ആദ്യത്തെ 189 വരികൾ.
حتماً باید منتظر مامانم وایسیم تا از اغذیهفروشی برگرده؟
.آره، تازه منتظرِ پدرت هم باید وایسیم
.پدرم سرِ وقت نمیرسه
.این هفته سرِکار، خیلی اوضاعش بیریخت بوده
خیلی کار میکنه؟
.فکر کنم
قراره تا اونا بیان اینجا، ما چیکار کنیم؟
.میتونیم بازی کنیم، البته اگه دلت میخواد
...این پشت، یه چندتایی بازی دارم
.اگه دوست داری بیا یه نگاه بنداز
...احتمالاً
احتمالاً چیزی هست که تو خوشت بیاد از اینا چیزی رو دوست داری؟
ورق نداری؟
...ورق
...باشه، شاید
...باید
.یه جایی تو این خراب شده، یه ورقی داشته باشم
.اینم از این
...خُب چجور
بازی دوست داری؟
دل، جنگ، هشتِ دیوونه؟
."بلک جَک"
.من دست میدم
ترجـــــمه و تنظیــــم امیــــــــرعلی و محیـــــــــا
هر کدوم از ما که جمعِ عددِ روی کارتهاش 21 شد .بدون اینکه بیشتر از 21 بشه، دست رو برده
...اگه جمع اعداد روی کارتت پایین 15 باشه
.دستت به گا رفته
میتونم از چنین لفظی استفاده کنم؟ - .آره بابا، هرچی دلت میخواد میتونی بگی -
.باشه
.فک کنم همین بسمه
!ولی دستت نمیتونه زیر 15باشه
خیلی تو این بازی افتضاحی، مگه نه؟
.آره خداییش
قواعد بازی رو درک نمیکنم .امیدوارم که این عصبانیت نکنه
...عصبانی نیستم، فقط
اگه قوانین رو نمیدونی، چرا بازی میکنی؟ !اینطوری که فقط وقتت رو تلف میکنی
.فکر کنم به نکتهی خوبی اشاره کردی .حق با توــه
.یه سوال دارم
چرا اینجام؟
کسی برات توضیح نداده؟
.مامانم گفت، میایم اینجا تا احساس بهتری پیدا کنم
.پدرم میگه، میایم اینجا چون مجبوریم
.باشه، چیزی که میدونم رو بهت میگم
.میدونی که پدر و مادرت دارن از هم طلاق میگیرن
.نه، اینطور نیست
...پس
هیچکس اینو برات توضیح نداده؟
.پدر مادرم طلاق نمیگیرن
.پدرم دیگه تو خونه زندگی نمیکنه
...این
.درسته
...ولی
...میدونی که
.اونا جدا شدن
.ولی به این معنی نیست که دارن طلاق میگیرن - .درست میگی -
...میتونم
...میتونم بپرسم، پدر و مادرت
بهت چی گفتن؟
.پدرم از خونه رفته
...پس
احساست در این مورد چیه؟ برات چطوریه؟
.هم درد داره، هم خیلی رو اعصابه
دلت برای بابات تنگ شده؟
.هنوز میبینمش
.فقط خیلی رو اعصابه
...خُب، باید یه چیز مهمی درباره این وضعیت باشه که
.به نظرت روی اعصابه
.هنوز بهم نگفتی چرا اینجام
...اینجایی چون پدر و مادرت از هم جدا شدن
...و
.میخوان مطمئن بشن که هر دوتاشون تو رو میبینن
...ولی بهم گفتن که
توی این ماههای اخیر .نخواستی خونهی پدرت بمونی
...دلیل اینکه همه امروز اینجا جمع شدیم
.اینه که بتونیم یه پاسخ و راه حل پیدا کنیم
درست برات توضیح دادمش؟ با عقل جور در میاد؟
.خیلی خُب، خوبه
.شاید تو هم بتونی یه چیزی رو برای من توضیح بدی
چرا نمیخوای خونهی پدرت بمونی؟
.از آپارتمانش خوشم نمیاد - .باشه -
از چیه آپارتمانش خوشت نمیاد؟ - .شمال شرقیِ شهره -
و چه عیبی داره؟
تا حالا توی شمال شرقی شهر بودی؟
خُب، دقیقاً از چیه اون محله خوشت نمیاد؟
...خونهی اصلیم توی "بروکلین" ـه
.و خونهم خیلی به مدرسهم نزدیکه
.پیاده، پنج دقیقه تا مدرسه طول میکشه
ولی تو خونهی پدرم، باید یه ساعت زودتر پاشم .تا قطارِ ساعت 4 سوار شم
...پس داری میگی که، آپارتمان پدرت
.راحت نیست
بله، و بعلاوه اینکه .هیچی غذا تو خونه نداره
هیچی غذا نداره؟
...خیلی خُب
.شاید نوشیدنی پروتئیندار، سُسِ خردل و "ادویل" داشته باشه
ولی زمانایی که تا دیروقت کار میکنه .روی اوپن، پول میذاره
...طبقه پایین، یه فروشگاه خیلی عالی هست
ولی تنها چیزی که دارن .زیتونهای بستهبندی شدهی عجیب غریبه
با این اوضاع،یا باید برم شکلات بخرم یا زنگ بزنم .رستوران برام گوشتِ دنده بیارن
خودت تنهایی این همه خرید میکنی؟ .خیلی هنر میکنیا
.دلیلی که خوشم نمیاد اونجا بمونم، همینه
دلیل دیگهای هم هست که دوست نداری اونجا بمونی؟
.اونجا سخت خوابم میبره
.پس شبا نمیتونی بخوابی
.نه، معمولاً نه .فقط موقعی که دوستای بابام هستن، اینطوریه
بعدش چی میشه؟
.وی" رو کِش میرن و تا بوقِ سگ بازی میکنن"
وایسا ببینم، یعنی چی اصلاً؟ ...اونا
چیکار میکنن؟ - .وی" بازی میکنن" -
!"وی" - .یه کنسولِ بازیه -
.پدرم برای تولدم خریده
...میگه
...اگه میخوام تمام وقتم رو بازی کنم
.باید دور خونهشو خط بکشم ...ولی وقتی دوستاش میان
.مدام این "قهرمانِ گیتاری" رو بازی میکنن
.مامانم میگه این مایهی خجالته
که این همه مرد بالای سی سال .با اسباببازی، بازی میکنن
...پس، مامانت با اوضاعی که توی خونه
پدرت هست، موافق نیست؟ - اینو بهت گفته؟ -
...آره، اون فکر میکنه که اینجور محیطها
.مناسب من نیست
.مخصوصاً شبهایی که فرداش مدرسه دارم
اون میخواد، یه شام درست و حسابی بخورم ...مشقام رو بنویسم
و سرِ موقع برم بخوابم .تا کاراییِ خوبی توی مدرسه داشته باشم
مگه...مگه تو هم همینو نمیخوای؟
.آره فکر کنم، وظیفهم همینه
خُب اگه بخوام تا اینجا جمعبندی کنم، باید بگم که ...آپارتمان پدرت خیلی دوره
...و غذای کافی اونجا نیست
.و وقتی دوستاش اونجان، خیلی سخت میتونی بخوابی
.آره
چیز دیگهای هست؟
همین بَس نیست؟
.فقط میخوام مطمئن بشم چیز دیگهای نمونده
.چرا؟ تو که کاری از دستت بر نمیاد
.شاید باهم دیگه بتونیم یه کاری بکنیم
مثلاً، میتونیم به پدرت بگیم ...شبهایی که فرداش مدرسه داری
.و وقتی دوستاش اونجان، سخت خوابت میبره
...و اگه بهش بگیم که غذای کافی تو خونه نداره
.شاید رفت برات خرید کنه
...اگه ما
...من و تو، باهم، باهاش صحبت کنیم
.برات آسونتر میشه که پیشش بمونی
نظرت چیه؟
ببخشید صحبتتون رو قطع کردم ...فقط میخواستم بدونم که
"وقتی نبودم،بالاخره پدرِ "اُلیور !اومد یا نه؟
...هنوز نیومده "بس"، ولی
من و "الیور" یکم داشتیم باهم صحبت میکردیم ...پس
اگه دوست داری، توی اتاق انتظار منتظر باش .تا پدرش هم بیاد
...گرچه یکم نگرانم
چونکه نصف زمانِ جلسه گذشته .و اون هنوز نیومده
تو "نیوجرسی" کار میکنه .و تو قسمت شمال شرقی زندگی میکنه
.بعضی وقتا فکر میکنم اینکارا رو میکنه تا در دسترس نباشه
اون خوراکی منه؟
.آره، بیا عزیزم
.باید مطمئن بشم، "الیور" یه چیز سالمی میخوره
...قراره امشب پیش پدرش بمونه
...و منم باید ساعت 5:30 توی دانشگاهِ "نیو اسکول" باشم
.حتماً.ولی راستش ما وسط یه گفت و گویی بودیم
...پس اگه اشکالی نداره، توی اتاق انتظار باشین تا
...فقط
.فکر کنم، باید برم الان
چرا نمیتونه پیش ما بمونه؟
.حتماً
امیدوارم اشکالی نداشته باشه که توی دفترت .خوراکی آوردیم
پدرش، هیچوقت یه غذای درست و حسابی توی خونه نداره ...پس
.راستش داشتیم دربارهی همین حرف میزدیم
الیور" بهم گفته" .اونجا مثلِ خوابگاه دانشجوهای سال اولی میمونه
کلی ایمیل درباره این وضعیت ...به "لوک" فرستادم
...ولی هیچوقت جوابم رو نمیده، پس
...داشتیم دنبال یه راهی میگشتیم تا
.این مشکل رو حل کنیم
خوبه، خیلی عالی میشه ...چونکه واقعاً میخوام
.الیور" توی خونه پدرش، احساسِ امنیت بکنه"
.پس...اصولاً خیلی چیزا اونجا باید تغییر کنه
خُب "الیور"،تو و مادرت قبلاً درباره این موضوع باهم صحبت کرده بودید؟
میدونید، به اندازه کافی براش سخت هست ...که از اتاق خوابش دور باشه
...میدونید، میزش، کتابهاش
.و بقیه وسایلش
پس تو و "الیور" توی همون آپارتمانی زندگی میکنید که قبلاً همهتون باهم زندگی میکردید؟
.تا زمانی که از پَسِ هزینهش بر بیایم
لوک" میخواد بفروشدش، ولی به نظر من" .تا همین الانشم، کلی تغییرات فاحش انجام دادیم
.شرمندهم
.شما باید "پائول" باشین
خیلی هفته پرمشغلهای داشتم، البته میدونم .بهونهی درست و حسابی نیست
خواهش میکنم بشینید .تازه شروع کردیم
.خیلی خُب
برای منه؟
.یه غنیمته
.با تیمشون جلسه داشتیم
البته تا دیر وقت بیدار موندم ولی حداقل به تو یه چیزی ماسید، مگه نه؟
No comments yet. Be the first to leave one.