처음 200줄입니다.
هیچ چیزی تموم نمیشه مگر با یک شروع جدید
و مثل هر شروعی، به ناچار، قدمی به سمت پایان است.
مثل دو طرف یک سکه، در همه چیز نوعی دوگانگی وجود داره.
روز و شب، جنگ و صلح، عشق و نفرت، ریتم و ناموزونی
من و تو
اما در مقابل نیروها لازم نیست که اینطوری بمونن.
مثل یین و یانگ است. قرار نبوده که نماد ایستا باشه.
روابط همیشه در حال حرکت و تغییرند.
ما همدیگر رو دنبال میکنیم، با هم رقابت میکنیم، به هم دیگه الهام میبخشیم.
بعضی اوقات باهم کار میکنیم و بعضی اوقات هم درمقابل هم
نیروهای تکمیلی، به دنبال تعادل و توازنی هستند که ممکن هیچ وقت بدست نیاید.
همونطور که من و داووس اوایل بودیم.
این ها همه به یک سوال اصلی منتهی میشن.
چگونه مهم ترین آدم ها وارد زندگی شما میشن؟
شانس الکیه؟ یا سرنوشته؟
لی کانگ به من گفت، من بچه ای بودم که با آتش لمس شدم.
از بهشت آمدم، تقدیرم پیروزی است.
اما اینجا، الان، امروز،
باید تصمیم بگیرم...
او ن اشتباه کرده بود؟
با من فقط نصف ماحرا رو میدونم.
چی شده؟ نمیدونم.
چرا اصلا سعی کردی که مشت رو به اون بدی؟
تو نمیتونی مراسم رو نصفه کاره ول کنی.
قلب اژدها هردوی شما رو میکشه.
باید بذاری کاولین جابجایی رو کامل کنه.
اگر حالش مثل حال الان من باشه، از پسش بر میایم.
نیروی مشت آهنی باری منه.
فقط من! مراقت باش!
داووس! وایسا!
تو خوبی؟
حسش میکنم. انگار یه مار توی دل و رودمه.
من میرم دنبالش. برش میگردونم.
وقت نداریم. باهم میریم.
واکر!
واکر، تو اونجایی؟
بیا دیگه.
اوه.
خوب.
خیلی خوب.
خوب، رند تک...
بذار ببینم چی داری.
اون بچه با کاسه به دنی رسید؟
من بچه یا کاسه ای نمیشناسم.
پس دیگه انقدری نمونده تا داووس کاری رو که شروع کرده تموم کنه.
که به دلایلی، به نظر نگران کننده نمیاد.
چقدر مرفین به من زدی؟
50 سی سی. باید حالت رو خوب نگه داره تا به اورژانس برسیم.
داره دنیام رو تکون میده.
من ازت کمک نخواستم.
اما به هر حال من اومدم.
بعد از بلاهایی که یر دنی آوردم.
دیگه اذیتت نمیکنه؟ فقط اتفاقیه که افتاده؟
معلومه که اذیتم میکنه، اما...
فکر نمیکنم کسی بتونه انکار کنه که تو کار شجاعانه ای انجام دادی
با برگشتن به جای داووس و سعی به درست کردن همه چیز.
این کار رو کردم که خودم رو نجات بدم.
دوست دارم باورکنم
که یکم بیشتر از محافظت از خودم بوده.
من مطمئنم تو اینطوری فکر میکنی. فقط تمومش کن که برای کارای من الکی بهانه بسازی.
من میدونم کی هستم. میدونم چرا چیکار کردم.
،به خدا، به خودمون و به بقیه آدم ها اعتراف کن.
طبیعت اصلی اشتباهاتمون.
نه نه یکی از راه ها و مراحل خودت رو رو من امتحان نکن.
نمیکردم.
هی...
من با تو کاری کردم که قابل بخشش نیست.
و سنگ بنای وجود من از اون موقع
تا به اینجا برسیم که من انتخاب دیگری ندارم.
که این مشکل منه.
اما...
چه ببخشیم یا نه،
اگر به کمکم نیاز داری من همیشه پیشت هستم.
هرکاری دوست داری بکن. همیشه همینی.
آره.
خانوادمون یه چیز سمی و داغونه.
فکر میکنم ما نفرین شدیم که تاریکی رو به هر چیزی که میرسم منتقل کنیم.
به خدا امیدوارم که این درست نباشه.
جوی، من دارم پدر میشم.
اصلا نمیدونم درباره اون چی بگم.
این زنی که میدیدم...
ما توی یک مراحل اولیه یک چیز خوبی بودیم... تا اینکه من گند زدم بهش.
تو یکی رو ناامید کردی. دیگه چه چیزی جدیده؟
ممنون واقعا.
زود رنج نباش. بدترین حالتت است.
شاید سرنوشت اینجوریه، وارد.
همه چیزهای منفی جمع بشن
ممکنه خیلی خوب باشه
یک شانس دوباره بهت میدن که ایندفعه درست عمل کنی.
چن وو!
فرصت می خواستی خودت رو ثابت کنی. خوب، الان وقتشه.
دنی رند و کالین وینگ خیلی زود میرسن اینجا.
باید برای حضورشون آمده بشیم.
چن وو؟
داره من رو از تو می سوزونه.
تنها دلخوشیم اینه که داووس هم همین حال رو داره، آره؟
مراسم شما رو به هم وصل کرده.
تو باید دوباره به آجنا چاکرای اون وصل بشی با استفاده از اون حالت دست که نشونت دادم.
تموم کن کاری رو که شروع کردیم.
باشه.
باشه، باید راهی پیدا کنیم که بتونیم بگیریمش.
بدون اینکه اون اینکار رو با ما بکنه.
نگران نباش. من اونجام که نذارم این اتفاق بیوفته.
وقتشه این ماجرا رو یک بار برای همیشه تموم بشه.
مت دیگه سعی نمیکنم که داووس رو محافظت کنم و یا حتی نجاتش بدم.
اما اگر اون بمیره، تو هم میمیری.
اون موقع من فکر میکردم بیرون رفتنمون کار سختیه.
من باید دستام خالی باشن.
باشه. ممنون.
شریک شید و به اشتراک بذارید مثل هم
هر چقدر می خوای طول بده تا بیا بیرون.
من کار دیگه ای ندارم، تازه کلی هم گلوله دارم.
واکر.
درسته، عزیزم.
آمدم که بهت سر بزنم و یه سلام کنم...
و بگم خداحافظ
چرا با هم کنار نیایم؟
آره، واقعا. آره. چطوره تو اول بیای بیرون؟
خبری از جوی نیست.
اون به اینکار مجبورت کرده؟
اون جزو سه تا کارای قبلیم بود.
من فقط برای گندکاری ها و خندیدن اینجام.
و اینکه واقعا، واقعا ازت خوشم نمیاد.
آماده ای یا نه ...
من اومدم.
میکشمت، واکر. بعدش هم جوی رو.
من قطعا این رو بهش میگم...
وقتی که سرت رو روی چوب بهش دادم.
هی!
اوه. دنی. کالین. شب قشنگیه براش.
چجوی اصلا رو پا هستی؟
این اصلا الان مهم نیست. ما برای داووس اینجاییم.
کجاست؟
باشه، من وقتی پیداش کردم بهش میگم.
نمیتونی بهش شلیک کنی.
ما قبلا امتحان کردیم، من و تو.
این دفعه فرق میکنه. میدونم که تو بهتر از اینی.
اوه. چه مهربونی، دنی. ممنون.
نگاه کن، من نمیشناسمت، اما انگار هدفمون یکیه.
متوقف کردن داووس
و اگر با هم کار کنیم، هیچ کس از خط قرمز های اون یکی رد نمیشه.
باشه. دو به یک. حتی اگر تو میدونی چجوری با اون شمشیر کار کنی.
امتحانم کن.
باید چیزی رو که ازم دزدیدی پس بدی.
این مال تو نیست. هیچ وقت نبود.
پس چه کسی؟
یک شاگرد دست؟
آره؟ یا عشقش؟
یک متظاهر ضعیف که از آسمون سقوط کرده.
من آخرین پسر کان لانم.
هیچکدومش مهم نیست.
واکر!
از چراغ گوشیت استفاده کن!
چی؟ بدو!
من چهره ی دیگه ای ازت دیدم. چهره بهترت رو.
مری.
مری، من دنی ام.
در امانی.
دنی؟
تو در امانی، باشه؟
همینجا بمون.
کالین. بریم دنبالش.
نمیتونم. دستمو نگاه کن. تموم شد.
تو برو. من هم مری رو میبرم. برو برگرد بالا.
باشه.
سلام. سلام.
من مری ام. میدونم. بریم.
خواهشا
داووس! وایسا!
نه! نه!
تمومش کن.
می خواهم کاری رو بکنی که اون نتونست انجام بده.
تمومش کن.
تمومش کن.
تمومش کن.
تمومش کن.
پس بهتر منم عینه تو باشم.
تمومش کن.
دنی، تکون بخور!
و تسلیم شو.
قلب اژدها یک خانه جدید پیدا کرده.
یک لحظه خیلی نزدیک بود.
اما ما انجامش دادیم.
مری کجاست؟
اون رو پیش اورژانس گذاشتم. به کمک نیاز داشت. کمکش میکنن.
من داووس رو دستگیر میکنم.
پس اگه چیزی می خوای بگی، الان وقتشه
هی، میشه من یه لحظه داشته باشم؟ آره، راحت باش.
من نمی خواستم اینجوری تموم شه.
همه ی سعیم رو کردم تا باهاش مقابله کنم.
بعد از همه بلا هایی که سرت آوردم، هنوز هم با با مهربونی نگاهم میکنی.
محبت من یک انتخابه.
راحت نیست.
تصمیمات تو برای کان لان به این لحظه منجر شد.
نه. من اشتباهاتم رو دارم،
و دارم یاد میگیرم که جبرانشون کنم.
اما تو خودت این بلا رو سرت آوردی.
من عظمتی رو درک کردم که تو حتی ذره ای نمی فهمیش.
معلومه که می تونم. اما میدونم که تاوانش خیلی سنگینه.
خیلی سخت بود که آدم ها رو راضی کنم که تو رو نجات بدان.
No comments yet. Be the first to leave one.