처음 200줄입니다.
گویند آدمی میتواند از سایهی خویش بگریزد
اما از گذشتهاش، هرگز
میتواند از کارمای خود فرار کند، اما از تقدیرش نه
میتواند از وقایع غیرمنتظره بگریزد
اما از آنچه گریزناپذیر است، خیر
نه تو و نه من، هیچکدام نمیتوانیم از آنچه مقدر شده فرار کنیم
بماند که برای درک چرخهی حیات
مجبور بودم مرگ را تجربه کنم
شاید هنوز باورش نداشته باشی، اما من دارم
بله، من به سرنوشت ایمان دارم
فرسنگها دور هستم
اما با شنیدن سکوتِ این عمارت، چه کسی فکرش را میکرد
اتفاقاتی که امروز اینجا رخ میدهد
میتواند بر مرگ و زندگی من، هر دو اثر بگذارد
کسی آنجاست؟
این یک بازیِ ناتمام است
برو و چمدانهایش را بیاور. چشم
درود بر شما جناب
سالها پیش، کسی پادشاه را شکست داد
اما پادشاه شکستش را نپذیرفت
من «ام. کی» هستم. صاحب این عمارت
نه صاحب، مرا سرایدار خطاب کنید
آتار سینگ جایسوال صاحب اصلی است
او چند سال پیش این عمارت را خرید
حالا در کلکته زندگیِ شاهانهای دارد
و من از املاک او مراقبت میکنم
او از من خواست که
نامهای به بزرگترین شرکت معماری در دهلی بنویسم
پس به آرتور و منچاندا گفتم که شما را به اینجا بفرستند
آقای مهتا، در طول مسیر با مشکلی مواجه نشدید؟
جناب... جناب
نه، با مشکلی مواجه نشدم
در حقیقت، این عمارت بسیار باشکوه است
شما باید آن را تخریب کنید و هتلی مجلل بسازید
برای انگلیسیهایی که از این مسیر عبور میکنند
آقای ام.کی، چنان هتلی خواهم ساخت که
انگلیسیها چارهای جز عبور از این راه نداشته باشند
حیرتانگیز است جناب
سخنان شما سنگبنای هتل ما را گذاشت
شنیدهام قبل از من معمار دیگری هم اینجا آمده بود
بله، درست است. اما او به خوبیِ شما نبود
من مرخص میشوم. اگر چیزی لازم داشتید، بالوانت را صدا بزنید
سپاسگزارم. خوش آمدید
چه زمانی میخواهید کارتان را شروع کنید؟ همین امشب
کیست؟
بالوانت
بالوانت
با پاک کردن آینهی قلبم
با غبارِ پای نیلوفرین مرشد مقدس
شکوهِ خالص و بیآلایشِ لرد راگووار را میستایم
که میوههای چهارگانهی زندگی را میبخشد
با آگاهی کامل از کاستیِ خِرد خویش
تمام توجهم را به پاوان کومار معطوف میکنم
و متواضعانه طلب قدرت، هوش و
دانش حقیقی دارم تا مرا از تمام پلیدیهای رنجآور رها کند
پیروز باش ای هانومان، دریای خِرد
درود بر تو ای کاپیسا، تو هر سه جهان را روشن میکنی
با شکوه خویش
تو پیامآور الهیِ لرد رام هستی. گنجینهی
قدرت بیکران. اگرچه تنها به عنوان
پسر پاوان، زادهی آنجانی شناخته میشوی
با اندامی به استواریِ گرز
تو دلاور و شجاعی
پیکرت زیبا، زرینفام و خوشتراش است
گوشواره بر گوش داری و موهایی بلند و مجعد
در دست خویش صاعقه و پرچم پیروزی داری
و ریسمان مقدس را بر شانه میافکنی
به عنوان از نسلِ لرد شانکار، تو مایه تسکین
و افتخار لرد کساری هستی
با درخشش قدرت بیکرانت، تو در سراسر
کائنات پرستیده میشوی. تو گنجینهی
دانش، فضیلت و کمالِ محض هستی
تو همیشه مشتاقِ اجرای فرمان لرد رام هستی
تو شنوندهای پراحساسی، همیشه مشتاق شنیدن روایت
داستانهای زندگی لرد رام. قلبت لبریز است از
آرمانهایی که لرد رام مظهر آنها بود
تو آن هیبتِ مهیب را به خود گرفتی
و با به آتش کشیدنِ لانکا، لرزه بر اندامها انداختی
با قدرتی سهمگین، شیاطین را نابود کردی و
تمام وظایف محوله از سوی لرد رام را با مهارتی تمام انجام دادی
تو سانجیوینی را آوردی و لاکشمن را به زندگی بازگرداندی
لرد راگوویر با قلبی سرشار از شادی، تو را در آغوش کشید
لرد راگوپاتی با شور و اشتیاق برتریِ تو را ستود و گفت
تو برای من همچون برادرم بارات عزیزی
هزاران موجود زنده، سرودهای شکوهِ تو را میخوانند
لرد رام در حالی که چنین میگفت، او را گرم در آغوش گرفت
وقتی پیامبرانی چون سانکا و حتی عارفی چون لرد براهما
نارادِ زاهد، خودِ الهه ساراسواتی و آهیشا
حتی لردِ مرگ، کوبر و نیمهخدایان
در ادای احترام به شکوهِ تو، با یکدیگر رقابت میکنند
تو خدمت بزرگی به سوگریو کردی
تو او را با لرد رام متحد ساختی
و او را بر تخت پادشاهی نشاندی
با گوش سپردن به اندرزهای تو، ویپیشان فرمانروای لانکا شد
این حقیقتی است که در تمام کائنات شهره است
تو به تنهایی به سوی خورشید جستی
که در فاصلهی شگفتانگیزِ هزاران فرسنگی قرار دارد
به گمانِ آنکه میوهای شیرین و گواراست
با حملِ انگشتریِ لرد در دهانت، جای هیچ
شگفتی نیست که به آسانی از فراز اقیانوس گذشتی
بارِ تمام وظایفِ دشوارِ جهان
با لطف و کرمِ تو سبک میگردد
تو نگهبانِ درگاهِ منزلگاهِ قدسیِ لرد رام هستی
هیچکس بدون اجازهی تو نمیتواند وارد آن شود
تمام آسایشِ جهان در پیش پای توست. مؤمنان از تمام
لذایذ الهی بهرهمند میشوند و در پناهِ چتر حمایت تو، ایمن از هراساند
تنها تو شایستهی آنی که حاملِ شجاعتِ بیمانندِ خویش باشی
هر سه جهان از فریادِ رعدآسای تو به لرزه در میآیند
تمام ارواح، شیاطین و نیروهای شیطانی دوری میگزینند
تنها با ذکرِ نامِ بزرگت، ای لردِ مقتدر
تمام بیماریها، دردها و رنجها ناپدید میشوند
با تلاوتِ مداومِ نامِ مقدسِ لرد هانومان
آنان که لرد هانومان را در افکار، گفتار و
اعمالِ خویش با خلوص و ایمان به یاد میآورند، از تمام بحرانهای زندگی نجات مییابند
همهی آنان که لرد رام را ستایش و عبادت میکنند و به او ایمان دارند
به عنوان لرد متعال و پادشاهِ ریاضت
تو تمام کارهای دشوارشان را بسیار آسان میکنی
هر کس که برای برآورده شدن حاجتی نزد تو بیاید
با ایمان و خلوص، به تنهایی به
میوهی زوالناپذیرِ حیاتِ انسانی دست خواهد یافت
در تمامِ چهار عصر، شکوهِ خیرهکنندهی تو
در دوردستها ستوده شده است. شهرتِ تو با درخشش
در سراسرِ کیهان طنینافکن است. تو منجی و
فرشتهی نگهبانِ قدیسان و عارفانی و تمام شیاطین را نابود میکنی
تو عزیزِ بهشتیِ لرد رام هستی
تو میتوانی به هر کسی
هر یک از قدرتهای هشتگانهی یوگا و نُه گوهرِ خِرد را اعطا کنی
این موهبت از سوی مادر جانکی به تو ارزانی شده است
تو قدرتِ پارسایی نسبت به لرد رام را در اختیار داری
در هر تولد دوباره، تو همیشه
فداکارترین مریدِ لرد راگوپاتی باقی خواهی ماند
با سرودهایی که در ستایش تو خوانده میشود، میتوان به لرد رام رسید
اگر در هنگام مرگ، کسی وارد منزلگاهِ قدسیِ لرد رام شود
از آن پس در تمامِ زایشهای آتی، به عنوانِ مریدِ لرد زاده خواهد شد
نیازی به پرستشِ هیچ خدای دیگری برای شفاعت نیست
چرا که تنها پارسایی به لرد هانومان، تمام سعادت را میبخشد
آدمی از تمام رنجها و
پیشامدهای شومِ زایشهای دوباره در این جهان رها میشود
آنکه لرد هانومان را میپرستد و به یاد میآورد. درود، درود، درود
لرد هانومان، خداوندگارِ حواس
بگذار پیروزیات بر اهریمن، استوار و نهایی باشد
مرا به عنوانِ مرشدِ برترِ خویش، متبرک گردان
هر آنکه این مناجات را صد بار تلاوت کند
از بندِ مرگ و زندگی رها میشود
و در نهایت از بالاترین سعادت بهرهمند میگردد
تمام آنان که مناجات هانومان را مرتباً میخوانند، قطعاً بهرهمند خواهند شد
این است گواهیِ شاهدی چون لرد شانکار
تولسیداس به عنوان بندهی مخلصِ استادِ الهی
همواره در پیش پای او میماند و دعا میکند
ای لرد، تو در قلب و روح من جای گرفتهای
ای فاتحِ باد، نابودکنندهی تیرهبختیها
تو نمادِ فرخندگی هستی
همراه با لرد رام، لاکشمن و سیتا در قلب من جای دارید
ای پادشاهِ خدایان
لیسای عزیزم
آمدن به اینجا بزرگترین اشتباه زندگیام بود
هیچچیز اینجا تغییر نکرده است
به اینجا آمده بودم تا پدری پیدا کنم
اما با یک جبار روبرو شدم
جباری بزرگ، که اصرار دارد بارِ سنگینِ خانواده و فرهنگش را به دوش بکشد
با انسانها میشود با زبانِ عشق سخن گفت، اما با جباران نه
برای فرار از دستِ گرگها، نباید با آنها حرف زد
باید آنها را کُشت
من امروز غروب میآیم تا تو را با خود ببرم
ما دعای خیرِ والدینمان را نخواهیم داشت
اما وقتی به بمبئی رسیدیم
از خدا طلب خیر میکنیم و با هم ازدواج خواهیم کرد
با عشق، آرجون
بگیریدش! برادر
آرجون، بیا بیرون
برادر، به من گوش کن. برو بیرون
برادر، گوش کن! برو بیرون
نه برادر. آرجون! آرجون
خواهش میکنم رهایش کنید! ولم کن برادر
دست و پایش را ببندید. برادر، گوش کن به من
آرجون! خواهش میکنم، آرجون
به لیسا صدمه نزنید. کاری به کارش نداشته باشید
آرجون! آرجون
برادر، با لیسا کاری نداشته باش
آرجون! آرجون! برادر
آرجون! پدر
خواهش میکنم
لیسا! آرجون
رهایم کنید پدر! بیایید برویم خانه
آرجون! پدر خواهش میکنم، بگذار لیسا برود
پدر
آرجون، بس کن! آرجون، بایست
آرجون
صبر کن آرجون
آرجون، بس کن
آرجون
پس به خاطرِ این زنِ پست، به عمویت دستدرازی میکنی؟
اگر کسی با مادرِ من چنین رفتاری میکرد
شما چه میکردید؟
بیشرم! این زنِ فرومایه را با مادرت مقایسه میکنی؟
پدر، شما هستید که مذهب و عشق را با هم مقایسه میکنید
من فقط میخواهم با دختری که دوستش دارم ازدواج کنم
صدایت را پایین بیاور
اگر کسی صدایت را بشنود، دیگر هیچکس از روستاهای اطراف
حاضر نخواهد شد با خواهرهایت ازدواج کند
No comments yet. Be the first to leave one.