ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
قسمت نهم
ما الان اون قدر پول نداريم
بيا فکر کنيم چطور کم کم پرداختش کنم
هي مادام جانگ
داري منُ مسخره مي کني؟
تو از من پول دزديدي
اونوقت ميگي الان پول نداري؟
اون چيزي که تو باختي هيچي نبود
اين چيزي که من بايد بدم دو بيليونه
بايد شرايط منُ درک کني
مزخرف نگو و همين الان پولُ بده
اگه همين الان پول ندي
خبرشُ به مشتري هات مي رسونم
که نمي توني پولي که مي برن پرداخت کني
آره اين اصلا درست نيست کدوم مشتري مياد کازينويي که اصلا پول نمي ده
بايد همين الان اينجا رو تعطيل کني
ميگي من چي کار کنم؟
بذار من يه پيشنهاد بدم
به جاي پولي که اينجا بردم منُ اينجا شريک کن
من ميخوام
اينجا رو داشته باشم
باشه؟
بله؟
هئو يونگ دال هستم
بله، چرا زنگ زدي؟
...خوب
اگه وقت داري، مي شه همديگه رو ببينيم؟
توي خونه نه، يه جاي ديگه
چرا؟ اتفاقي افتاده؟
...نه
فقط ميخوام باهات صحبت کنم
کجا بايد بيام؟
هئو يونگ دال
اين...؟
گرفتمش تا ببرمت سواري
بشين
بشين لطفا
باشه
چه خبره؟
اون هئو يونگ دال نبود؟
آره خودشه
همون آدم کثيف
عجب دختر نادوني
با اون آشغال رابطه داره
وقتي نمي دوني حرف نزن
اونا با هم رابطه ندارن - اگه رابطه ندارن -
چرا بايد اينطوري همديگه رو ببينن؟
بايد خيلي آدم لايقي باشي
که تونستي اين ماشينُ بگيري
راستش اينُ از جانگ سو قرض گرفتم
اينُ يکي از مشتري ها توي مغازه امانت گذاشته بود
اشکالي نداره که ازش استفاده مي کني؟
کسي که ماشينشُ گرو مي ذاره و پول قرض ميکنه تمام اون پولُ توي کازينو مي بازه
اين آدما براي پس گرفتن ماشينشون برنمي گردن
اين ماشين بعدا فروخته ميشه
چي کار مي کني؟
گو چانگ جا و دوستاش تو رو با يونگ دال ديدن
از فردا حسابي شايعه درست مي کنن
اين دليل نمي شه که نتونم با اين آدم باشم
چرا الکي ايراد مي گيرن؟
من به شايعه ها اهميت نمي دم
ولي
داريم کجا ميريم؟
مي خواستم برات غذا بخرم
اما رستورانهاي توي شهر خيلي خوب نيستن براي همين يه جا توي وون جو رزرو کردم
خوبه؟
چطوره؟ - خوبه -
اما
تو خيلي لباس قشنگي پوشيدي
ولي من نه
به نظر من
تو زيباترين زن اينجايي
وقتي اينطوري حرف مي زني
شبيه بازيگرا مي شي
اينُ به عنوان تعريف قبول مي کنم
هرطور دوست داري
چي مي خوري؟ - نمي دونم -
خودت برام سفارش بده
از غذاي مخصوصتون مي خوريم - بله، الان آماده مي کنيم -
تنها غذاي خارجي که خوردم، گوشت خوک کبابي بوده
غذاي اينجا خيلي خوشمزه ست
فکر کنم واقعا جاي خاصيه
اگه بخواي بازم ميايم اينجا
نه
اتفاق خوبي برات افتاده؟
مثل اينکه حالت خيلي خوبه
بله
يه اتفاق خوب افتاده - چي؟ -
هنوز نمي تونم دربارش صحبت کنم
وقتي زمانش برسه بهت مي گم
ولي مهم تر از اون
مي خواستم ازت تشکر کنم
براي چي؟
تو خيلي خوب مي دوني
که توي سابوک من چه جور آدمي ام
و اينکه مردم درباره من چطور صحبت مي کنن
ولي با وجود اين با من بيرون مياي
از وقتي تو رو شناختم
براي اولين بار فهميدم که چه زندگي خجالت آوري دارم
راستش
با وجود همه کارهايي که کرده بودم
اصلا نمي دونستم خجالت چي هست
اما
بعد از اينکه با تو آشنا شدم
و هر بار که به تو فکر مي کنم
به خاطر همه چيز شرمنده مي شم
به خاطر تو
مي خوام واقعا تلاش کنم
ديگه زندگيم خجالت آور نباشه
براي شام امشب ممنونم
منم ممنونم که اومدي
خوب استراحت کن
من بهتر از تو نيستم
نمره هام توي مدرسه خيلي بد بود
و فقط چون اهل اين شهر بودم تونستم کار پيدا کنم
من پدر و مادر ندارم
توي اين شرايط سخت بايد مراقب
مادربزرگ و دو تا برادرم هم باشم
پس
وقتي به من نگاه مي کني خجالت نکش
* هيچ چيزي حس نمي کنم *
* هيچ خاطره اي ندارم *
* با وجود اينکه تنهايي رو دوست ندارم، خيلي تنهام *
* دوستش ندارم، دوستش ندارم*
* اين تنهايي بدتر از مرگه؟*
* اين تصويريـه که نمي خوام به ياد بيارمش؟*
* حتي اگه درست نباشه، به من اجازه زندگي مي ده *
*دليل نفس کشيدنمه*
* عزيزم، اين کلمات يادت باشه*
* و همينطور صورت گريان من*
* دلم برات تنگ شده، خيلي سخته *
* ديگه نمي تونم چيزي بگم *
* من خيلي خودخواهم*
اون موقع
هيچ کدوم از ما باور نکرديم که مرگ جونگ گوک
به خاطر ريزش معدن بوده
متاسفم
خيلي دير کردم آره؟
نه، منم تازه رسيدم
خوب، تصميمت چيه؟
درباره پيشنهادم فکر کردي؟
بله
اگه بتونم براتون مفيد باشم
کمک مي کنم - ممنون -
آقاي جانگ دونگ سو اگه بتونيد کمک کنيد براي ما خيلي خوب ميشه
و مطمئنا ما هم براي شما
هيچ چيزي کم نمي ذاريم
نه
اين چيزها براي من مهم نيست پس خودتون رو نگران نکنيد
نه
براي من، کساني که کمکم مي کنن خيلي با ارزشن
بين شما و گو بوک ته
چه رابطه اي هست؟
خوب
اون چيزي که من و اون رو به هم مربوط کرده
واقعا شرم آوره
نمي تونم درباره جزئيات صحبت کنم
ولي واقعا ربطه شومي بود
ما مي دونستيم اون اتفاق
تقصير يون ته جون
صاحب معدن دونگ جين بود
يون ته جون از شخصي به اسم
گو بوک ته استفاده کرد
و جونگ گوک رو کشت
بيا تو
آقاي جانگ دونگ سو، که دربارش گفته بودم
و اين هم پسرمه
يون يانگ ها هستم
جانگ دونگ سو هستم
يون ته جون فقط يک پسر به اسم يون يانگ ها داره
اون وارث کمپاني دِجون ـه
من دربارش تحقيق کردم
براي پسر يون ته جون بودن، زياد جوون نيست؟
يون ته جون اونُ به فرزندي قبول کرده
يانگ ها مسئول اين جنگ
با گو بوک ته خواهد بود
آقاي جانگ دونگ سو، لطفا کمکش کن
اميدوارم با هم خوب کار کنيم
من به رئيس گو گفتم که اون کازينو رو به دست آوردي، الان مي خواد تو رو ببينه
يونگ دال
مي دوني آقاي گو درباره تو چه فکري داره؟
مگه نگفتم تاييدم کرده؟
تاييد؟
اون تو رو فقط به عنوان يک سگ قبول داره که قراره جانگ دونگ سو رو براش گير بندازي
وقتي اين تعقيب و گريز تموم بشه اون تو رو دور ميندازه
چرا داري اينُ به من مي گي؟
به نظر من توانايي هاي تو خيلي خاصه
حيفه که ازت استفاده بشه
و بعد هم گو بوک ته دورت بندازه
اگه براي من کار کني
تو رو دور نميندازم
درست انتخاب کن
اگه خانوم مين درست بگه
بهتر نيست براي خودش کار کني؟
نه - چرا نه؟ -
سطح اين دو نفر با هم فرق داره
اگه گو بوک ته منُ مثل يک سگ مي بينه
کاري مي کنم که نظرش عوض بشه
و واقعا قبولم کنه
بله شين هاي، ديگه دارم ميرم
No comments yet. Be the first to leave one.