처음 193줄입니다.
زيرنويس از مهدي shine021
- نه، نه! نه!
نه، نه، خواهش میکنم!
اوه، خواهش میکنم. نه، نه، نه!
- یک بار دیگر، آنها خودشان را بازیابی خواهند کرد.
قدرت منبع آنها.
کریستین...
کریستین.
کریستین.
قدرت منبع آنها.
کریستین.
تماس ورودی از مندی.
- الو؟
- هی، آره، زنگ زدی؟
- هی.
- سلام.
- هی، خب، آم، آرون گفت که قراره بری دنبالش
از بازی، واسه همین فکر کردم برسونمش
اگه برات مقدوره.
من از یه جلسه میام،
پس، میدونی، خوب میشد اگه تو هم بتونی بیای،
یه کم حمایت کنی.
- ببین، امروز آخرین روز کاری منه.
تمام هدف از این بازنشستگی زودهنگام
اینه که بتونم زمان بیشتری با اون و تو بگذرونم.
فقط... فقط بذار این کارو تموم کنم...
- میتونی به آرون درباره جورابهاش یادآوری کنی؟
- جورابهاش؟ آره، حتماً.
- عالیه.
- هی، صبح بخیر، قهرمان. زود بیدار شدی.
- آره. مربی میخواد واسه بازی بزرگ امروز آماده باشیم.
- آره، خب، من هر کاری بتونم میکنم که اونجا باشم.
- برام آشناست.
- هی. هی، هی، هی، هی. دارم هر کاری...
بذار برات صبحانه درست کنم.
- هیچوقت قبل از تمرین.
- خب، نمیدونستم شماها شب بازی هم تمرین میکنید.
- آره، چیزهای زیادی هست که نمیدونی، بابا.
- خب، قراره همه اینها از الان عوض بشه، باشه؟
امروز تو رو از اول بازی میده؟
- آره. - آره؟ پسر خوب.
پسر خوب.
- چرا داری عجیب رفتار میکنی؟
- من... من فقط هیجانزدهام، همین.
ببین، میدونم که از وقتی مامان رفته، شرایط سخت بوده،
تقسیم زمان بین...
- میشه الان این بحث رو نکنیم؟ لطفاً؟
- آره. آره، هر وقت آماده بودی.
میرم دوش بگیرم و میرسونمت مدرسه.
- من ۱۶ سالمه، بابا. خودم میتونم برم مدرسه.
- هی...
مامانت یه چیزی درباره جورابها گفت.
میدونی منظورش چی بود؟
- آره.
- باشه. شاید بهتره اون لجبازی رو کنار بذاری.
- خداحافظ، بابا.
- آره، آره، آره، آره.
صبح بخیر، کیز.
- صبح بخیر.
- تنهایی این پایین ول میگردی؟
- آره. - آره؟
- میخواستم قهوهت رو بخوری.
- اوه، خیلی لطف داری.
نکنه یه جشن غافلگیری اون توئه،
هست؟
- فقط ادای غافلگیر شدهها رو در بیار.
- سعیم رو میکنم.
- غافلگیر شد!
- ممنون از همهتون.
ممنونم. ممنونم.
- خب، شاید این اوضاع خونه رو درست کنه.
و اگه نشد، من یه وکیل طلاق خیلی خوب میشناسم.
- میدونی چیه،
تو همیشه حرفهای خیلی قشنگی میزنی، دیکن.
- این فقط اخلاق ذاتی منه، میدونی.
- این یکی.
- خوش گذشت، اسلون.
- خیلی خب، اول از همه، همگی،
میخوام از این مرد برای بیش از ۲۰ سال خدمت
به این اداره تشکر کنم.
بیاید تشویقش کنیم.
- هو!
- ممنونم. ممنونم.
- و به نمایندگی از شهر،
میخوایم این خودکار زیبا رو بهت هدیه بدیم.
کیتلین، میشه بیای اینجا، لطفاً؟
فقط یه عکس سریع، اگه اشکالی نداره،
کارآگاه شا. همینجا.
- یک، دو، سه. - عالیه.
- بفرمایید.
- نباید زحمت میکشیدید. ممنونم.
- آره، خب... آم، همچنین،
نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و شنیدم که تو
با دیکن صحبت میکردی و اون داشت بهت توصیه میکرد.
پس اول از همه، بذار بهت بگم،
به عنوان مردی که تقریباً ۲۰ ساله ازدواج کرده،
بهش بگو که دوستش داری... - هوم.
- ...براش هدیه بخر، براش گل بخر،
و اولین چیزی که نباید انجام بدی اینه که به حرف دیکن گوش کنی.
- نگران نباشید، شهردار، گوش نمیدم... گوش نمیدم.
ممنون بابت خودکار. - خیلی خب. خیلی خب.
تبریک میگم.
-شهردار ریچاردز، اشکالی نداره چند لحظه تنهایی با شاو صحبت کنم؟
-مال شماست، سروان.
-از همهتون ممنونم.
حالا برگردید سر کارتون، میشه؟
- آره.
شلوار قشنگیه. -ممنون.
-هیچوقت فکر نمیکردم این روز رو ببینم.
-قرار نیست حالا واسه من احساساتی بشی، مگه نه هاس؟
میخوای برام سخنرانی کنی؟
-شوخی به کنار، تو یکی از بهترینها بودی...
البته بعد از من.
ممنونم ازت.
-خب حالا چه برنامهای داری؟
آینده برای این کارآگاه بزرگ چی در چنته داره؟
-نمیدونم، سروان.
فقط، میدونی،
میخوام تا میتونم وقتم رو با پسرم بگذرونم
قبل از اینکه بره دانشگاه.
واسه همین امیدوار بودم که کارای اداری
پرونده کارتر رو تموم کنم
تا بتونم برم مسابقهاش رو ببینم.
خیلی وقته نرفتم.
-برو خونه، من میگم دیکن باقی کارها رو برات تموم کنه.
-شنیدمش.
-مطمئنی؟ من تازه رسیدم.
-این یه دستوره.
برو به مسابقه آرون قبل از اینکه یه اتفاق احمقانه بیفته.
آخر روز نشانت رو از خودم میگیرم.
اون موقع میتونی برگردی.
-باشه. ممنونم.
باعث افتخارم بود، هاس.
-مگر اینکه گربهات زده باشه به سرش و آدم بکشه،
ما اینجا فقط با آدمها سر و کار داریم.
موفق باشی.
این رو بذار تو دسته آدمهایی که زیادی حیوون خونگیشون رو دوست دارن.
- چشم، کارآگاه.
-بفرمایید جلو.
سلام. میخوام یه قتل گزارش کنم.
-دستات رو نشون بده.
دست راستت رو از جیبت بیار بیرون.
-باید خیلی متقاعدکنندهتر از این باشی.
-دست راستت از جیبت بیاد بیرون، همین حالا!
-ببین، این خیلی بهتره.
-چاقو رو بنداز زمین. بندازش.
بچرخ و پشتت رو بکن به من.
انجامش بده.
- حالا شد، داریم به جایی میرسیم.
-برو روی زانوهات. دستات رو بذار پشت سرت.
- بو!
- مقاومت نکن.
-حالا، حالا. ببین، این همون واکنشیه که انتظار داریم
از نیروی پلیسمون ببینیم.
-خیلی خب، بچه. بیا از اول شروع کنیم.
-من فقط با کارآگاه شاو حرف میزنم.
-کارآگاه شاو اینجا نیست.
-خب، پس بهتره اون رو بیاری اینجا.
- بله؟ - منم.
-آره، میدونم. نمیتونستی یه ساعت صبر کنی، ها؟
- یه بچه اینجا داریم.
خون دیده شده. اون سراغ تو رو میگیره.
به هیچکس دیگهای حتی یه کلمه هم حرف نمیزنه.
-سلام، کارآگاه.
-اون همونه؟
- آره.
-اسمش رو میدونی، سنش چقدره؟
- هیچی.
-خیلی خب. بهم... بهم ده دقیقه وقت بده.
-تا جایی که من فهمیدم، اون صبر میکنه.
-خب، اینم از بازنشستگی زود هنگام.
-آره. کجاست؟
-توی اتاق بازجویی (مشاهده) است. بیا بریم.
-اوه، بهتره چیز مهمی باشه، هاس.
-من پیگیر این آزمایشگاهها میشم،
بفهمم اون خون مال کیه.
-چیزی شد؟
-هیچی.
-میشناسیش؟
-نه. اثر انگشت چطور؟
-امتحان کردیم. این رو داشته باش، نوک انگشتهای بچه، همهاش سوخته.
نتونستیم یه اثر انگشت واضح بگیریم.
-بسیار خب.
-پس شنیدم میخواستی با من صحبت کنی؟
-بله، خیلی زیاد، کارآگاه شاو.
من اطلاعات خیلی مربوطی برای تو دارم
که توی دفترچهات یادداشت کنی.
- باشه، آره. آره، به اون هم میرسیم.
ام، بیا از اصول اولیه شروع کنیم.
میشه اسمت رو بپرسم، لطفا؟
-تو همین الانش اسم من رو میدونی.
-اوه، نه، نمیدونم.
-آره، میدونی.
No comments yet. Be the first to leave one.