ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
آنچه در «تابستانی که زیبا شدم» گذشت...
من تصمیم گرفتم این خونه رو به فروش نذارم.
استنفورد دانشگاه رویایی توئه.
اجازه نمیدم که بیخیال رویاهات شی...
و توی براون بمونی فقط واسه این که رابطهت با من خوب باشه.
پذیرشم رو...
واسه عدم شرکت توی جلسهٔ آزمونِ فردا باطل میکنن.
خب پس، فردا امتحانت رو میدی.
- میتونم فینچ رو نشونت بدم. - حتماً.
باید حسم رو بهت میگفتم.
اینکه این مدت چه حسی بهت داشتم.
مرد، اگه دوسِش داری، حست رو بهش بگو.
همیشه یه چیزی بین تو و کانرد میمونه.
فکر نکنم اگه مثل قبل نظرت عوض شد،
بتونم باهاش کنار بیام.
من تو رو میخوام.
« تابستانی که زیبا شدم » " فصل دوم - قسمت پایانی "
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید @DigiMoviez
اوه...
- هی، مرد. امتحان چطور بود؟ - هی...
آمادهای منو توی کالیفرنیا ببینی؟
چهجورم!
تبریک میگم، کانی.
بهخاطر همون فلش کارتها بود، مگه نه؟ چرا.
چرا، واسه همون فلش کارتها بود که تونستی جواب بدی.
بعداً ازم تشکر کن.
خب، تو هنوز...
هنوز هم میخوای حرف دلت رو به...
همونی که نقشهش رو ریخته بودی، بزنی؟
منظورت از نقشه، بلیه؟
انقدر یادم نیار که منظورت کیه.
ولی به عنوان یه ایدهٔ غیر قابل لمس...
- شانست رو امتحان کن. - ممنونم.
خب دیگه، من باید برم. فعلاً.
- کانرد... - نه.
خواهش میکنم بهخاطر من جلوی خودتون رو نگیرین!
مشخصاً من بودم که مزاحم خلوتتون شدم.
کانرد. بیخیال، مرد.
میشه تو بری دنبالش؟
لطفاً.
باشه.
کانرد.
- کانرد، کانرد... - ولش کن، بلی.
- نمیخوام باهات صحبت کنم. - بیخیال.
خواهش میکنم، دوباره بهم بیمحلی نکن، خب؟
امسال هر سهتامون خیلی...
به هم بیمحلی کردیم، و این کار...
فقط هم وضعیت رو بدتر کرده.
باشه، اگه میخوای صحبت کنیم، بیا صحبت کنیم.
خیلی متأسفم که اون صحنه رو دیدی.
خیلی بد بود.
سعی کردم دیشب راجعبه تمام این چیزها با تو صحبت کنم،
- این که چه حسی دارم. - خیلیخب.
الان فهمیدم چه حسی داری.
الان دیگه میخوای با جرمایا باشی!
کانرد.
یا نکنه واسه اینکه توجه من رو جلب کنی این کارها رو میکنی؟
این الان جدیته؟
واقعاً فکر کردی من...
همچین کاری میکنم تا فقط تو رو دوباره سمت خودم برگردونم؟
جواب سؤالت «نه» هستش.
این ربطی به تو نداره.
پس برو دیگه!
بفرما.
انقدر دنبال من نیا، و برو و با جر خوش باش.
چون جرمایاست که در به در دنبالته،
نه من.
یعنی دیگه نه!
مترجمین: «محمدعلی sm و امیر فرحناک» .:: MoreLikeGod & @mmli_Subs@ ::.
چطور میشه تا دو ماه دیگه...
تو دانشگاه بری!
خدایا، خواهش میکنم یادم نیار.
همین الانش هم از درسهایی که توی تابستون باید میخوندم عقب افتادم.
هنوز یه هفته از تابستون گذشته!
تو که بهتر میدونی باید همیشه حواست باشه، مامان.
دبیرستان در مقایسه با پرینستن مثل آب خوردن بود.
تازه، من کلِ هفتهٔ قبل...
داشتم وقتم رو تلف میکردم. دیگه نباید اینجوری پیش برم.
خب، وقت تلف کردن دقیقاً همون کاریه که باید بکنی.
مست کنی و به مامانت دروغ بگی،
با دوستدخترت وقت بگذرونی و...
واسه خودت بری ساحلی.
بگو کی هستی و با مادرِ خودم چیکار کردی؟
دارم سوزانای درونم رو احضار میکنم.
اصلاً کی گفته من دوستدختر دارم؟ تو...
- تو که... - استیون، بیخیال!
تو رسماً ماشینت رو دادی تیلور باهاش برگرده.
تازه کل مسیر رو داشتی...
- بهش پیام میدادی. - من...
- خیلی حرفهای نیستی. - خیلیخب، باشه.
تو و کلیولند چیکار کردین؟
خودت از وقتی از نیویورک برگشتی خیلی خوشرفتار شدی!
نکنه شیطونی کردین؟
- میخوای برات تعریف کنم؟ - نه، نه، نه.
نمیدونم چرا اصلاً سؤال کردم. معلومه که نه.
ولی تو هم سهتا از...
تماسهاش رو بیجواب گذاشتی.
میخواد منو راضی کنه تا...
یه ملاقات خصوصی با خریدارها توی «فیشتاون» بذارم.
بهنظر خوب میاد.
چندتا نویسندهان که از بروکلین اونجا جمع شدن،
تا اجارهٔ کمتری بدن.
من هیچ چیز مشترکی باهاشون ندارم.
مامان، اونها هواداراتان.
من یه نویسندهٔ متوسطم که توی حومهٔ شهر زندگی میکنه.
میتونم الان تصور کنم که چه حسی نسبتبهم دارن.
خیلیخب، مامان تو خودت همیشه بهمون میگی...
چه میدونم، تو...
تو از قصد یه کارهایی میکنی که با انجامشون راحت نیستیم،
تا رشد کنیم و بزرگ شیم، من که نمیدونم هدفت چیه.
نمیدونم، شاید بهتر باشه به حرف دلت گوش کنی.
باشه.
میاد؟
خب، بدون ماشینش که نمیتونه جایی بره.
و امشب هم باید خوابگاهها رو خالی کنن.
خودش برمیگرده.
- مطمئنم. - نمیدونم.
راستش...
به وضوح گفت که نمیخواد کاری به کارمون داشته باشه.
مخصوصاً با من!
چی بهت گفت، بلز؟
اون فکر میکنه که...
اون میگه من واسه اینکه حسادتش رو دربیارم تو رو بوسیدم.
اوه.
شاید بهتر باشه که بریم...
بذار فعلاً منتظرش بمونیم.
باشه.
کانرد، برگشتی!
کانرد، برگشتی.
اوهوم.
رفیق، چیه؟ چی شده، مرد؟
مچ برادرم رو گرفتم که داشت...
بلی رو میبوسید.
حاجی پشمام!
رفیق، من...
میدونستم که یه حسی بینشون هست.
دروغ نمیگم، از اون چشمها معلوم بود.
دخترها جلوی اون چشمها دَووم نمیارن.
داداشت هم خب خوشتیپه.
نه که تو خوشتیپ نباشیها!
ولی خدایی چشمهای برادرت رو دیدی؟
معلومه که چشمهاش رو دیدی، منظورم...
اون چشمهای آبیِ اقیانوسیه.
رفیق، بیلی آیلیش هم دربارهش... (Billie Eilish - Ocean Eyes)
یه آهنگ خونده! (Billie Eilish - Ocean Eyes)
واسه همینه که نمیتونی بهشون خیره نشی. (قسمتی از متن آهنگ رو داره میخونه.)
تراسک میشه بس کنی؟
آره، شرمنده. میدونم دلت نمیخواد اینها رو بشنوی.
- متأسفم. - من میرم.
هرچی که خواستی رو خودت نگه دار.
یه ساعت گذشت، جر. فکر نکنم دیگه بخواد بیاد.
بالاخره برمیگرده.
هم ماشین و هم سوییچش دست مائه.
من نبوسیدمت تا لج اون رو دربیارم.
تو که حرفم رو باور میکنی؟
اوم...
عذر میخوام...
خب، آمادهاین که بریم یا چی؟
نمیدونستم که برمیگردی.
به لورل قول دادم بلی رو تا خونه برسونم.
- بیا، میتونی خودت رانندگی کنی. - نه.
نه، فکر نکنم الان...
بتونم رانندگی کنم.
دیشب نتونستم خوب بخوابم. آروم باش.
بلی، اگه بخوای یهسره اون کتاب رو بخونی بالا میاری.
مشکلی براش پیش نمیاد.
نمیدونم در جریان هستی یا نه، ولی...
هروقت بلی توی ماشین کتاب میخونه حالت تهوع بهش دست میده.
- تو خبر داشتی؟ - آره.
- اوه، ببخشید. - راستش بلی...
چند ساعت قبل درامامین خورد، (قرص ضد تهوع)
تا ازت سؤالات امتحانی رو بپرسه.
- واسه امتحانت. - اوه...
پلیورم خیلی بهت میاد، بلز.
میتونی داشته باشیش.
- فینچ یکی گرفتم. - نگهش دار.
آروم باش.
پس باهم فینچ رفتین؟
بهنظر گردشِ رومانتیک و قشنگی باهم داشتین.
فقط رفتیم تا دانشگاه رو نشونش بدم.
آه...
میخواستم استنفورد رو نشونت بدم،
چون... ولی خب،
توی فینچ هم خوش میگذره.
بگو ببینم، چند وقته این داستانها رو باهم دارین؟
کل هفته؟
- نه. - نه؟ باشه.
خدای من، پس اون اولین بوسهت بود!
نه، نه، نه، نه.
چون، یادته که پارسال تابستون توی ساحل بهم چی گفتی؟
گفتی فقط یه چند باری بود.
چند بار یعنی مثلاً سه بار؟
چهار بار؟
تابستون قبل چند بار همدیگه رو بوسیدین؟
اوه، بیخیال.
هوم...
احتیاط! خوشم اومد.
بهت میاد، جر. چون این اخلاق رو قبلاً نداشتی.
- اخلاق جدیدیه. - آره، فکر کنم حق با تو باشه.
آره.
No comments yet. Be the first to leave one.