처음 200줄입니다.
نیکی نیکی؟ نیکی
چی شد؟
ایوان؟ اوه
اوه خدایا،دیدم که داری میری
وقتی دیدم برنگشتی،اومدم دنبالت بگردم
کی این بلا رو سرت آورد؟
ژیلان
ژیلان؟ اون اینجا بود؟چطو..
داشتم یکی از سلاح ها رو ردیابی میکردم
که توی زیرزمین موزه بود
پس به همین علت امشب اومدی اینجا
آره
باید تو رو ببریم دکتر بررسیت کنه
نه،حالم خوب میشه
-میریم بیمارستان -نه
حداقل بذار با رایان تماس بگیرم
نه،اون نباید من رو توی این اوضاع ببینه
هیشکی نباید ببینه
نیکی،تو صدمه دیدی
قرار نبود این اتفاق بیوفته
قرار بود من اون رو شکست بدم
ولی شکست خوردم..
لطفاً فقط من رو از اینجا ببر بیرون
نیکی؟
نیکی
ترجمه و تنظیم @ Matin78124 Instagram,Telegram
"پی لینگ"پدرمون رو به قتل رسوند
تو فکر کردی تنها کسی هستی که
مشکلات خانوادگی داره؟
ژیلان گفت که "پی لینگ"پدرشون رو کُشته
-حرفش رو باور میکنی؟ -نمیدونم
ولی "پی لینگ" هم اسرار خودش رو داشت
حس میکنم.. "پی لینگ" شاید اون آدمی که
فکر میکردم نبوده
شاید اصلاً اون رو نمیشناختم
میخوای من رو ببری به..
آره
از وقتی که تو رفتی کلی کار کردم روش
جای خوبیه که استراحت کنی و حالت بهتر بشه
وای
یادم میاد که اون دیوار
از توش درخت رشد میکرد
ریشه ها از طریق لوله ها میومدن.
مجبور شدم از ته بِکَنَمش،بیا اینجا
اوکی،بذار واست یکم یخ بیارم
تا هروقت که بخوای میتونی اینجا بمونی
کلی لباس قدیمی اینجا هست
کلی هم غذا هست،البته اکثرش غذاهای کنسروی ـه
نیازی نیست توی کابین
خانواده هارتلی بهم فخر بفروشی
بنظر میرسه تنها مکانی بود که
میتونستیم از دست خانواده من فرار کنیم
خانواده من هم همینطور،اونا اصلاً روحشونم خبر نداره که
ما چندبار قایمکی اومدیم اینجا
اوکی،اینم از این
متاسفم
فقط به یکم زمان نیاز دارم
به آلثیا میگم واسم یه کاری بکنه تا
خانواده ام نگران نشن و ..
فردا رایان رو میبینم
قول میدم.
جای تخت رو عوض نکردی
این تخت هنوزم خیلی صدا میده؟
اوه ، آره
بهتره برگردم پیش سابین
آره،اون هنوز توی موزه اس؟
نه،اون زود رفت
فهمیدم
بعداً بهت سر میزنم
هی،ممنون که گذاشتی اینجا بمونم
مشکلی نیست،شب بخیر
شب بخیر.
شک و تردید یک سم ـه ، نیکی.
نه استاد
نذار شک و تردید بهت غلبه کنه
تو هنوزم توی مسیر درستی هستی
لطفاً،فقط.. الان نمیخوام به این حرفا گوش کنم
نه از طرف تو
تمام چیزی که میخوام،جواب ـه
جواب هایی که تو نمیتونی بهم بدی
چرا که نه فرزندم؟
چون تو واقعی نیستی!
چیزی که ژیلان میگه درسته؟
تو پدرت رو کُشتی؟
به مدت سه سال من بهت اعتماد کردم
بهت اطمینان کردم،بهت ایمان آوردم
حتی الانم دارم واسه تو مبارزه میکنم
دارم این سلاح ها رو ردیابی میکنم تا
ژیلان رو متوقف کنم
دیگه اینکار رو نمیکنم
ژیلان و شمشیر و.. دیگه کافیه
تو داری درد میکشی
کاش میتونستم کمکت کنم.
میتونی..
من رو تنها بذار
"جی جی"من خوبم
ژیلان،تو باید به خودت استراحت بدی
بابا،من باید برم پیش گیاه شناس،ژیلان حالش خوب نیست
این هفته پول نداریم
"پی لینگ"من دارم یه کاری میکنم، زندگیمون رو زیر و رو میکنه..
ژیلان ازش مراقبت میشه،ولی من باید کارم رو بُکنم
من به دارو نیاز ندارم
دیدی "پی لینگ"؟ خواهرت از چیزی که فکر میکنی قوی تره
خب،خبر خوب
دنده هات نشکسته
خبر بد اینه که،اونا کوفته شدن، خیلی وحشتناک
"وحشتناک"یه اصطلاح پزشکی ـه؟
نیکی،مسخره بازی در نیار
حالش خوب میشه؟
باید تا یه هفته کمتر راه بری
شایدم دو هفته
نه تمرینی،نه ورزشی
کونگ فو بی کونگ فو
اگه اینکار رو بکنی،توی
یه ماه حالت خوب میشه،از نظر فیزیکی
خب این یعنی چی؟
این یعنی که من نگرانم
هردوی ما نگرانیم
-نیکی،هرچیزی که.. -بهت گفتم که
-من خوبم -خب،اگه نمیخوای با خانوادت حرف بزنی
پس حداقل برو با هنری حرف بزن
اون سراغت رو میگرفت
میدونم
اون بهت اهمیت میده
از دیشب تاحالا باهاش حرف نزدی
- نیکی - سلام
صدمه دیدی
چیزی نیست،خوبم
منظورم اینه که احساس میکنم که
یه کامیون از روم رد شده و خنجر رو گم کردم ولی..
من فقط خوشحالم که زنده ای
نگران بودم
میدونم،باید زنگ میزدم
مشکلی نیست
خیلی چیزا هست که راجبش حرف بزنیم
ژیلان و اتفاقی که افتاد.. ولی..
الان باید برم یکی رو ببینم
باشه،بعداً حرف میزنیم
راستش،توی این فکر بودم که باهام بیای
یکی از رفقای قدیمیِ من ـه یه مشکلی واسش پیش اومده
میتونه از کمکمون استفاده کنه
این یارویی که روی آگهی ـه استاد دریک ـه
خواهرم فیبی پارسال عضو مدرسه جدید آمریکایی ـش شد
اون هرچی که داشت رو فروخت،حسابای بانکیمون رو خالی کرد
دوماه پیش،اون رفت توی
مرکز آموزش بصورت تمام وقت.
هفته پیش،اون رابطش رو با خانوادم قطع کرد
حتی جواب تلفن هام رو هم نمیده
فیبی همیشه رابطه سختی با والدین ـمون
داشت ولی..
ما همیشه به همدیگه نزدیک بودیم
علتش رو گفت؟
ظاهراً دریک میخواد که شاگرداش
کونگ فو رو به همه چی ترجیح بدن
دفعه آخری که دیدمش، زیاد اوکی نبود
روی گونه اش جای زخم بود
من در اطراف محله در مورد
انجمن های هنرهای رزمی پرس و جو کردم.
شایعات اینه که دانش آموزای دریک
کارشون به بیمارستان کشیده میشه
آسیب مغزی،استخون های شکسته شده..
هراتفاقی که توی اون مدرسه میوفته
اون داره خیلی به دانش آموزاش سخت میگیره
اینجوریه که فیبی هرچی که دریک میگه رو مثل قانون بهش گوش میده
دریک داره دروغ به خوردش میده
منظورم اینه،اون استادش ـه
اون کاملاً بهش اعتماد داره
مهم نیست که شرایط چقدر خطرناک بشه
امشب یک جلسه آموزش آزاد برگزار میشه.
به این فکر کردیم که خوب میشه اگه تو بتونی بری اونجا و
باهاش ارتباط برقرار کنی
ولی اگه حسش نیست و نمیخوای..
انجامش میدم،این یه مدرسه شائولین ـه
باید من برم
ژیلان؟ ژیلان!
خیلی وقته ندیدمت عمو
ماشینت رو بیرون دیدم
باورم نمیشد که تو از زندگیِ
پرمشغله ات از هونگ کونگ دست کشیدی و اومدی اینجا
چه چیزی تو رو به سمت خونه کشونده؟
خب،به پدرم فکر میکردم..
و.. دلم واسه اینجا تنگ شده بود
خب،بیا گپ بزنیم
همه چیز رو راجب
زندگی بزرگ و جذابت بهم بگو، بشین
اینجا خیلی سرده، یه آتیش روشن میکنم
نه!بابا! تو نمیتونی
تو یه بچه ای،منم پدرتم
این تصمیمه من ـه
آقای تن یه پیشنهاد خوب رو واسه شمشیر داده
به زودی میاد اینجا
اون رو بده به من بچه
مامان بهم گفت که این شمشیر مسئولیتِ ماست و این که واسه فروش نیست
اون شمشیر مسئولیت مادرت بود،افسانه اون بود سرنوشت اون که به من مربوط نیست!
مسئولیت من اینه که تو و خواهرت رو گرم نگه دارم و سیرتون کنم
ژیلان،به خواهرت بگو که ما با پول "تن"میتونیم تو رو درمانت کنیم
حالا دیگه به ژیلان اهمیت میدی؟
دارم این کار رو بخاطر تو و خواهرت میکنم
-شمشیر رو بده به من -نه!بابا!
No comments yet. Be the first to leave one.