처음 200줄입니다.
.حتی اگر راهنمایم هم باشی، اینجا سرزمین ناشناخته ایست .راهنما شاید همان اهریمن است، که مذبوحانه در تلاشی است بی فایده (پوشکین (نویسنده و شاعر معروف روسی
سالنمای خزان
:نویسنده و کارگردان بلا تار
زمان خیلی زیادی میبره ... که بچسبی به یه دروغ
چون بهت تسکین میده
.حقیقت نگفته شده اینه که نمیتونی با حقیقت رو در رو بشی اینطوری کار تمومه
...همیشه به خودم دروغ گفته م که هنوز امیدی هست
...هنوز یه چیزی وجود داره، الان نه... ولی دیر یا زود
...جالبه که وقتی هم که دیده م از هیچ چی خبر نیست
دلسرد شده و با خودم گفته م، چنین چیزی ممکن نیست ...یه همچین چیزی
...فکر کردم که شاید این یه جور غریزه ای، چیزی هست ...قرار نیست اینطوری بمونه، درستش میکنم، طوری که
.وحشت آوره که انسان چه چیزایی رو میتونه متحمل بشه ...و اینکه
...آدمها همدیگه رو میشناسن ...بی روح میشن... تموم میشه دیگه
چند بار این اتفاق افتاده... وقتی که قرار بود تموم بشه؟ با اینکه هنوز ادامه داره... هنوز ادامه داره
...نیازها ...چیزای عادی دوباره برمیگرده
...تا کی میتونی
ولی چیکار میشه کرد ...خیالبافی...
همین؟ - پس چی؟ -
...و در خیالت هم آخر سر میگی ...باز چه اتفاقی قراره بیُفته
قراره چه اتفاقی بیُفته... زنگ خونه به صدا در میاد؟ اگه در رو باز کنم چه اتفاقی میخواد بیُفته؟ ...بعدش متوجه میشم که نمیتونم از عهده ش بر بیام... چون
.باید یه فاصله ای باشه چون اینطوری میتونم از عهده ش بر بیام
.احتمالاً فاصله باید خیلی زیاد باشه ...بارها شده که آرزوی یه ملاقات دیگه رو داشته م
...بعد 14 سال ممکنه چطوری باشه
...ولی بعدش دوست ندارم مویی رو ببینم که زمانی سیاه بود و الان جوگندمی شده
دوست ندارم واقعیت ها رو ببینم... همینطور آینده رو
چرا کسی وجود نداره که واقعاً اونی باشه که تو میخوای؟
همچین چیزی ممکن نیست؟ کسی میتونه از این قضیه سر در بیاره؟
نه
مطمئنی؟ - آره -
همیشه فکر کرده م که این اتفاقات فقط برای من افتاده
همیشه تو خونه ی دیگران زندگی کرده م
.هیچوقت اسباب و وسایلی نداشته م. همیشه مال یکی دیگه بوده خوشبختانه اینطوری، نقل مکان هم آسونتر هست
.ولی من به این عادت کرده م هیچ وقت ندونسته م، اینکه صاحب چیزی باشی یعنی چی
حتی نمیدونم که تو رو دوست داشتم یا نه
.ولی الان فکر میکنم که دوسِت دارم .همچنین غیرممکنه که دوسِت نداشتم باشم راجب تو همچین نظری دارم
...میدونی
،اگه خونه ای نبود که بشه توش موند ...چیزی که هنوز باید باباتش شکر کرد
،ولی اگه تو از یه دوستی بخوای ...یا اگه جایی رو ببینی
با من میای؟... با من اینجا میمونی؟
اگه دو روز پشت سر هم نبینمت، روز سوم میای پیشم؟
...الان این اشتیاق رو دارم ،تا امتحان بکنم ...تا ببینم چطور میشه
...اگه یه چیز قابل اعتماد داشته باشم ...چه میدونم... یه تکیه گاه ...چیزی که مال خودم باشه
.هیچکس نمیتونه بندازتم بیرون هیچ کس نمیتونه بیرونم کنه
.چون مال خودمه ...شاید بعدش دیگه تغییر بکنم
.موهامو به خاطر خودم شانه کنم .شاید حس خوبی داشته باشه شاید حس خوبی داشته باشه که صبح زود بیدار بشم
...اینکه 6 صبح ساعت زنگ بزنه، شاید اذیتم نکنه چون تو خونه خودم قهوه درست می کنم
.و شاید خوشحال بشم که تو هم ساعت 6 بیای ...شاید هم خوشحال نشم و بگم
الان چرا اومدی اینجا؟
...من منتظر
کسی هستم
...درباره ی این حرفات
...همه ی حرفات
.بهم میگن که من نیازی به خونه ندارم ...من به هیچ چیز دیگه ای نیاز ندارم
...بعضی وقتها، علی رغم میل باطنی ام
تو به خونه احتیاج نداری؟ - هیچ چیز -
پس به چی احتیاج داری؟ - هیچ چی -
به منم نیاز نداری؟
به تو نیاز دارم
،تو تنها پسرم هستی و من هم مادرت ...کسی که تمام زندگی شو در کمال صداقت کار کرده
تا فرصتی رو برای تو ایجاد کرده باشه - و تمام زندگیتو هرزگی کردی -
!چیکار کردم؟ - شنیدی -
چیکار کردم؟ نشنیدم چی گفتی
اگه اینطوریه، دهنتو ببند و برو بیرون
نمیرم - ما دزدی می کردیم...؟ -
!بهم دست نزن - !بهم دست بزنی می کشمت -
من؟ - آره -
!دوست دارم ببینم چطوری! دوست دارم ببینم - میبینی. میبینی -
از این دیوونه بازیهات دیگه خسته شدم - دیوونه بازی؟ من دارم به یه مرد گنده میگم - که وابسته نباشه و دست از سر من برداره
و بتونم یه بار بگم، پسرم یکم پول بهم میدی؟ چون من دارم پیر میشم و نمیتونم پول چندان زیادی به دست بیارم
تو به اندازه ی کافی پول داری میخوای تو پول غرق بشی؟
خرج کردن تمام این پولا لذت بخشه، نه؟ - ...مشروب، فاحشه، دوستهای مسخره ...این نظر توئه -
...ببین، به چیزم هم نیست اگه هیچ - ...دستت رو از روم بردار -
...گوش کن ببین چی میگم من بیشتر از تو حق زندگی کردن تو این خونه رو دارم
.در ضمن، تو به زودی فرتوت و فرسوده میشی - این خونه در هر حال مال من خواهد شد بعدش هم غلطی خواستی انجام میدی. تا اون موقع، حرف حرف منه -
...اون میاد اینجا - نه نمیاد -
فقط برای یه هفته - نه، حتی یه روز هم نمیاد -
دیگه نمیخوام راجبش بحث کنم - من هم نمیخوام -
.اینجا نمیتونی حرف خودتو پیاده کنی اگه تا حالا کاری کرده بودی، در اینصورت حق با تو بود
!اینجا یه چیزی نشون بده که مال تو باشه یه چیزی نشون بده که تو این 30 سالت بهم داده باشی. چی هست؟
تو اینجا چی آوردی؟ آشغال، کثافت... و ننگ - خودت چیکار کردی؟ -
.و اینو بدون که من علیل و ناتوان نخواهم شد من هنوز احساسات، عقل و برنامه دارم
چه برنامه هایی؟ - من هنوز کار می کنم -
برای اینجا - شبیه یه کلاغ پیر شدی -
.هرچی دلت میخواد بگو، نمیتونی عصبانیم کنی ...اونطور هم که تو میگی پیر و فرتوت نخواهم شد
و چقدر میخوای زنده بمونی؟ - !تا اون موقع که زنده هستم، عزیز -
!پس امیدوارم هرچه زودتر بمیری - !زودتر بمیرم؟ -
دستت درد نکنه
مادرت بمیره؟ - !دیگه لجبازی نکن -
!دیگه ازت خسته شده م. میکشمت !دستتو روم بلند کن تا بکشمت
فهمیدی؟
.قبوله خوب شد؟ منو میکشی؟
!بکش
این برات خوبه؟ - نه -
چرا؟
تو بهش اجازه دادی؟
گلایه میکرد - چی؟ -
گلایه میکرد - کی؟ مادرت؟ -
آره همیشه گله منده
با این حال اون پول داره، خودت میدونی - میدونم -
...اون سه سوته میتونه بهت پول
تو اونو نمیشناسی
من اونو یکم بهتر از تو میشناسم
،عذر میخوام به خاطر این حرفی که میزنم، ولی تا زمانی که اون زنده ست تو از اینجا بیرون نمیری و نمیتونی یه زندگیِ جدیدی رو شروع کنی
رام کردنت کاری نداره
.اون یه ذره گریه میکنه و هرچی میگه همه شو باور میکنی اونو جدی نگیر
وقتی شروع میکنه به گریه کردن جدی نگیرش
.اون وقتی میبینه تو ناامید و افسرده ای خیلی خوشحال تره همینطور وقتی میبینه برای طلب بخشش بهش زانو زدی
وقتی اعتراف میکنی، شبیه یه پسر بچه ای هستی که احساس گناه داره
اون برای همه مون همچین احساسی داره
فرقی نمیکنه، تو هم پسرشی
!خودت مگه یه پرستار خوب و حرف گوش کن نیستی؟
من الان دیگه پرستار نیستم - میدونم -
معذرت میخوام، ولی تو حرف منو باور نمیکنی
ببین، من هیچوقت تو رو نرنجونده م، مگه نه؟ - چی باعث میشه همچین حرفی بزنی؟ -
چون دلم برات میسوزه
...چون فکر کردم
برای من هم قضیه همینطوره
،ولی تو میتونی یه زندگی جدیدی شروع کنی و الان هم وقتشه
،تو این سن و سال، یک مرد باید به فکر مادر خودش باشه
و نباید بخاطر پول بیاد اینجا
،گذشته از لحن صدایی که به کار میبره حتی یه غریبه هم یه همچین پولی ازش نمیگیره
اصلاً خوب نیست
هر وقت اون میاد اینجا، تو چند روز ناخوش میشی
.وقتی ما باهمیم، فقط دوتامون هستیم تو خونه فقط صفا، آرامش و سکوت هست
و این هم چیزیه که تو بهش نیاز داری
شیوه ی رفتار اون با تو خوب نیست
تو باید خوشحال باشی که تونستی بهش نه بگی
.این به صلاح خودشه اینطوری برای خودش بهتره
،اگه احیاناً سر عقل بیاد خودش هم اینو میفهمه
خودت هم میبینی این بی همه چیز چه بلایی سرت آورده؟
،من نگرانتم، دلم به حالت میسوزه اینجوری از دست میری
الان هم میخواد این معلم رو یواشکی بیارتش اینجا !در حالی که نمیدونی اصلاً اون کی هست. مسخره ست نه؟
میشه همینطوری نگهش داری؟
الان خوب میشه
.اونا بزرگ شدن، و 20 ساله هم نه، 30 ساله شدن و الان هم طوری رفتار می کنن که انگار بچه ن
طوری که انگار هیچ مسئولیتی نسبت به کسی ندارن
...همچنین این واقعیته که
این برامون سخت بود که دعواهامون رو تموم کنیم؛ .تا زنده بمونیم، زندگیمونو سر و سامان بدیم تا رشد کنیم
،از خارج نامه دستمون بیاد
.ارتباطاتمون رو از دست بدیم، تنها بمونیم ...ولی
کی میتونی به کمک خواستن متوسل بشی؟ این یک مبارزه هست
و به تنهایی تا آخر مبارزه میکنی
.من نمیتونم فریاد بکشم "باهام چیکار کردی؟"
...و الان هم !نتیجه ش رو ببین
...و
به همین خاطره که آدم دیگه خسته میشه
...چون این
،یه مسیر باریکی هست و تو هم با خودت میگی .این مسیر فقط، منتهی میشه به تباهی ولی زود تموم میشه
و اینکه آیا همیشه قراره سخت تر از قبل باشه؟
چرا اینطوریه؟
ما از نسلی هستیم که نمیتونیم رنگ آرامش رو به خودمون ببینیم
ولی چرا؟
چرا اونا همچین تفکری دارن؟ ،اونا فقط میتونن بار مسئولیت رو روی دوش ما بذارن چرا؟
نسل قابل اتکا
!ما میتونیم روی پای خودمون صاف بایستیم
جوابی برای این وجود نداره، نه؟
...راستش، چیزی که میتونم بگم اینه که
،اگه بتونی خیلی راحت و آشکار از مشکلات ...از احساسات و افکارت حرف بزنی
!اینو میرسونه که شما واقعاً یه شخص قوی ای هستین
اگه کسی ضعیف باشه، نمیتونه حرف از - .کارهایی بزنه که شما انجام دادین خودم هم میدونم که تحملم زیاده -
.ولی میدونی، این تحمل همیشه هم کارساز نیست ...در اینجور مواقع
.توجهی نمیکنم که آخرش اینجوری میشه باید هر از گاهی گریه کرد
.میگن برای اعصاب خوبه ...یه جایی میخوندم، نوشته بود
هر روز یکم گریه میتونه زندگی رو خیلی قابل تحمل تر بکنه
به خاطر خودت هم که شده، باید باهاش حرف بزنی
یه کاسه ای زیر نیم کاسه ی اون مردک هست
...هیدی" هرچقدر هم که سالم، دیوانه یا پیر هم که باشه، باز هم"
!یک زنه...
به هر حال ازش بپرسم برای چی اومده یا نه؟ - "نه. یکم با "هیدی" صحبت کن و بعدش با "تیبور -
شاید من اشتباه فکر کرده باشم
.همه اینجا بهم دروغ میگن من خیلی وقته که اینجا هستم
.اینجا زیاد از این اتفاقها میُفته اونا راجب من فکر میکنن، و به نتیجه میرسن
...و بعدش میگن
...تو
"یک مرد هستی" - دقیقاً -
آره
...هرکی برای 45 دقیقه به حرفهای "هیدی" گوش بده
یه دلایلی برای تیز کردن گوشهاش داره
گوش نمیدی چی دارم میگم؟ - گفتم که باهاش حرف میزنم. باور کن -
با کی؟ - این به خودم ربط داره -
با کی؟ - با اون یارو -
تیبور. اسمش "تیبور" هست
تو حتی اسمش رو هم نمیدونی - چرا میدونم. تیبور -
برات مهم نیست اینجا کیا باشن؟ - اذیت نکن دیگه -
.یکمی هم تو باهاش وقت بگذرون. فقط تو یه اتاق کز نکن تو اینجا زندگی میکنی. یکم تو جمع باش. و سعی کن کسایی که کنارشون هستی، بشناسیشون
!اینکه با کیا زندگی کنی خیلی مهمه
باشه - چشماتو ببند. یه چیزی اینجا هست -
...ولی
.متوجه هستم و خیلی هم ازتون سپاسگزارم ...ولی، وقتی شما اون پولو دادین
...ولی
.وقتی که ازت پول میخواستم، از خودم مطمئن بودم تو یه زمان کوتاهی میتونستم برش گردونم
ولی متأسفانه شرایطم طوری شد که الان نمیتونم جورش کنم
.خب شما... شما نباید تهمت بزنین. من از اینجو آدمها نیستم پولت رو برمیگردونم، باور کن
.هر کاری از دستم بر بیاد میکنم تا پولت رو پس بدم ...چی میتونم بگم
،نهایت تلاش خودم رو خواهم کرد باور کن
...نمیتونم، نمیتونم هیچ تضمینی بهت بدم، چون
...خب، اتفاق میُفته دیگه مثل همین یکی
...شاید زندگیم تغییر بکنه
،خب باور کن دیگه پولت رو پس میدم
...محض رضای خدا، من نمیدونم چطور بهت بگم، ولی الان هیچ پولی در اختیارم نیست که بهت بدم
No comments yet. Be the first to leave one.