ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
امِلین.
سلام؟
این دیگه خندهدار نیست.
خواهر.
خواهر.
امِلین؟
- چی شد الان؟ - همهچیز خوبه.
- من کجام؟ - همهچیز خوبه.
فقط یه رویا بود.
تلماسه: پیشگویی
ترجمۀ اِمجی JustMJ
عمه والیا،
باورم نمیشه این اولین باره که سر میز ما نشستی.
شانسش داره کم میشه، پسرخواهر.
از قصر بیرون انداختنش.
جایی برای رفتن نداره جز خانوادهای که خودش کنار گذاشته بود.
تنها چیزی که داره از بین میره، عمو جان، سلامتی خودته.
ناراحتم که رنجت اینقدر طولانی شده.
مطمئنم همینطوره.
اگه اجازه بدی،
چی تو مراسم نامزدی سلطنتی اتفاق افتاد؟
- یه تصادف؟ - اون پسر ریچس رو کشتن.
خیلی مطمئن به نظر میآیی.
همه دربارش حرف میزنن.
فکر کردم این شایعه رو قومتون پخش کرده.
ما به حقیقت خدمت میکنیم.
شایعات فقط باعث وحشت میشه.
نیت بدی نداره.
دودمان ما اصلاً نمیدونه یک حقیقتگو چیکار میکنه.
خب، شاید وقتشه که این تغییر کنه.
انجمن خواهران میخواد دودمان هارکونن رو بالا ببره
و خدمات یک حقیقتگو رو بهتون پیشنهاد بده.
بعد از دههها که بیکار نشستید و نگاه کردید
چطور دودمان خودتون از گل و لای بالا میآد، حالا تصمیم گرفتید ظاهر بشید؟
شاید بهتر باشه مشورت کنیم.
انجمن خواهران اشتباه خودش رو قبول میکنه.
ما رو رها کردید.
عجیبه، به نظرم برعکسش اتفاق افتاد.
هارو، میتونی این دودمان رو توی لندسراد نمایندگی کنی.
تصمیم با توئه.
احمق نباش. اون یه چیزی ازت میخواد.
خب، موضوع مهمتر اینه که،
تو چی میخوای، هارو؟
مشوقهای بهتر برای تجارت خز نهنگ.
خواهر تئودوزیا، به این جوان بگو واقعاً چی میخواد.
اون میترسه که دودمانهای دیگه بهش بخندن.
نه، بدتر. دلش براش بسوزه.
اینقدر پایینتر از بقیه باشه که حتی ارزش توجه هم نداشته باشه.
اون احترام میخواد
برای خودش و دودمانش.
چه راهی بهتر از این برای بهدستآوردن احترام
که مادر برتر حقیقتگوی شما باشه؟
کنارم میمونی؟
تا وقتی چاقو رو توی پشتم فرو کنه.
اجازه بده ارزشمون رو ثابت کنیم و صندلیای تو شورای عالی براتون تضمین کنیم.
خوشحالم که غذا به مذاقتون خوش اومده.
تا حالا چنین تجملاتی نداشتم.
خب، اینجا از طرف ما چیزی جز بهترین برخورد نمیبینی.
مگه نه، بچهها؟
حالا داریم با قاتلها صبحونه میخوریم؟
دزموند، شنیدم خیلی از فِرمنها رو توی آراکیس کشتی.
کاری که کردم، برای خیر امپراتوری بوده.
خب، اینو شنیدنش خوشحالم میکنه.
پدر، یه شایعهای درباره مرگ پروئت میچرخه.
شنیدیش؟
شنیدم.
و اذیتت نمیکنه؟
چیزی که اذیتم میکنه بیاحترامیئه.
حرفزدن پشت سرم.
این دقیقاً تعریف یه شایعهست.
هیچ مدرکی نیست که اون پسر کشته شده. کاملاً مزخرفه.
با این حال، باعث شده توی خونۀ خودم احساس ترس کنم.
مادر برتر، حالا که ردش کردی،
میخوام مثل برنامهمون باهاش به والاک نُه برم.
ینز، متأسفم، اما دیگه ممکن نیست.
مادرت راست میگه.
ما اینجا بهت نیاز داریم.
یه جبهه متحد نشون بده
خصوصاً برای شورای عالی.
اون که شورای عالی نمیره.
چرا نذاری بره؟ حداقل برای مدتی.
پس کسی که ما رو تو این دردسر انداخت،
حالا نظر داره چطور باید حل بشه؟
این شایعه تقصیر منه؟
چون احتمالاً از طرف ریچسها اومده.
اگه کمربند شلوارت و دهنت رو بسته نگه میداشتی،
اونا هیچ اتهام دروغی برای پخشکردن نداشتن.
این یه نمایش مضحکه.
شایعه حقیقت داره، نه؟
سگ جدیدت پروئت رو کشته.
نه؟
اون پسر قانون اول و مهم رو شکست.
هیچ ماشین متفکری مجاز نیست.
و با پیامدهای لازم روبهرو شد.
تا وقتی اون کنار تو باشه، ما متحد نمیشیم.
بشین.
خودم رو دیدم که به سمت چاه میرفتم.
اگه جن اونجا نبود...
مادر تولا؟
بله، معذرت میخوام.
دیگه چی دیدی؟
- شن. - شن؟
شاید این شاگردها باید برگردن سر درس و مشقشون.
مادر مقدس تولا، داستانهایی درباره مادر دوروتئا هست.
مادر دوروتئا از غم مرگ
بنیانگذارمون خودش رو کشت.
نباید یادش رو لکهدار کرد.
- داری از حس حقیقتسنجی روی من استفاده میکنی؟ - خواهر امِلین.
- معذرت میخوام. - خوبه. همهمون برگردیم سر درسهامون،
همونطور که خواهر آویلا پیشنهاد داد.
اون فقط دنبال جواب میگرده.
همه همینطورن.
امِلین تنها کسی نبود که کابوس میدید.
همه شاگردها کابوس میدیدن.
کابوسهای اون فقط با راهرفتن تو رویا همراه بود.
همهتون داشتید؟
یه رویا؟
باید از بقیه بپرسی.
من نداشتم.
مرگ خواهر لیلا و مادر کاشا ذهنهای جوونشون رو مشغول کرده.
میگذره.
بهتره ولش کنی،
وگرنه باعث ایجاد وحشت میشه.
دودمان یاسو.
حاضر.
دودمان هاگال.
حاضر.
دودمان گبانگبالا.
حاضر.
دودمان ورنیوس.
حاضر.
دودمان یاوفیرکس.
حاضر.
همونطور که جاذبه به جهان در حال گسترش نظم میده،
بدنه حاکم لندسراد ثبات رو به امپراتوری رو به رشد ما میاره،
و سدی در برابر ظلم، بیعدالتی و جنگ میسازه.
شورای عالی لندسراد حالا به نظم درمیآید.
روند روز اول همین حالا شروع میشه.
«آنچه تو به دنبالش هستی، در جستجوی توست.»
ببخشید.
- اعلیحضرت. - بشین.
بشین.
این تو بودی که شایعه قتل اون پسر رو پخش کردی؟
من هرگز از حقیقت علیه شما استفاده نمیکنم.
اما فکر میکنم کسانی هستن که این کار رو بکنن.
والیا هارکونن.
برای همین داری کتاب انجمن خواهران کاشا رو نابود میکنی؟
انجمن خواهران خیلی کمپینهای زمزمهای راه انداخته.
شاید دودمانهای بزرگ باید از شما الگو بگیرن.
چی، و همه حقیقتگوها رو از لندسراد برداریم؟
اینطوری انگار اعلام کردم چیزی برای پنهانکردن دارم.
شورای عالی ازش بهعنوان بهانهای برای بهچالشکشیدن حکومت من استفاده میکنه.
هیچکس نمیتونه قدرتت رو ازت بگیره، مگر اینکه خودت اجازه بدی.
الان وقت جسارتداشتنه.
پدرم، وقتی وارد اتاقی میشد،
همه نگاهها به سمتش میرفت.
اجدادم با تایتانها جنگیدند،
امپراتوری جدیدی ساختند، ولی من، فقط من رو
بهعنوان وارث خونم میبینند، نه بیشتر.
حالا.
وقتی تاریخ نوشته بشه، چی؟
دوست داری چطور ازت یاد کنن؟
بهعنوان امپراتوری که به اشراف اجازه داد رویش پا بذارن
یا کسی که دودمانهای بزرگ رو به زیر کشید؟
کسانی که بهت بیاحترامی میکنن،
قوانینت رو نقض میکنن،
حکومتت رو تهدید میکنن.
بهشون نشون بده که کی هستی.
از من استفاده کن.
الان وقتش نیست.
امپراتوری به ثبات نیاز داره.
وقت خاموشکردن آتیشه وقتی یه احمق کبریت رو روشن میکنه.
نه وقتی که خونت داره دور و برت میسوزه.
گفتم نه.
دوری.
ایکسی موردعلاقه من.
این کیه؟ من قانون دارم.
میتونی بهش اعتماد کنی.
من به تو اعتماد ندارم.
ولی میتونیم به این اعتماد کنیم.
ده میلیون سولاری.
میدونی درخواست کوچیکت چقدر برام خرج داشت؟
- مجبور شدم هفتهها مخفی بشم. - ولی گرفتیش؟
بیدلیل به من نمیگن «دوری نگران نباش»!
گاردهای امپراتوری کار رو سخت کردن.
مجبور شدم بداهه عمل کنم.
این همه چیزایی که میخوای رو انجام میده، اونم بهتر.
بهتر، چطوری؟
انفجار خیلی بزرگ.
میبینم که لندسراد به نفع کسبوکار شده.
نمیتونم صبر کنم تا جشنشون رو خراب کنم.
- پس با ایکسی مشکلی نداشتید؟ - نه.
دوری یه پهپاد خودکار با یه بمب حرارتی دستکاریشده برامون آورد.
وقتی وارد هواکشها بشه،
دوری قسم میخوره که خودش رو به اتاق تخت برسونه.
همین که امپراتور توی شورای عالی ظاهر بشه،
کیران دریچهها رو باز میکنه.
بعدش قبل از اینکه پهپاد به سکو برسه، شما در میرید،
- و بعدش... - مقاومت کوچیکمون
تبدیل به یه شورش کامل میشه.
No comments yet. Be the first to leave one.