처음 200줄입니다.
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید DigiMoviez@
ببین کی بالاخره بیدار شده.
میتونی اولین آتیشبازیهای عمرت رو ببینی.
خیلی خوشگلن، نه؟
درست عین خودت، عزیزم.
همم؟
عجیبه.
وای نه. پیدامون کردن.
عزیزم، تو پستونکت رو بمک.
بسپارش به مامانبزرگ.
این یائوگوای اسکل رو نگاه.
بای بای عروسک!
واقعاً هم بای بای.
بد به دلت راه ندی تام. الان کمک میرسه
بدرود، بیعرضهها!
هان؟
میو، میو.
بیا عزیزم. گفتم که نگران چیزی نباش.
بیخیال دیگه.
پس کجایین؟
ببخشید. مراقب باشین. دارم رد میشم.
برین کنار که خوکیِ سریعالسیر داره میاد!
کی گفته خوکها نمیتونن پرواز کنن؟
میبینم که بالاخره تصمیم گرفتین بیاین.
راه رو باز کن بُزی.
بزنین بریم. خودتون کارتون رو بلدین. زودیاک. مراقب نگهبان باش.
حمله!
حالت رو جا میارم.
حملۀ ناز نازی!
اسبی، محاصرهشون کن.
اوه، خیلی بد شد که.
خانم لی!
- ببری، نه! - وایسا ما هم بیایم!
دفعه بعد مواظب باش پات رو کجا میذاری بیعرضه.
شاید هم تو باید مواظب راه رفتنت باشی، باعرضه.
گمون نکنم.
حالت خوبه؟
آره، عالیام.
هی، دختر جدیده تویی پس.
.چندوقتی هست که دخترم
اسم من تامه. خب، الان برمیگردم.
تو بد دردسری افتادی.
دردسر بد؟ مگه دردسر خوب هم داریم؟
ارزشش رو نداره رفیق.
بزن به چاک اسکل!
دارم راه میرم، فرار نمیکنم.
تاحالا کسی خونهشون رو دیده؟
.کلی آت و آشغال تو خونهشونه
دورش هم پر از عود و جادو جنبله.
مال مادربزرگ روانیشه.
نکنه جادوگری چیزیه؟
میشه جداً پای مامان بزرگم رو نیاریم وسط؟
وگرنه چی میشه؟
بگو که «مامان بزرگم یه جادوگر روانیه.»
مامان بزرگت یه جادوگر روانیه؟
چی؟ نه، نه، نه!
حقتون همینه. تو و این مادربزرگ جادوگرت.
گفتم پای مامانبزرگم رو نیار وسط!
شما هم دیدین؟
شرتش معلومه.
چیشد یهو؟
هی! باشگاه مشتزنی!
چیزی نیست. منم.
آره خب، غافلگیرم کردی.
اسم من رَوه.
من هم تامم.
آره، اون موقع هم گفتی،
قبل این که پسره رو بچسبونی به سقف. یادت رفته؟
شاید به خاطر اون شکلات پروتئینی بود که صبح خوردم.
وای. من هم باید بخرم.
اوه.
- یه لحظه وایمیسی؟ - حتماً.
سلام.
گفتم پیاده میام خونه.
بریم. بجنب.
به روی چشم.
مامان بزرگت از اینها درست میکنه؟
- اوهوم. - وای.
مادرخوندهام عاشق این چیزاس.
مامان بزرگم کلی داستان درمورد این که چطوری ارواح شیطانی رو دور کردن بلده.
وایسا ببینم. ارواح شیطانی؟
- شرمنده! - برین کنار!
مامانبزرگها همیشه از این داستانهای مسخره تعریف میکنن.
آره، .راستش من نمیدونم
- اوه، شرمنده، منظوری نداشتم... - اشکال نداره.
من هم بالاخره شانسم گفت .و یه سرپرست پیدا کردم
خونهای که الان هستم خیلی خفنه.
چه باحال.
از وقتی خیلی کوچیک بودم مامان بزرگم تنهایی بزرگم میکنه.
اما خیلی خوبه.
- البته بعضیوقتا... - چی؟ عجیب و خجالتآور میشه؟
آره. اما باحال هم هست.
من که پایۀ جادوگرای باحالم.
چیزی رفته تو دندونم؟
نه. چیزی نیست.
الان چی؟
سلام جیجی.
وای، حالش خوبه؟ همیشه همینطوریه؟
آره، آره. با چشمای باز میخوابه.
خدافظ جیجی.
چشمات میخشکنها.
لطفاً تا دیر نشده برگرد.
اگه ببینیش دیگه نمیتونی از ذهنت خارجش کنی.
بیخیال تام، مطمئنم اونقدرا هم بد نیست.
بچهها بهخاطر خونۀ کاملاً طبیعیمون کتکم میزنن.
زیادی بزرگش میکنی.
یا خدا.
خیلیها رو راهپلهمون پرتقال میذارن
چون فکر میکنن معبدی چیزیه.
اما عوضش پرتقال مفتی داریم.
سلام تامی!
دوستته؟ چقدر خوشگله.
سلام مامانبزرگِ تام.
ای خدا، من رو از دست اینا خلاص کن.
تام، دعوتش کن بیاد داخل.
باشه، الان میام مامانجون!
تا فردا.
مامان بابات هم تو دبیرستان با هم آشنا شدن.
کجا با این عجله مامانجون؟
فقط دوستیم، خب؟
اصلاً شاید بعد دیدن خونۀ عجیبمون حسابی ترسیده باشه.
عجیب و خارقالعاده؟
خوبه حداقل توی خونه رو ندید.
تام، حتی اگه این طلسمها واست مسخره باشن،
برای من مهمن.
با این حال اصلاً معنیشون رو نمیدونم.
واسه فهمیدن لازم نیست بدونی.
مامانجون، چرا رمزی حرف میزنی؟
یه روزی،
خودت متوجه میشی که واقعاً کی هستی
نه اینی که ظاهرت نشون میده.
یعنی چی اونوقت؟
ما که درموردش حرف زده بودیم.
تام، ما از اینها استفاده نمیکنیم.
از اینجا و اینجا استفاده میکنیم.
اصلاً لازم نیست دعوا کنیم.
بعدش هم، تو اصلاً دعوا بلد نیستی.
پسره بهت گفت جادوگر.
خب؟ شاید هم جادوگرم.
هاها. خیلی خندهدار بود.
برای کسی که تو مدرسه اذیتت کرده باید دلسوزی کنی.
چی؟ چرا؟
چون احتمالاً خودش از یه چیزی آسیب دیده.
.آدمها ذاتشون پاکه، تام
خونوادۀ ما همیشه به این موضوع اعتقاد داشته.
کدوم خونواده؟ فقط خودمم و خودت.
اصل و نسب تو به هزاران نسل پیش برمیگرده.
سنتهای ما تو رگهات جریان داره.
آره خب، شاید بعضیوقتا باید بیخیال این سنتهامون بشیم.
البته من که بهش افتخار میکنم یا هرچی.
«یا هر چی؟»
من فقط میخوام معمولی باشم.
تام، تو معمولی نیستی.
عالی شد. ممنون.
کل خونوادۀ ما اصلاً معمولی نیستن.
خیلی وقت بود که منتظر بودم تا درموردش باهات حرف بزنم.
اما اول از همه باید طلسمها رو آویزون کنی.
بعدش حرف میزنیم.
باشه مامانبزرگ.
بجنب!
نباید همینطوری آویزونشون کنی.
هی، رفیق!
این کار قانون داره.
شما کی باشی؟
چندوقت بود که طلسمهای محافظتکننده آویزون نبودن؟
شاید حدود پنج دقیقه.
- تو رو میشناسم؟ - نه.
اما من تو رو میشناسم.
هوی! داری من رو بو میکشی؟
آره، چقدر هم بو گند میدی بچه.
نه، نمیدم.
مامانبزرگت کجاس؟ خانم لی، حالتون خوبه؟
آقا. خیلیخب.
کفشات هم در نیار. اصلاً هم بیادبی نیست.
.به به کلی هم گِل و خاک با خودش آورد.
- هو! - می لینگ.
.چقدر از دیدنت خوشحال شدم
حالا نیشگون گرفتن لازم نیست. درموردش که حرف زده بودیم.
تام، ایشون هو هستن، دوست قدیمیم.
دوست قدیمی؟
دقیقاً منظورمون چه دوستیه؟
ایشالا که دوست معمولیه.
وقت واسه این کارها نداریم.
امروز تو مدرسۀ این آقا پسر بوی «فاشو» به مشامم خورد.
جادو؟
میدونم. خودم هم فهمیدم.
بو گندش همهجا رو برداشته. برات خطرناکه.
آروم باش.
همین حالا میخواستیم درموردش حرف بزنیم.
اَیی، نه مامانجون. لازم نیست درمورش حرف بزنم. پونزده سالمهها.
طلسمها آویزون نبودن، این هم هنوز نمیدونه کیه،
هیچکدوم از زودیاکها هم دستورالعملهام رو رعایت نکردن.
تام، تو دعوای امروزت دقیقاً چه اتفاقی افتاد؟
پسره از دستم عصبانی شده بود.
هیکلش گنده بود. شونههاش دم کرده بود. راستش یکم شبیه تو بود.
No comments yet. Be the first to leave one.