ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
مترجم: « پارسا سرپرست »
خوبی؟
آره، اومدم... یه نخ سیگار بکشم
تو که سیگاری نیستی
نمیدونم، پسر. فقط خواستم... یه هوایی تازه کنم
واقعاً؟
آره
کل مدت شیفتـت، یه کلمه هم با من حرف نزدی
تمرکز کرده بودم
- این طرز صحبت حس خوبی بهم نمیده - خب، منم همینطور، پس...
خب، چی شده؟
چیه؟
با پیت حرف زدم
آره
آره
- میخواستم در موردش باهات صحبت کنم - خب، الان فرصت خوبیه
خیله خب...
آره، من باید...
تو داری از اینجا میری
- نه، نه، اینطور نیست که میرم... - میخوای استعفا بدی
- نه، نه، استعفا نمیدم - و میخوای من رو هم تنها بذاری
- با تمام این مزخرفاتی که هست - من جایی نمیرم
- حتی بهم چیزی نگفتی - نه... اینطور نیست
- باید از پیت میشنیدم - سید، میشه...
خیله خب، میشه یه لحظه حرفت رو نگه داری؟
میشه یه لحظه امون بدی؟
لطفاً، یه لحظه بذار حرف بزنم
این تصمیم به نفع رستورانـه. باشه؟
باید رستوران رو در اولویت قرار بدیم
خوبه
خوبه؟
آره، خب، خوبه دیگه
اگه کل حرفت اینه، پس منم همین جواب رو برات دارم، میدونی؟
این کل حرفیه که دارم؟ یعنی چی...
دلیلت منطقی نیست. حداقل یهچیز بهتر بگو
آره، دارم سعی میکنم، دارم فکر میکنم چطور بیانش کنم
این تصمیم به نفع رستورانـه؟
فکر میکردم خیلی هیجانزده بشی
- هیجانزده؟ - آره!
دقیقاً هیجانزده برای چی؟
برای اینکه رستوران داره هر لحظه ضرر میده و قراره تعطیل شه،
- هیجانزده شم؟ - نه، اینطور نیست
- پس بگو بدونم - من بدهیهامون رو صاف میکنم
قبل از اینکه برم، تمام مشکلات رو حل میکنم. باشه؟
نمیدونستم. خیلی ممنون بابت پیشنهادت
- بس کن - خودت بس کن
- سیدنی، لطفاً... - دقیقاً چه برنامهای داری؟
چه برنامه خلاقانهای داری که از این بدهی خلاصمون کنه؟
این بدهیای که خودت بالا آوردی
میدونم، ولی نمیتونی همهش رو بندازی تقصیر من. باشه؟ یه راهی پیدا میکنیم
همهش رو تقصیر تو نمیاندازم. حدود ۵۰ تا ۷۵ درصد تقصیر توئه
ولی همهش گردن تو نیست. حالا قضیه از چه قراره؟
- برنامهت چیه؟ بگو ببینم - الان تیم درستی داریم
باشه؟ حله؟ از راه درستش حلش میکنیم
خب، صبر کن، پس از راه درست، با تیم درستی که
خودت داری ازش کنار میکشی؟ یا...
سیدنی، بس کن. من سعی دارم بهت توضیح بدم. باشه؟
نه، من نمیخوام... راستش، لطفاً یه لحظه
میشه هیچ حرفی نزنی؟
تو که اصلاً بلد نیستی سیگار روشن کنی
خب، بیا یه کمکی بکن لطفاً
این تمام کاریه که تو عمرم کردم
تنها چیزیه که بلدم
حالا چرا این مشکل من شده؟
همین... همین رو میخوام بگم
اینکه مشکل منه؟
نه، اینکه نباید باشه
توضیح بده
فکر میکنم من به این کار روی آوردم تا مجبور نشم کار دیگهای بکنم
اینکه رستوران باز کردی؟
آشپز شدنم رو میگم
مثلاً یه گُریزیه برات؟
دقیقاً، آره
پس... برو یه کلاب کوفتی
نمیدونم چی بهت بگم. تو... عاشق این کاری
قبلاً بودم، آره
الان دیگه نیستی؟
نه
نه
فقط... حس میکنم دیگه هیچ انگیزهای ندارم
دیگه هیچچیز من رو به جلو سوق نمیده
ای خدا
خودت عاشق این کاری
آره، حالا هر دلیل کسشری هم که داشته باشه، کارم رو دوست دارم
سوال نپرسیدم
اگه عاشق کارم نبودم، هیچوقت این همه مزخرفات رو تحمل نمیکردم
- از جمله همین مزخرفات الان - درک میکنم
- واقعاً درک میکنم - چی رو دقیقاً درک میکنی؟
من فقط...
به گمونم موقع روبهرو شدن با مشکلات اساسی،
به حاشیه میرفتم و از این موضوع آگاهم. باشه؟
به نظرم سعی میکردم موانع تو راه بذارم
موانع؟
- موانع دیگه - مثلاً چی؟
- مثل... - اینکه هر روز منو رو عوض میکردی
- احتمالاً - مثل ارتباط برقرار نکردن،
- آره، احتمالاً، همینطوره - عذرخواهی نکردن از مردم...
و در کل یه آدم دردسرسازی بودی
- به نظرم تمام حرفهات درسته. باشه؟ - خب
به نظرم حق با توئه ولی...
نمیتونی وانمود کنی که خودت دلت نمیخواست از اینجا فرار کنی
این چرت و پرتها از کجا اومد؟
- سیدنی... - نه، نمیخوام بحثش رو پیش بکشی
بحث کوفتی ما الان این نیست. نمیخوام حرفش رو بزنی
نمیخوام
- من آدام رو خیلی وقته میشناسم - خفه شو
- متوجهـی. درسته؟ - آره، خب...
میشه تمومش کنی؟
بلد نیستی سیگار بکشی
یاد میگیرم
میخواستم بهت بگم
و بعد یهو همهچی عجیب شد، بهم ریخت،
- آزاردهنده شد و اون... - درک میکنم
- درک میکنم - نه، نه
- نه، نه - درک میکنم. منطقیه
ولی باید بهت میگفتم و شرمنده که نگفتم
- اشکال نداره - نه، اشکال داره
بهت نگفتم و کار به این وضعیت تخمی کشیده شد
و شرمندهام که بهت نگفتم، ولی تو داشتی مثل دیوونهها رفتار میکردی
- میدونم دیوونه شده بودم - به معنای واقعی، دیوونه بودی
برای همین سعی دارم حالیت کنم
برای همین میخوام ازت عذرخواهی کنم. همین رو میخوام بهت بفهمونم
برای اینکه کسبوکار رو به فنا دادی و الکی سر ریچی داد زدی؟
- سر همه داد میزدی؟ - میدونم. منم جات بودم، میرفتم
- درک میکنم! - میدونم که میدونی، کارمی
میخوام بدونی چون من متأسفم که اصلاً کار به اینجا کشید
و متأسفم بابت تمام سختیهایی که کشیدی
- و اینکه خونوادهت... - مسئله این نیست!
- دقیقاً همینه که هست - نه، نیست، بس کن
چون این مشکل اصلیه که تو رستوران بهش اشاره نمیشه، پسر
و خیلی متأسفم که خونوادهت این سختی رو پشت سر گذاشت
- بس کن، سید - و اینکه تو...
- و نَت... - لطفاً بس کن. نیازی به این حرفها نیست
و ریچی مجبورین هر روز بیاین سر کار
و با این سختیها هر روز دست و پنجه نرم کنین
من حرفم رو میزنم. ببخشید
چون این وضعیت مزخرفه
و تا جایی که تو فهم من میگنجه، شبیه کابوسه
و متأسفم که این بلا سر تو اومده و همچنان گرفتارشی
ولی وقتی عصبانیتت رو سر رستوران و آدمایی که اینجا کار میکنن
و این کسبوکار کوفتی و من خالی میکنی، دیگه زیادهرویه...
میدونم. برای همین باید کنار بکشم. منم همین رو میخوام بگم
چرا؟ که بری چیکار کنی؟
تا توی این شرایط قرار نگیرم
چطور؟
من...
به نظرم موانع زیادی سر راهم قرار دادم. خب؟
که از حل نکردن مشکلاتِ دیگه، بهوجود اومدن. میگیری چی میگم؟
ولی... الان دارم سعی میکنم باهاشون روبهرو بشم
خیله خب؟ تا دیگ سد راهم نباشن
تا دیگه ازشون نترسم و فرار نکنم
به نظرم همین عالیه
- جدی؟ - معلومه!
خیله خب، و به نظرم عالیه که آدام میخواد تو توی رستورانـش باشی
به نظرم فرصت خیلی خوبیه و...
و میدونی، به نظرم کارش خیلی درسته
- خب، عوضی بازی درنیار - اینطور نیستم
حقیقته. خب... باید قبول کرد که واقعاً کارش خوبه
و تو کارت از اون بهتره؟
معلومه، من با اختلاف بهترم
خیله خب، تبریک میگم
- همینطور خودت - بیخیال
سید، تو تمام چیزی هستی که من هیچوقت نمیتونم باشم
چی برای خودت بلغور میکنی؟
تو واقعاً... کاملی. باملاحظهای،
به خوت اجازه میدی که بااحساس باشی. درسته؟
به خودت اجازه میدی که اهمیت بدی. تو واقعاً یه رهبر و معلم ذاتی هستی
و همه این کارها رو با دلایل درست انجام میدی
و درک میکنم. این یه فرصت عالیایه. درسته؟
و پای پول زیادی درمیونه
و میتونی هر کی رو که میخوای، استخدام کنی. درسته؟
ولی این رستوران... اوضاعـش داره روبهراه میشه
داره کمکم جون میگیره. درسته؟
و تو ۷ نفر رو توی این ساختمون داری که
حاضرن بهخاطر تو بپرن جلوی یه قطار
و من تمام تلاشم رو میکنم تا شرایط رو برای موفقیتـت فراهم کنم ولی...
هر احتمال موفقیتی برای این ساختمون،
با اومدن تو، بهوجود اومد!
و اینکه این احتمال زنده بمونه...
فقط با وجود تو ممکنه!
چطور میتونی این حرف رو بزنی؟
من به تو بیشتر از خودم ایمان دارم
ای خدا
چرا؟
چون تو ستون رستوران "خرس"ـی
- و اگه اشتباه کرده باشی، چی؟ - اشتباه نمیکنم
- و اگه اشتباه کرده باشی؟ - نمیکنم
تو هر ۱۰ ثانیه نظرت عوض میشه
میدونم ولی این فرق داره
- الان مسئله فرق داره - پس چیه؟ تو میخوای بری!
سید، تو به من نیازی نداری
میدونم بهت نیاز ندارم ولی مسئله این نیست
تو باید اینجا باشی!
وقتی هم اوضاع خوب پیش میره، تو خودتخریبی میکنی و پا به فرار میذاری!
- و این منصفانه نیست! - میدونم. میدونم این کاریه که میکنم
- و سعی دارم تکرارش نکنم - پس، چرا این تصمیم رو گرفتی؟
- سعی دارم تغییرش بدم. باشه؟ - تو شریک منی!
- من دوستـتم! - ولی رفتارت چیز دیگهای میگه!
برای چی داد و بیداد راه انداختین؟
اون میخواد بره
No comments yet. Be the first to leave one.