처음 200줄입니다.
زمان به طُرق مختلفی نشانگذاری و اندازهگیری میشه
تغییری که نمیبینی «انگلیسی»، نه؟
نه
هنوز خودتی
رنگ و روی زندگیمون داشت عوض میشد
تو واقعاً...
منم دوسِت دارم
اسمش رو میذاریم «فلیسیتی»
آخی
«جوسایا»، شکارچیـه
این «کزایا»ـه، برادرمـه
- حتماً دارم حوصلهتونـو سر میبرم، خانم... - لیزی هستم
آیا زمان، تارِ ابدی خداست...
- هه - شکسته
اونم میتونه در زمان سفر کنه
کوچکترین لمسی ارتعاشاتی رو به حرکت در میاره
که پژواکشون به هزاران سال بعد هم میرسه...
- تو چه موجودی هستی؟ - از یه عصر دیگه اومدم
اراده برای رخدادن بعضی اتفاقات و به جلو انداختنِ آینده؟
من هر دفعه که اینجا جون یکی رو نجات میدم، آینده رو عوض میکنم
پس زمان و فضا
و تاریخ... گور بابای همهشون
یه مسائلی هست که شاید یه نفر بتونه تغییرشون بده،
مسائلی بین یه زن و شوهر
آدم هر جا باشه، یه تصمیماتی میگیره...
کاملاً مشخصه که روحیۀ افراد در مستعمرات آمریکایی
روز به روز تیرهتر میشه
حسم بهم میگه طوفانی در پیش داریم
تو همخون منی، هماستخوان من
تصمیمات احمقانه...
شاید تو یه زندگیِ دیگه من و تو مهلت بیشتری داشتیم
یا تصمیماتی که جون خودت یا دیگری رو نجات میده
نترس پسر...
مرگ اصلاً درد نداره
من دِینم رو ادا کردم و وظیفهم
در قبال شما و پادشاهی رو انجام دادم
کتتون دیگه مال خودتون، آقا
فقط میتونی امیدوار باشی که...
حالا ما خودمون باید
یه کمیتۀ ایمنی راهاندازی کنیم
نهایتاً فایدهش بیشتر از
ضررش باشه
اینکارا یعنی چی؟
جیمی!
مامان بیدار نمیشه
- داره نفس میکشه - کلیر!
تو بودی، توی تقطیرخانه
چه باهوشی شما، دکتر راولینگز
الان نوبت کیه با «جندۀ تپه» عشقوحال کنه؟
تو زندهای. صحیحوسالمی
همهشونـو قتلعام کنید
اگر بهقدر کافی صبر کنی،
همهچیز درست میشه...
کاری میکنم تو جهنم بسوزی
تا اینکه بذارم به یه نفر دیگه تو این خونه آسیب بزنی
تمام دردها خوب میکنه،
تمام سختیها رو آسان، و جای خالی تمام فقدانها رو پر میکنه
برادرت رو برات آوردم
لیونل، خودش این بلا رو سر خودش آورد
و شما کارِ لازم رو انجام دادی، منم وقتش برسه همین کارو میکنم
و اگر زمان نسبتی با خدا داشته باشه،
فکر میکنم خاطره... باید شیطان باشه
رسیدیم!
دوستان پروتستانِ من، امشب به ضیافت و عیشونوش میپردازیم!
وقتی پروردگارمون یه گنجشک ناچیز رو تأمین میکنه...
اونوقت چه کارها که برای ما نمیکنه؟
دیدین؟ درمورد این مرتیکۀ موعظهگر هشدار داده بودم
آره
میگم حالا که اینجایی،
شاید بتونی بری متقاعدش کنی
چرا باید به حرف من گوش بده؟
چون تو «مکدوب»ای
اگر یه نفر بتونه اونو سر جاش بنشونه، اون آدم تویی
به کارتون ادامه بدین
ولی مکدوب، نباید بذاری هر کاری میخواد بکنه
مردمان وفادارم،
چطور میتونیم همچین ناعدالتیای رو تحمل کنیم؟
اگر میخوایم سفر کنیم به کولادن
که جلوی ارتش انگلستان بایستیم، به آذوقه نیاز داریم
باید انرژیمون رو حفظ کنیم!
میشه یکی این دیوونه رو خفه کنه؟
ولش کنید. آزاری نداره
غمتون نباشه، عالیجناب
من براتون میارم
خدا خیرت بده، جیمزِ جوان
خواهش میکنم قربان
فوراً بلند شو!
یه سرباز وفادار واقعی
مقابل پادشاه آیندهش تعظیم میکنه،
شاهزادۀ زیباش
- ای احمق! بلند شو، جیمز - احسنت!
تو سربازِ لشکر خداوندی،
حتی اگه یه کاتولیک عوضی هم باشی
ما همه اینجا زندانیایم، اما شما کاتولیکها...
بفرما
قبول کنید که سرنوشت اسکاتلند
در دست یک پادشاه پروتستانـه!
همهتون کافرید!
وایستین!
بس کنید!
برگرد!
برگرد عقب! نه!
برگرد!
چرا غذا نمیخوری، جناب کریستی؟
مطمئناً بهخاطر بیاشتهایی نیست
شاید بهنظرتون گستاخی کردم که
این رفیقمون رو به شام دعوت نکردم
معلومه که نه، قربان
این مَرد که تافتۀ جدا بافته نیست
من هیچکاری نکردم
دوست هم ندارم اینجا باشم، قربان
خوبه. جسارتاً، منم نمیخوام
جز در مواقعِ نیاز شما رو ببینم یا صدات رو بشنوم
منم همین حس رو دارم، جناب فرماندار
هوم
ولی وقتی میشنوم که یک جیمز نامی تعظیم کرده به...
این جیمز نبوده، قربان
اون پسر بچهـه بوده، جیمز مککریدی
آره، مشخص بود که «جیمی سرخِ» معروف
نمیاد همچین کاری بکنه
ولی حتماً برات سؤال شده که
برای چی احضارت کردم، آقای فریزر
لطفاً بشینید
همونطور که گفتم، من هیچ کاری نکردم
میخواستم خودم رو معرفی کنم
و به جفتتون یادآوری کنم که...
انتظار چه ادب و نزاکتی ازتون دارم،
همون ادبی که بهخاطرش این آقای کریستی
غذاش رو زودتر از من نمیخوره...
علم بر اینکه من مافوق شما هستم
من نمیتونم اجازه بدم زندانیها شورش کنن
یا مثل لُردها به همدیگه تعظیم کنن
این کار توهین زشتی به نظم و مقاماتـه،
اهانت به ارتش اعلیحضرت و خود بندهست
جناب فرماندار، اگر اجازه بدین
این چارلی پیرِ ما عقل درستوحسابی نداره
و من خودم رو در حدی نمیدونم که با افراد دیوانه یا
زندانیهای مفسد معاشرت کنم!
هیچچیز نمیتونه مانع من بشه که کاری که میخوام رو بکنم،
حتی این پردۀ نازک ادب که بینمون وجود داره
آقای کریستی، شما تحصیلکردهاین، میتونم با منطق باهاتون صحبت کنم
میدونم افراد بهعنوان یک سرباز برای شما احترام قائلن
اون روز جفتمون تو دشت کولادن بودیم
و حالا هم اینجاییم و سعی داریم بهترینها رو رقم بزنیم
اما کاپیتانام بهم گفته که حضور شما در اینجا
افراد رو هیجانزده کرده
کاری نکنید که بیشتر از این تحریک بشن
خب پس...
این افراد بهخاطر رفتارشون چطور مجازات بشن؟
بهنظر من باید یه درسی بهشون داد، فرماندار
فردا دوباره سخت کار کنن...
همه، بهجز شما دو نفر
این رو هدیۀ خوشآمدگوییام بهت فرض کن، آقای فریزر
نگهبانها برتون میگردونن
برو
راه بیُفت
ببخشید، ببخشید از قصد نبود
من کمکم دارم بیناییمـو از دست میدم
داری چیکار میکنی؟
دنبال یه تکه موئم
وقتی نگهبانها اینو پیدا کردن افتاد زمین
«ربکا»ی عزیزم بهم داده بودش
احتمالاً دیگه گم شده، پسر جون
دارم...
دارم چهرهشـو فراموش میکنم
برای شما هم همین اتفاق افتاد؟
شنیدم بچهها میگفتن که همسرتون فوت کرد و...
آقای کریستی میگه بهجاش به خدا پناه ببرم
بهنظرتون همهش واسه هیچوپوچ بوده؟
هر چی سختی کشیدیم؟
اگر احتمال میدی که اون دختر هنوز منتظرتـه...
پس نه
چیزی که ما کشیدیم رو...
بعضیها هرگز تجربه نمیکنن
نه عادلانهست، نه منصفانه،
ولی ابدیـه
و مال خودمونـه
اگه همونطوری که دوستش داری اونم تو رو دوست داره...
همیشه پیشته، پسر
به اون فکر کن
به یاد میاریش
این دیوار ازمون در برابر خائنین حفاظت میکنه
وقتی تو میدون جنگ باهاشون روبهرو میشیم
بستگی داره بهنظر تو کی خائن باشه، چارلی
چه مرگته؟ واسه چی داری کمک میکنی؟
شنیدی که فرماندار چی گفت
دارم تلاشم رو میکنم که از اینجا بریم
تا حبسمـو با خیال راحت بکشم
و تو هم اگه چسمثقال روح داشتی،
از اونجایی که انقدر واسهمون از روح موعظه میکنی، همینکارو میکردی
این؟ به یه یعقوبیِ دونپایه کمک کنه؟
ترجیح میده بیفتی به پاهاش
و در همون حین یه تُف بندازه روت
- رو اعصابم نرو - مهم نیست
نمیتونی حالمونـو بگیری، کریستی!
یه یعقوبی، همیشه یعقوبی میمونه!
No comments yet. Be the first to leave one.