ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
تو یه دختر پاکدامن رو گرفتی
و تبدیلش کردی به یه فاحشه - جلوی من درباره من آلیس صحبت نکن -
برو با همون فاحشهت حال کن، نمایشنامه نویس
کتاب ساوتول
چجوری میخواد کاتولیک های پلید رو تحریک کنه؟
اگر اجاره رو تا جمعه ندی، سرمایهم رو بر میدارم
و بقیه عمرت رو توی زندان بدهکارا میگذرونی
ما نابود شدیم
دقیقا همونکاری که آقای مهربون میگه، انجام بده
!باید همین الان بریم
نه
باید فورا با آلیس بهم بزنی
من عاشق آلیسم - تو باید برای مهربون بودن، بیرحم باشی -
دختره احمق
ویل - من همسرم رو ترک نمیکنم -
من هیچوقت نخواستم که از خانوادت جدا شی
پس چرا از راه بدرم کردی، جنده؟
یه بازیگر دیگه پیدا کن و جنده اون بشو
نمایشت.... شگفت انگیز بود
تو به لندن تعلق داری
من تنهات میذارم تا به هر چی میخوای برسی
ترجمه از سینا خدادادی
خواب ببین و ببین، خواب اعمال خونین و مرگ را ببین
عشق دودی است
که از آه دل به وجود میآید
وقتی تطهیر شد
چون آتشی در چشمان عشاق میدرخشد
و هنگامی که آزرده گشت
دریایی است
که از اشک دلدادگان لبریز میشود
به جز این چه میتواند باشد؟
جنون بسیار محتاط
...جراحت خفقانآور و
من کیم که از عشق بگم؟
نوشتنت خیلی غمانگیزه، ویلی جون
من یه ترسو و احمقم
و اینقدر پست و فرومایه هستم
...اینقدر بدذاتـم که
چنین صدمه ای رو
به زن دوستداشتنیم زدم
تنها عشق حقیقیم
پس من محکوم به نابودی هستم
آلیس
تئاتر... همین الان باید بجنبی
اینا رو ببر روی صحنه
بیا! اینو بگیر
اجازه بده بهم، خواهش میکنم نفست رو حبس کن
!بذار بسوزه! بذار بسوزه! بذار بسوزه
آروم باشه
همه اون سال های جون کندن و عرق ریختن و اشک ریختن به هیچی رفت
!به هیچی! دیگه تمومه
!تمومه
بذار بسوزه
یالا، خوشحال باشین، بچه ها
ما با اون آتیش جنده جنگیدیم و بردیم
ولی هیچ کس برای یه نمایش بدون لباس پول نمیده
دوباره داد و بیداد میکنن قبلا دیدیم
!محض رضای خدا
داریم برای همیشه میبندیم
چی؟
سه ماه اجاره بدهکاریم
اگر پول رو تا آخر هفته ندیم
صاحب زمین تئاتر رو میگیره
و من میرم زندان
زندان؟
من آرزوی ساختن تئاتری رو داشتم که اسممون رو توی تاریخ بنویسن
معاملهمون بهم خورد
...پولهامون... ذخیره هامون
همش رفت
هانسون؟
مطمئنن اون میخواد که ما روی کار بمونیم
اون راه دیگه دیگه جواب نمیده
چقدر عالی
آروم باش، آلیس
آروم؟
چه کلمه مسخرهای
این آخر راه نیست
بهت قول میدم
یه راهی پیدا میکنم تا تئاتر رو نجات بدم
آلیس؟
نه
...صبح
برای سوگواریه
خدافظ
سرور دانای من
اگر عشق تو
...باعث نابودی روحم میشه
پس به سلامتی نابودی، عزیزم
توی جهنم میبینمت
درباره آتیشسوزی شنیدم
نابود شدیم
پدرم هممون رو فریب داده
انگار کل بت هام در عرض یه ساعت خاکستر شدن
اگر خواستی صحبت کنی
من شنونده خوبی هستم
بعضی ها میگن
که شغلمه
بیا بهمون سر بزن
اونجا تسلی، هدف و عشق پیدا میکنی
دوباره از یه پیامبر دروغین پیروی کنم؟
من پیامبر نیستم
فقط کسی هستم که به نیازمندا کمک میکنه
مثل کارهای دوست مشترکمون، عامه پسند نیست
ولی شاید بهت آرامش بده
جنگی توش نیست؟
یا زن هایی که مثل مردا لباس میپوشن؟
نه
...ولی موضوعش مریم مجدلیهست و
اون.. خانم خیلی ماجرا جوییه
سر فرانسیس والسینگهام، کار ملکه
باید یه پزشک ببینتت بوی گند میدی
من حالم خوبه
علیاحضرت بخشندهمون، درخواست ملاقاتم رو قبول کرد؟
بعد از شیندن خبر آسیب دیدنت
به دست یه کاتولیک خیانتکار
ملکه من رو با تقدیر نامه فرستاد
برای شجاعت و خدماتت
من باید ببینمش - به وقتش -
ولی اولش، باید به درخواستی از
آدم بزرگی که ستایشش میکنه، بکنه
هر چیزی
ضروریه که که نوشته ساوتول رو پیدا کنی
من تا وقتی که نوشته رو
شخصا بهش تقدیم نکنم، استراحت نمیکنم
نا امیدش نکن، ریچارد
هر زمان که از جورِ روزگار و رسوایی میان مردمان
در گوشه ای تنها بر بینوایی ِ خود اشک می ریزم
و گوش ناشنوای آسمان را با فریادهای بی حاصل خویش می آزارم
و بر خود می نگرم و بر بخت بد خویش نفرین می فرستم
و آرزو می کنم که ای کاش چون آن دیگری بودم
که دلش از من امیدوارتر
قامتش موزون تر و دوستانش بیشتر است
و ای کاش هنر ِ این یک و شکوه و شوکت آن دیگری از آن ِ من بود
و در این اوصاف چنان خود را محروم می بینم که حتی از بهترین جایزه زندگیام .کمترین خرسندی احساس نمی کنم
اما در همین حال که خود را چنین خوار و حقیر می بینم
از بخت نیک، به یاد تو می افتم و آنگاه روح خودم
...همچون چکاوک ِ سحر خیزی که
بامدادان از خاک تیره اوج گرفته و بر دروازه ی بهشت سرود می خواند
و با یاد عشقِ تو چنان دولتی به من دست می دهد
.و از سودای مقام ِ خود با پادشاهان، عار دارم
..چنان دولتی به من دست میدهد
دگه هوش از سرم پریده، امیلیا
اون همشهری تو، ایزابتا
مثل یه میمونی که داره با مار بازی میکنه، میبینه
اون میمونه و تو ماری؟
بهت قول میدم، من شاعر نیستم، ولی خیلی پولدارم
مطمئنا پولدار بودنم چیز خوبیه، نه؟
ولی اگر میخوای باهاش ازدواج کنی، باید بتونی نظرشو جلب کنی
سعی کردم، خدا میدونه که سعی کردم
...خانم، یه ملاقاتی دارین خیلی اصرار دارن
ویلیام شکسپیر
اون همون نمایشنامه نویس جدیده نیست؟
اوه، خیلی مضطرب نشدی، املیا؟
البته که نه
به استاد شکسپیر بگین بییان داخل
ولی ایزابتا چی؟
اون توی یه کشور جدیده، داره یه زندگی جدید رو شروع میکنه
بهش زمان بده
زمان چیزه لوکسیه
ببخشید
آه، مردی که چنین شعر زیبایی نوشته بود
تا توسط یه عوضی خونده بشه
اون رو برای پول نوشتم
قصد بدی نداشتم
به منم بر نخورد
ما کامل با هم آشنا نشدیم
املیا بوسانو
ویلیام شکسپیر
و ایشون لرد فورتسکیو هستن
آه، سرورم
پس بخاطر چی این افتخار نصیب ما شده؟
ببخشید، ولی زمان خیلی مهمه
شما عاشق تئاتر هستین
و من به کمکتون نیاز دارم تا تئاتر رو نجات بدم
راجب آتشسوزی شنیدین؟
یه فاجعهست ولی منظورتون رو متوجه نمیشم
من درخواست چیزی رو دارم که بازیگرای بیچاره ندارن
پول؟
پس اشتباه متوجه شدید
هیچ کدوم از اینها مال من نیست
به لرد هانسون تعلق داره، مثل من
ببخشید
متوجهم
.در عوض، لرد فورتسکیو به طرز منزجر کننده ای پولدارن
خیلی کثیف
و اون به یه شاعر نیاز داره
سرورم... مشکلتون چیه؟
اوه، عشق
...خب
مسیر عشق حقیقی هیچوقت صاف و روان نبوده
اون خیلی خوب بود
احتمالا برات یه شغلی داشته باشم
نمیدونستم کجا غیبت زد
بابا از دفترش بیرون نمیاد
همونجا نشسته داره مست میکنه
و بعدش مثل یه بچه گریه میکنه
خیلی بده که اینحوری میبینمش
قراره چیکار کنیم
باید با اون مرد آبجویی ازدواج میکردی
به نظر آدم خوبی میومد
No comments yet. Be the first to leave one.