ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
پرواز کن، لورنتسو.
درد داره؟
فاشیسم یعنی درد، تودارو!
باید خوشحال باشی.
وقتی درد دیگه قابلتحمل نبود، یه شیشه از این بزن.
ممنون.
در خدمتم.
«باید خوشحال باشی.»
حرومزادهٔ سیفلیسیِ منحرف.
تنها دردی که اون میشناسه...
...دردیه که زنش بهش میده...
...وقتی شبها میزنتش.
سالواتوره...
این ازکارافتادگیِ تو یه نعمته.
تو هم این کلمهٔ زشت رو آوردی توی دهنت؟
من تو رو همینطور ازکارافتاده دوست دارم.
خب که چی؟
بازنشسته...
...بیشتر مرده تا زنده...
...ولی زنده و حسابی خوشقیافه!
اسیر من و محبتهام.
میبرمت مونتهنرو...
...نیمههای تپه، جایی که دریا دیده میشه.
زمین رو میکاریم، حیوون نگه میداریم...
زنبور هم؛ که عسل خوب بهمون بدن.
پسره ضعیفه.
اونجا میتونه با هوای پاک، دور از جنگ بزرگ بشه
و هیچکس هم بهش آسیب نمیزنه.
همیشه هم غذا داریم، چون با دستهای خودمون میکاریمش.
زمستون برات سوپ داغ درست میکنم.
شبها هم همیشه زود میخوابیم، چون از خستگی له میشیم.
میتونیم خوب زندگی کنیم، سالواتوره...
...در آرامش...
...خوشحال.
رینا میخواد به حداقلش رضایت بدم.
مستمری جنگی.
چی میبینی؟
خوشبختی رو، رینوچای من، طلب نمیکنم...
مال آدمهای سیر و بینیازه...
حسِ به مقصد رسیدنه، یه وضعیت بیتغییر.
این باد... میدونم همهٔ این پسرها رو کجا میبره...
میبرهشون سمت مرگ.
وقتی نگاهم میکنی، توی قلبم
حسرتی هست که ولم نمیکنه
زندگیم کنار تو میلرزه
دنیا رو فراموش میکنم و تو میدونی چرا
فقط یک ساعت با تو میخواستم
من که هیچوقت نمیتونم فراموشت کنم
تا دوباره با بوسههام بهت بگم
که برای من چه معنایی داری
فقط یک ساعت با تو میخواستم
تا چیزی رو بگم که نمیدونی
و در همون یک ساعت میدادم
تمام زندگیم رو برای تو!
همه به صف!
زود، زود، لعنتی!
هیچوقت نمیشه فهمید.
هیچوقت نمیشه فهمید.
هیچوقت نمیشه فهمید.
یه مشت پرمدعای بیفکر هستن...
...که خیال میکنن زیردریاییچیها واقعاً نمیجنگن.
زر مفت!
زر مفتِ درجهیک!
نهایتِ زر مفت!
فرمانده؟
اسمت چیه؟
برقکار افیزیو کارِدو، فرمانده.
در خدمتم.
تو ساحل میمونی.
همونطور که میبینی، ما آخرین نفراتی هستیم که میریم.
آلمانیها دستهجمعی حمله میکنن، ما نه...
ما ایتالیاییایم.
و تنهاییم.
شاه، با همهٔ عظمتش، اینجا نیست.
دوچه هم نیست که رهبریتون کنه... من هستم.
حتی مامانتون هم اینجا نیست...
...مارکون هست.
و اگه کسی بزنه زیر گریه، میاندازمش توی دریا.
جیجینوی من آشپزه...
...و قراره مثل یه مادر بمیره.
قراره در حالی بمیره که به رفقاش غذا میده.
هنوز منیش روم مونده، ولی کثیف نیست.
راستش اصلاً به ذهنم نرسیده بشورمش.
این شناور معرکهست.
نگاهش کن.
لمسش کن.
بهش گوش بده.
وقت ناامیدی خودش بهت میگه چه کار کنی.
سنگر ما دیده نمیشه...
...و دشمن دور از ماست...
...پشت لایههای آب و فولاد،
پشت هزاران میلیمتر آتش توپخانه...
...پشت فناوری مرگباری که شاعرهای ما فقط میتونن تصورش کنن
پشت میزهای منبتکاریشدهشون.
ولی اونجاست...
...یه جایی، با قلبی که میزنه...
...سرمست از شجاعتِ فلسفهٔ بریتانیاییش...
...و پر از ترس.
دقیقاً مثل ما.
ادای نترسها رو درنیارید.
از ترس فرار نکنید.
دوستش داشته باشید.
بکنیدش.
در خدمتم!
آمادهٔ حرکت.
از دور دنبالش دویدم.
نونتسیا و آنجلینا هم بودن، ولی به هم سلام نکردیم.
غرق فکرهامون بودیم، که حتماً یکی بود،
ولی هرکدوم مال خودمون بود،
و در سکوت بهش فکر میکردیم، در حالی که باد موهامون رو میبرد.
هیچوقت نمیشه فهمید.
فکرهامون برای آخرین بار این پسرها رو نوازش میکرد.
پسرهایی که میرفتن جنگ، پر از اضطراب و خونِ جوشان.
میدونم این پسرها
با پوست صاف و لبخندهای معصومشون،
باید میزدن به دریا تا مروارید صید کنن.
ولی بهجاش سوار میشن که بجنگن. میدونم برنمیگردن.
مادر دارن، خواهر، دوستدختر،
باید اینجا بودن تا ببینن یکییکی ناپدید میشن
توی شکم این ماهی آهنی.
باید آخرین خندهها و شوخیهاشون رو میدیدن...
ولی اینجا نیستن.
اینجا فقط ماییم.
یه عده دختر پاکدامن هم هستن،
اونهایی که حتی نمیذارن دست بهشون بزنن،
ولی این موقع شب دیگه خوابیدن،
پس ما باید بدرقهشون کنیم و گریه کنیم. چرا؟
لازم نیست غیبگو باشی
تا بفهمی برنمیگردن،
و اگه از این مأموریت برگردن،
از مأموریت بعدی برنمیگردن،
و اگه از اون هم برگردن، از بعدیش برنمیگردن.
لازم نیست غیبگو باشی تا بفهمی آخر این جنگ،
وقتی تلفات رو بشمرن،
میبینیم تقریباً همهٔ زیردریاییچیها مردن...
...اونوقت دستهامون رو میذاریم جلوی دهنمون.
چه حیف از این همه زندگی توی اون تابوت... آه...
«کمین»؟
فکر کردی یه زیردریایی آتلانتیکی بهمون میدن
که دور ونیز گردش کنیم؟
وارد منطقه میشیم.
هر چیزی که روی آب حرکت کنه،
اگه روی عرشهش توپ یا حتی یه فوتلوله داشته باشه، غرقش میکنیم.
آتلانتیک...
...آماده باش، قراره به خودت برینی!
واقعاً لازم بود برای این مأموریت من رو صدا کنی؟
آره، تو. من و تو، در جنگ با همه!
فهمیدم، من و تو در جنگ. ولی...
برای رسیدن به آتلانتیک باید از جبلالطارق رد بشی...
...و جبلالطارق هیولای بدقلقیه.
این شناور قبلاً تا جبلالطارق رفته...
...ماه ژوئن، درست بعد از ورودمون به جنگ.
با فرمانده کریستیانو مازی.
پس چرا به بتازوم نرسید؟
چرا برگشت؟
چون عقبش زدن.
همینه!
آره، ولی این به نفع ما شد.
ناوگان بریتانیا مازی رو عقب زد و اون به سئوتا پناه برد.
اونجا وانمود کرد سکانش خراب شده،
اسپانیاییها نه روز توی بندر نگهش داشتن،
و اون حرکات بریتانیاییها رو مطالعه کرد.
شاید...
...ولی من که ازش رد شدم،
میتونم بگم تنگهٔ جبلالطارق خودش بهخاطر جریانهای آب دردسره،
چه برسه به اینکه بریتانیاییها هم بهت شلیک کنن.
اینجا، نگاه کن...
باریکه...
...ولی جا هست.
مثل کون مرغ میمونه.
پس این مرغ رو میگاییم یا یه مشت کسخلیم؟
بگو ببینم، کسخلیم؟
با این دردسرترین شناورِ کل ناوگان...
...و ناامیدترین و مرگبارترین ملوان نیروی دریایی سلطنتی ایتالیا،
ما کسخلیم؟
هان؟
نه.
من و تو یه بار مردیم، مارکون.
کسخلیم که دوبار بمیریم؟
- نه. - کسخلیم؟
ما کسخل نیستیم!
لعنتی صداتون رو نمیشنوم! کسخلیم؟
- ما کسخل نیستیم! - نمیشنوم!
- کسخلیم؟ - ما کسخل نیستیم!
- ملوانها... - ما کسخل نیستیم!
ملوانها، اینجا یه سؤال باید روشن بشه.
من و مارکون داشتیم فکر میکردیم، کسخلیم یا نیستیم؟
نه، ما کسخل نیستیم!
ما کسخل نیستیم!
ما کسخل نیستیم!
خب، پس...
هنرِ دریانورد، مردن در دریاست
هنرِ دریانورد، مردن در دریاست!
امروز سیر و روغن و آبکس داریم؟
احمق!
چی میشنوی؟
هان؟
چی میشنوی؟
بیا، گوش کن!
No comments yet. Be the first to leave one.