처음 200줄입니다.
برگرد
کلهتو از جا میکنم
اون بیرون میبینمت. آره.
آره، عوضیها. دهنتونو سرویس میکنیم، مرد.
در "پیامبر"، جبران خلیل جبران درباره خوبی و بدی مینویسه.
"از خوبی درون شما میتونم حرف بزنم،"
"ولی از بدیاش نه."
تو فقط وقتی خوبی که با خودت یکی باشی.
چیزی که اینجا سرت اومد رو برای هیچکس آرزو نمیکنم.
ولی دوام آوردی.
خودت دنبال دردسر نرفتی.
اما ازش هم جا نزدی.
انگار تو این جهنم برای تاریکی به دنیا اومده بودی.
از خدا میخوام
که از امروز اون تاریکی رو پشت سر بذاری.
میخوام بدونی بیرون کمک هست.
پس اگه فکر کردی دیگه زیادیه و نمیتونی فشار رو تحمل کنی،
لطفاً با یکی از این شمارهها تماس بگیر.
سوالی داری؟
خروجی کجاست؟
اوه، چه غلطی میکنی؟ هی!
هی، این چه کوفتیه؟
کاری داشتید؟
آقا؟ آقا؟
Now, that happens, we'll be
وای خدای من!
چطوری مرد؟
خودت که میدونی چطوریه. یه روز خوبه، یه روز نه چندان خوب.
باید با جریان پیش بری دیگه، میفهمی؟
خب، اِم...
به من اعتماد نداری.
خیلی خب.
مرد، مگه در مورد اون پولای دردسرساز بهت نگفته بودم؟
باشه، اگه نمیخوای باهام کار کنی، میرم جای دیگه.
مشکل خودته، رفیق.
یه لحظه صبر کن. لطفا.
ببخشید. فقط داشتم اذیتت میکردم، باشه؟
منم. تو که منو میشناسی.
خواهش میکنم.
باشه، باشه.
اوه، نه
هی
این رو نگاه کن.
انگار یکی گم شده.
چی داریم؟
چی؟ چی داریم؟
آره، پرونده رو من گرفتم. نه، تو نگرفتی.
آره. محال بود بگیری.
چرا؟
چون مالوری هیچوقت تو رو روی پروندهی من نمیذاشت.
منم به اندازهی تو از این اوضاع خوشم نمیاد.
من چند هفته بیشتر تا بازنشستگیم نمونده، انقدر کار اداری ریخته سرم.
پس وقتی گروهبان ناظر بهم میگه بپر...
منم فقط با جریان پیش میرم، عزیزم.
اینجا نمیشه سیگار کشید. ببخشید.
یه شات خوب و نزدیک از اون جای گلوله خروجی بهم بده.
گزارش شده که یک مرد مسلح وارد
یک ساختمان در مرکز شهر بیکرزفیلد شده و بعدازظهر امروز شروع به تیراندازی کرده
و یک کارمند را کشته است. مظنون همچنان متواری است.
وایسا! -او مردی در حدود سی ساله توصیف شده است.
قدش حدوداً ۱۹۳ سانتیمتر با موهای از ته کوتاه شده بود.
پلیس هنوز اسم قربانی رو اعلام نکرده.
مهاجم مسلح و فوقالعاده خطرناک توصیف شده.
الان بهت زنگ میزنم.
به به.
پسر بدی بودی.
ماشین قشنگیه که اونجا برات ردیف کردم.
پولم رو آوردی؟
هوم.
حالا چطور این همه پول رو از زندان قاچاق کردی بیرون؟
بهتره ندونی.
بقیهی اسمها رو میخوام.
قیمت همین الان رفت بالا.
ده سال طول کشید تا این آدما رو برات ردیابی کنم.
و کلی هم پول خرجش شد.
و حالا میخوام دوباره چونه بزنم.
باشه.
حدس میزدم. الان دیگه داری راه میای.
قیمت همین الان اومد پایین.
کِنی؟
کنی
این رفیق ساموآیی منه
قهرمان مسابقات آزاد اونجا تو گوام
تو حتی نصف کثافتکاریهایی که اونجا میکنن تا فقط یه عنوان ببرن رو نمیدونی
من میدونم اون چیه
من میدونم تو کی هستی. اون کیه؟
رفیق، من با تو کاری ندارم
کاری رو بکن که بهت پول دادم براش
داری چیکار میکنی؟ این یارو یه روحه
من نمیتونم با یه روح دربیفتم. بهتره برگردی عقب
من با یه روح درنمیافتم. کچل عزیز. برو...
بیا، من بهت پولت رو پس میدم. بفرما
قیافهاش خیلی آشناست
من اونو جایی دیدم، مطمئنم
واقعاً؟
خب، داره میاد
به قیافهاش نگاه کن
اون میدونست کارش تمومه
یه لحظه صبر کن
اون فقط ترس نیست، داره میشناسدش
او نمیتونه ببینه اسلحه کجاست
جلوی دیدش رو دیوار جداکننده گرفته
میشناختش
شاید
الو؟ مارینا
هی، منم. - میدونی ساعت چنده؟
آره، میدونم دیره، متاسفم
بهم زنگ بزن-- باشه، باشه
اون رو به بازی میبری. آره، فردا اونجام
فردا میام دنبالش. آره، سروقت میام
ناامیدش نکن. قول بده. آره، قول میدم
ولی گوش کن-- گوش کن
صبح
امروز صبح یه سری حرکت انجام دادم
که فقط ۱۰ نفر تو کل دنیا میتونن انجامش بدن
که آخرش به حرکت مردن میرسید
ولی میدونی چیه، دیگه یوگا رو کنار گذاشتم
شکستش دادم
یوگا رو شکست دادی؟ آره
وقتشه برم سراغ یه چیز دیگه
سراغ چی؟
نمیدونم
یه چیز نهاییتر
نگرانم که فقط یه حرکت مردن واقعی راضیت کنه
نه، بابا، مرگ که نه
زندگی
اوه، هیچوقت اینقدر حس زنده بودن نداشتم
واقعاً؟ آره
یه مشتری جدید برات پیدا کردم. میدونم چالش دوست داری
داریم اطلاعات موقعیتها رو جمع میکنیم
مشخصات هدف رو الان برات میفرستم
مشتری فکر میکنه هدف داره میاد سراغش
باید سریع کار رو تموم کنه. باشه
اون کیه؟
این سوالی نیست که من هیچوقت بپرسم
مطمئنی نمیخوای بمونی؟ فعلاً بهش فکر نکن
این کار منه
انجام این کارها داره سختتر و سختتر میشه
این رو قبلاً تو جلسه آخرمون هم گفتی
میتونی کمی مرخصی بگیری؟ نه، نه، همچین گزینهای وجود نداره
کار و بارم مهمه
هنوز بهم نگفتی الان چیکار میکنی
من جراحم. سرطان رو برمیدارم
خب، باید حرفت رو باور کنم
میدونی، من بیمارهای دیگه ای هم تو حوزه پزشکی دارم
اونا هم تحمل استرس ناشی از کارشون براشون سخته
وقتی زندگی یکی تو دستاته فشار زیادی روشه
صبح بخیر، کارآگاه سیسرو
گروهبان مالوری
عصبانی نباش
باید بهم میگفتی
حق با توئه، باید از خودم میشنیدی. متاسفم
باید بهت میگفتم
با این حال، بذار تو پرونده کمکت کنه
خب، چی داریم؟
تو با این "ما" گفتنات داری زیادی شوخی میکنی، گاوچران
تیراندازمون رو پیدا کردیم
ما؟
از زندانبان مورداک بهم زنگ زدن
اون رفیقمون رو تو اخبار شناسایی کرده
ظاهراً تو زندان با قاچاق کلی پول درآورده بود
عضو باند خاصی بود؟ نه، کل ۱۰ سالش رو گذروند
هیچ حمایتی نداشت. تنها میگشت. هی میومدن سراغش
اونم مدام میزد زمینشون
میبینم که حساب و کتاب دستش بود
کافی بود اون رو نشون بده و هیچکس باهاش درنمیافتاد
به خاطر یه دزدی بانک دستگیر شد. ده سال پیش، بیکرزفیلد فرست
قهرمانبازی درنیار، فهمیدی؟ بشین زمین
تیرانداز یه سارق بانک بود. راننده بود
برو، برو. سوار شو
برو، برو، برو!
مواظب باش!
داری چیکار میکنی؟
همهمون رو به کشتن میدی. اون میدونه داره چیکار میکنه
کار خودت رو بکن، برادر کوچیکه
برو، برو، برو
لعنتی، داره چیکار میکنه؟
کجا میری؟
رد شدن. رد شدن. انجامش بده
کسی رو نمیبینم. فکر کنم مسیرمون بازه. آهسته برو
آهسته برو!
برش گردون. برش گردون. عوضیِ
حواست باشه، حواست باشه، حواست باشه!
پلیس، مرد! اونا درست همینجان!
تو خوبی. برو. پلیس، پلیس
تو خوبی، تو خوبی
هوو، هوو، هوو. پارهش کن. پارهش کن
خب، اون فرار تمیزی داشت. پس کی دستگیرش کرد؟
خوبه، اینجاست که ماجرا خیلی جالب میشه
میخوام یه چیزی بهت نشون بدم
این رو ببین
اوه، خدای من
این چه کمک بزرگیه
طول میکشه تا از اون پلهها بالا برم
میتونی وسایل رو هر جا بذاری. باشه
حالت خوبه؟ آره
ممنون از لطفت
خیلی لطف داری که به یه پیرمرد کمک میکنی. حتماً
من دیگه باید برم. میتونم یه چیزی برای نوشیدن بهت بدم؟
من باید برم. نه، بذار یه چیزی برات بیارم
No comments yet. Be the first to leave one.