.
اون...
زندهست.
هردومون میدونیم این چرنده.
به کمک ما نیاز داره.
میتونم ثابتش کنم.
ترجمۀ اِمجی JustMJ
آرکین ـ فصل دوم، قسمت پنجم: مشکلات و سختیهای طاقتفرسا
ماهها اشغال برای برقراری صلح.
عملیاتهای بیشمار.
دریاهایی از عرق و اشک.
داشتم فکر میکردم شاید بالاخره شاهد پایان هیولاهای منحرف زاون باشیم.
چقدر احمق بودم؟
اون هیولا اومد سراغ تو.
تو احضارش کردی.
تجربه من میگه،
فقط مردای گناهکار به اتهام با سکوت جواب میدن.
تجربه منم میگه،
هیچآدم قدرتمندی بیگناه نیست.
توی این زندان، سلولهایی هستن
که انقدر از نور
و هوای تازه و هر چیز ابتدایی انسانی دورن
که تا الان استفاده ازشون رو ممنوع کرده بودم.
اگه نمیخوای بقیه عمرت رو
توی یکی از اینا تلف کنی، فقط یه راه داری.
همه چیزی که برای پیدا کردن اون هیولا لازمه بدونیم رو بهمون بگو.
جوانیت داره بهت خیانت میکنه.
صبوری محصول سنه.
و من هر دوشو بهوفور دارم.
این آخرین شانسته.
بگو چی تو ذهن داشتی.
نقش جینکس چی بود؟
اینجا میپوسی.
الورا؟
بلک رز.
امیدوارم از اینجا خوشت بیاد.
هنوز به درخواستای انتقال من جواب ندادن.
کی اونجاست؟
مطمئن نیستم که دیگه چیزی بدونم.
میزبانهامون یه جوری همه چی رو خراب میکنن.
دوستمو کشتن.
الورا اونجا بود.
و بعد...
الورا!
مدیرای دنیای قدیم
همیشه مشتاقن قدرتشون رو بهت نشون بدن.
این جا کجاست؟
تا جایی که فهمیدم،
یه "آکولوروم"ه.
طبق افسانهها،
قدیمیها اتاقهای خاصی میساختن تا پیغمبرهای دروغین رو توش مهر و موم کنن.
ولی به نظر من اینا فقط چالههای لوکسیان
که شاهزادههای طاووسا دوست داشتن دوستاشون رو بندازن توش.
شاهزادههای طاووسا؟
ببخشید، فقط یه شوخی قدیمی خانوادگی بود.
میدونی، از اون حاکمای اهل هنر.
بیا تو نور.
کینو؟
منم، برادر.
مل.
مل.
بزرگ شدی.
امیدوار بودم هیچوقت سراغت نیان.
اینجا جاییه که گمش کردم.
خنکه؟
حتی سمی هم نیست.
تقریباً مطمئنم.
چرا وندر باید تا این پایین باشه؟
من چه میدونم.
خودت ازش بپرس.
کی میخوای قبول کنی این فقط یکی خیالاته؟
یا نمیخوای بچه بفهمه چقدر توهمی هستی؟
اون همیشه اینطوری نبود.
قبلاً واقعاً باحال بود، قبل از اینکه دهنشو سرویس کردم.
دیدی چی میگم؟
توهمی.
کاش فقط خیال میکردم
وقتی تصمیم گرفتی بری با اون پلیتیهایی که مامان و بابا رو کشتن، همکاری کنی.
حداقل اونا هیچوقت مجبور نشدن ببینن دخترشون چه دیوونهای شده.
کدوم یکی؟
بیدار شو، خواهر.
من یه قهرمانم.
نصف زاون رو از استیلواتر آزاد کردم
وقتی تو ته یه لیوان بیهوش بودی.
حالا ببندش و راه بیفت، قبل از اینکه دوباره سرویست کنم.
بدون اون گجتهای زشت
و حقههای لعنتیت، یه ثانیه هم دوام نمیآری.
هه! پس اون دستکشای عجقوجق رو چی میگی
که حتی خودت نساختیشون؟
فکر میکنی برای...
بفرما. یه ثانیه.
این آخرین شانست برای تسلیم شدنه.
بفرما، دست گنده.
هی، بچه.
هنوز همهات سر جاشه؟
ولی ما رو تنها نذار.
چرا اومدی دنبالم؟
تو واقعاً به کمکم نیاز نداری.
مدتهاست که نداری.
دفعه قبل که وندر به ما نیاز داشت، تنهایی امتحان کردیم،
و دیگه هیچچیز مثل قبل نشد.
پس...
شاید این یه فرصت دوباره باشه.
علاوه بر این،
اون پدر تو هم هست.
منتظرت بودم.
اعتماد بهنفس داری، نه؟
نگاهها همیشه یه جور خاصی میشه
وقتی کسی دلش یه اسلحه میخواد.
من از صخرههای بلاد تا دشت دالامور جنگیدم.
تا حالا همچین هیولای وحشیای ندیدم.
هیچ هیولایی از انسان وحشیتر نیست.
بگو ببینم چه پیشنهادی داری.
به من خدمت میکنی.
دشمنای من، دشمنای تو میشن.
سلاحهات، مال من.
در عوض، همه نیازات تأمین میشه.
مثل یه مشاور معتبر باهات رفتار میشه.
ولی من وفاداری مطلق میخوام.
این رو امتحان نکن،
وگرنه زندانهای کیتلین رو آرزو میکنی.
تو که میدونی چی میخوام.
اون یه هیولا نیست.
یه زمانی انسان بود.
و خیلی هم مورد احترام بود.
قربانی یه فاجعه بزرگ.
ارادهای وحشیانه برای زندگی کردن داشت.
تحمل دردش بینظیر بود.
باهاش
تونستم پیشرفتهایی کنم که با هیچ نمونه دیگهای ممکن نبود.
ولی ذهنش...
ذهنش رو نتونستم برگردونم.
مردی که برای همیشه تو بطن هیولا گم شد،
فقط با بوی خون تحریک میشد.
یا حداقل من اینطور فکر میکردم.
بهنظر میآد هنوز کاتالیزور درست رو پیدا نکرده بودم.
مشکلات و سختیها.
برات تو ناکسیوس یه مراسم تشییع برگزار شد.
مادر سفارش یه مجسمه داد؟
من تو پیلتوور تشریفاتی برگزار کردم.
اون فکر میکنه تو مردی.
من دوست دارم ناامیدش کنم.
چطور میدونستی این کارو کنی؟
نمیدونم.
فقط حس کردم...
یه جورایی شبیه یه پازله.
کینو، چه بلایی سرت اومده؟
چطور از اینجا سر درآوردی؟
اون چیزی بهت نگفت.
بعد از چند بار برخورد با اشراف مشکوک تو بسیلیچ،
شایعههای عجیب درباره مادر شنیدم.
با همیشه متفاوت بودن.
میگفتن سالها پیش،
اون از شهرشون رد شده و...
عاشق شده.
این مادر ما نیست.
درسته.
ولی هرچی بیشتر تحقیق کردم، بیشتر باورم شد.
دفترچه سفرهای قدیمی.
روایتهای محلی.
باید بیخیالش میشدم، ولی...
اون رابطه باعث بهوجود اومدن یه بچه شد.
No comments yet. Be the first to leave one.