처음 200줄입니다.
.نمیدونم دیگه چه مدرکی میخوای. خودت گفتی عالی به نظر میاد
همینطوره. خب، مشکل چیه؟
توست سوخته. چی؟
.توست داره میسوزه
.حالا، ببین، اینجا یه سوال پیش میاد
.دوستای آواتارتون دارن یه آینده بزرگ و روشن رو نوید میدن
اونجا هم توست میسوزه؟
.پایپر، جدی باش. هستم
،میگن میخوان دنیا رو از شر بدی پاک کنن
.و راه بهتری رو به وجود بیارن
دیگه چی رو میخوان از بین ببرن؟
.هیچی دیگه. ما قبلاً در مورد این حرف زدیم
...آره، میدونم، ولی
.اونا به همه سوالات جواب دادن
بازم، من... دیگه چی باید بدونی؟
.اگه بذاری یه جمله لعنتی رو تموم کنم، بهت میگم
.هرچی بیشتر به کل ماجرا فکر میکنم، بیشتر نگرانم میکنه
.نه، این حرفا رو بذار کنار. شنیدم
.نمیگم عالی به نظر نمیاد. معلومه که میاد
...بعد از تمام اتفاقاتی که برامون افتاده. ولی
.ولی؟ ولی این یه تصمیم بزرگه
.نجات دادن دنیا از شر بدی هر هفته یه چیزه
.و اینکه دنیا رو فقط به خاطر اینکه میتونیم تغییر بدیم، یه چیز کاملاً متفاوته
این یکم خودخواهانه نیست؟
.نه. در این مورد، این یک جهش ایمانه
.جهشی که حاضرم براش بجنگم چون به آواتارها ایمان دارم
.آره، ولی بقیه هنوز به سطح ایمان تو نرسیدن
اون در ورودی بود؟
فیبی؟ پِیج؟
عجیبه. تو اون رو باز گذاشتی؟
.نه، من با نیروی خودم اومدم اینجا
!حرومزاده
.نزدیک بود
.خیلی نزدیک بود
.این دومین باره که سعی میکنه تو رو بکشه، لیو
.باید یه کاری در موردش بکنیم
.خب، من هیچ کاری نمیکنم تا وقتی پایپر رو از حالت انجماد دربیاری
.نمیتونم به دروغ گفتن بهش ادامه بدم
!مواظب باش
.اونا اینجا چیکار میکنن؟ جونش رو نجات میدن
.این شیشه حاوی یه معجون باستانیه که آواتارها رو میکشه، پایپر
.یعنی حتماً یکی به مأمور برودی گفته که لیو الان یکی از ماست
!پِیج
.از من چی میخوای؟ بعداً میکشیمش
.اشتباه نکن، پایپر
.این یک مسئله جدیه که فوراً به توجه ما نیاز داره
.اگه یکی از ما بمیره، میتونه جمع رو ضعیف کنه
.ممکنه نتونیم تغییر رو اعمال کنیم
.باید قبل از اینکه پدر و مادر برودی رو بکشید به این فکر میکردید
پایپر. چی؟
.واسه همینه که اون اونا رو تهدید میبینه. اون اینجوری فکر میکنه
...تو هم
ما رو تهدید میبینی، پایپر؟
.راستش، هنوز دارم روش کار میکنم
.ما پدر و مادرش رو نکشتیم. ما از اون مدل نیستیم
.اون خودش به وقتش میفهمه ما چه جور موجوداتی هستیم، همونطور که فیبی فهمید
.ولی داریم وقت کم میاریم
.مأمور برودی تنها مشکلی نیست که باهاش روبرو هستیم
...همین الان که داریم حرف میزنیم، دیو زانکو
.داره جهنم رو بسیج میکنه تا اونم جلوی ما رو بگیره
...اگه واقعاً خواهان زندگی فراتر از خیر و شر هستی، پایپر
.ما به کمک تو نیاز خواهیم داشت
...که یعنی
.باید سریع تصمیم بگیری
چی شد، ها؟ چیکار کردی؟
.کایل، صبر کن، گوش کن به من
!نه، تو نمیفهمی! اون آخرین معجون بود
.تو اصلا نمیدونی الان چیکار کردی
پس میفهمی چرا با این قضیه ایمان یه خورده مشکل دارم، درسته؟
!پِیج
چی؟ چه خبره؟
.اوه، هیچی، که خبر نداری. دوستپسر تو سعی کرد شوهر منو بکشه
.من سر صبحانه به کایل گفتم که تو یه آواتاری. به نظر میرسید باهاش مشکلی نداره
.باید به ما هشدار میدادی که میخوای بهش بگی
.اگه میدونستم اون قراره چیکار کنه، این کارو میکردم
نه اینکه بتونم سرزنشش کنم. ببخشید؟
.منظورم این نیست که بخواد بکشتت، معلومه
.ولی پدر و مادرش توسط آواتارها کشته شدن
.آواتارها مسئول نبودن
از کجا میدونی؟ تو اونجا بودی، لیو؟
.نه، ولی الان که یه آواتارم، میتونم بهت بگم اونا اون کار رو نمیکنن
.کایل نظر دیگهای داره و اتفاقاً اون اونجا بوده
.پِیج، انصافاً اون فقط پنج سالش بود
کی میدونه واقعاً چی شده؟
چرا سعی نمیکنی اونو متقاعد کنی؟
در مورد کایل حرف میزنید، درسته؟
همین الان دنبال تو بهش زنگ زدم. یه عالمه غر زد سرم. خوبی؟
.آره. خوبه که معجونهای کایل تموم شدن
.هنوز مشکلش رو حل نکرده
...و تا وقتی کسی این کارو نکنه
فکر کنم تو هم با آواتارها همراه نمیشی، درسته؟
...چی توی آستینت داری؟ داشتم فکر میکردم
...یادته لیو چطور تو رو برگردوند
تا بفهمی واقعاً چه بلایی سر پدر و مادرت اومد؟
.آره
.شاید بتونیم همین کار رو برای کایل هم انجام بدیم
.و کمکش کنیم تا از این وضعیت بگذره
باشه، ولی اگه کایل ببینه که اونا واقعاً پدر و مادرش رو کشتن چی؟
.خب، اگه اینطور باشه، پس آواتارها رو میکشیم
.و اینجوری کمکش میکنیم تا از این وضعیت بگذره
.هرچی زودتر به کایل کمک کنیم حقیقت رو بفهمه، زودتر همهمون میتونیم ادامه بدیم
ادامه بدیم به چی؟
.آیندهای که آواتارها بهمون قول دادن. همون که من تو رؤیام دیدم
.باشه، ولی فیبی، ما که همهمون اون رو ندیدیم
.آره، ولی تو میتونستی اگه من و تو قدرتهامون رو عوض میکردیم
.چی؟ فقط برای یه مدت کوتاه
.فقط به اندازهای که تو اون رؤیا رو ببینی. خیلی قشنگه
...باشه، ببین، اگه آواتارها بیگناه شناخته بشن
.و من چیزی که فیبی دید رو ببینم، اون وقت در موردش حرف میزنیم
.باشه، منم حرف میزنم
.زانکو، سلام. ببخشید مزاحمتون شدم
چیه؟
...خب، ما فقط داشتیم فکر میکردیم و منظورم همهمونه، نه فقط خودم
.که اوضاع کی قراره پیش بره
.با توجه به اینکه آواتارها انقدر نزدیک شدن به اینکه ما رو از روی زمین محو کنن
.آواتارها مشکل نیستن
...مشکل نیستن؟ خب، ما تو رو آزاد کردیم که از دست اونا نجاتمون بدی
.و حالا اونا مشکل نیستن؟ من یکم گیج شدم
دوست داری توضیح بیشتری بدم؟
.بله، لطفا
.ما نمیتونیم آواتارها رو متوقف کنیم
.شاید بتونیم "افسونشدگان" رو قبل از اینکه به اونا ملحق بشن، متوقف کنیم
...اگه بتونیم این کارو بکنیم
.اون وقت آواتارها قدرتی که لازم دارن رو نخواهند داشت
.تا دنیا رو از نو بسازن... و ما رو از بین ببرن
...نابود کردن "افسونشدگان"
.همیشه آسون به نظر میاد
.خیلیا تلاش کردن. هیچکس موفق نشده
.برای هر کاری یه اولین باری هست
.تازه، من قبلا هیچوقت فرصت نداشتم باهاشون روبرو بشم
...حس میکنم
.فرصت نزدیکه
.میخوای خودتو به کشتن بدی؟ این کاریه که ممکن بود اتفاق بیفته
.این ریسکی بود که باید میکردم. یه آواتار رو بکشی، همهشون ضعیف میشن
.کایل، تو سعی کردی لئو رو بکشی! برام مهم نیست
.برای من مهمه، و اگه تو واقعاً به من اهمیت میدادی، شاید تو هم همینطور بودی
حالا، ببین، اینو گردن من ننداز. چی رو گردن تو نندازم؟
.اون برادرشوهرمه. برام مهمه
!آره، پدر و مادر منم برام مهم بودن
.باشه. حتی اگه آواتارها اونا رو کشتن، لئو اونجا نبود
چطور میتونی اون رو مسئول بدونی؟
.این تنها راهی بود که میتونستم بهشون برسم
تو حاضر بودی یکی که بیگناهه رو بکشی؟
...تا از هر کی پدر و مادرت رو کشته انتقام بگیری. وای، این باعث میشه تو
.خیلی بهتر از اون قاتلها باشی
.ببین، من میدونم کی پدر و مادرم رو کشته
.مطمئنی؟ مطمئنم
مشکلی با اثباتش نداری؟ در مورد چی حرف میزنی؟
.اینکه تو رو از این وضعیت بیرون بیارم، اینکه بفهمی کی این کارو کرده
علاقهای داری؟
.آره
.خوبه. پس مشکلی نداری که یه سفر کوچیک با من بیای
.میدونم طلسم تعویض قدرت اینجاست. قبلا ازش استفاده کردیم
آره، و اگه درست یادم باشه، مگه کار دستمون نداد؟
...من فقط دارم میگم
.تا وقتی کایل مایل باشه، آواتارها گفتن اونو برمیگردونن به گذشته
.اونا کار آسونش رو دارن
.باید سعی کنن با یه خواهر لجباز تو زمان حال سر و کله بزنن
خب، دارم پشیمون میشم، حالا مثلاً چی؟
.ارزش این ریسک رو داره که تو چیزی که من دیدم رو ببینی
.آیندهای رو تصور کن که هیچ شیطانی توش نیست، آیندهای که همهمون آزادیم
...جایی که بچههامون شاد بزرگ میشن
و زندگی عادی داشته باشن؟
.چیزی که ما همیشه آرزوشو داشتیم... تو همیشه آرزوشو داشتی
و تو همهی اینا رو از یه رؤیا گرفتی؟
.در واقع، آره
به چی داری میخندی؟
.هیچی
.باشه، ما آمادهایم
.خوبه، خوشحالم. تو هم خوشحال میشی
.خواهیم دید
.خیلی خب، بذارید توضیح بدم چطور قراره این کار رو انجام بدیم
.صبر کن! اون داره این کارو میکنه؟ آره
.مشکلی هست؟ آره
از کجا بدونم اون و آواتارها گذشته رو عوض نمیکنن؟
.ما نمیتونیم گذشته رو عوض کنیم. و نمیخواهیم هم
.اگه دستکاری شده باشه، تو میفهمی. این گذشتهی خودته
.و من باید حرف یه آواتار رو در این مورد قبول کنم؟ عمرا
.کایل، لطفا، ما باید این کارو بکنیم
این تنها راهیه که میتونیم حقیقت رو بفهمیم، درسته؟
خیلی خب. من چیکار کنم؟
.چشماتو ببند
.روی اون روز تمرکز کن
.ببینش
چطور برمیگردیم؟
.وقتی حقیقت رو پیدا کنه برمیگرده
.البته
حالا چی؟
.حالا روی تو کار میکنیم
خوبی؟
.آره. هنوز به این چیزای سفر در زمان عادت نکردم
.اوه خدای من
.کریسمس مبارک. کریسمس مبارک
.یه لحظه صبر کن، یه چیزی درست نیست
چی؟ چی درست نیست؟
بیا دیگه! هی رفیق، حواست هست؟
کجا میری؟
بیست و هشتم دسامبر ۱۹۸۱. مگه اون تاریخ نیست؟
.آره. اینجا جایی نیست که این اتفاق افتاد. اینجا جایی نیست که اونا مردن
مطمئنی؟
No comments yet. Be the first to leave one.