처음 190줄입니다.
این کاریه که تجاوز باهات میکنه، میدونی؟
برای تمام آدمای عجیب زندگی به یه چسب زخم تبدیلم کرده.
این... زخم باز برای اوناست تا ازش دوری کنن.
میدونستم عصبانیه، و میدونستم که خطرناکه،
اما ازم تعریف میکرد.
همین کافی بود
یکی از مخاطبها بازیگوشی کرده و فیلمم رو ضبط کرده
و ویدیو رو توی یوتیوب بارگذاری کرده و معروف شده.
در عرض چند هفته،
از روح متحرک تبدیل شدم به مرکز طوفان رسانه
انقدر شدید بود که تقریباً متوجه نشدم
که مارتا دیگه ایمیل نمیده.
انقدر حواسم با تموم فرصتهای کاری جدید پرت شده بود که متوجه نشدم.
انگار یه چیزی همهچی رو فرا گرفته بود، و من شروع به خالی شدن کرده بودم.
پادکستها، برنامههای رادیویی، مکانهای بزرگتر، جمعیت بهتر
همه یه تیکه از من رو میخواستن
و حرفهی من به یک اقدام شگفتانگیز تبدیل شد.
راستش نمیتونستم باورکنم که داره اتفاق میفته.
برای اولین بار توی زندگیم، واقعاً حس کردم دارم به یه جایی میرسم
خانمها و آقایان، لطفاً خوشامد بگید به...
دانی دان!
و هیچی مثل این نیست که زندگیت انقدر آشکار خوب پیش بره
که به متجاوزت بفهمونی که،
"ریدم دهنت. نتونستی منو خرد کنی."
اه، خیلی ممنونم
حالا، برای اونایی که ویدیو پخش شده رو دیدین،
نگران نباشید، قرار نیست دوباره اونا رو بگم.
اگرچه یه نفر توی ردیف جلو هست که یکم خندهدار نگام میکنه
امکانش هست خدمات بیاد این مرد رو بررسی کنه، لطفاً؟
نمیتونستم با تموم اتفاقاتی که درجریان بود همراه بشم
انگار که زندگیم بعد از سه دهه شروع شده بود
و تنها چیزی که لازم داشتم بهش برسم این بود که با خودم صادق باشم
جالبه که اوضاع چطور پیش رفته
و بعضیوقتا خودم رو در سقوط آزاد خوشبختی میبینم
و برام سواله که چی درونم بود که برای این همه مدت نگهش داشته بود
چه چیزی در درونم بود که انقدر میترسید.
سلام
نمیخواستم دوباره باهات صحبت کنم،
اما میخوام با توجه به چیزی که روی صحنه گفتی یه سری چیز ساده رو بگم
والدینت دربارهی اطلاعات توی ویدیو میدونن، ها؟
همجنسگرایی و کیر آویزون یه نفر نصفه بیرون تو
خب، باید بهشون بگم؟
احتمالاً عادلانهست که بدونن پسرشون یه همجنسگرای فاحشهست.
این کمترین چیزیه که به خاطر چیزایی که دربارم گفتی حقته
نمیتونم بیان کنم که چقدر از اینکه اونطوری دربارم گفتی عصبانیم
و درست اینطوری، در بدترین زمان ممکن،
در مهمترین لحظهی زندگی حرفهایم،
مارتا شمارهم رو گرفت.
چطور میتونستم بذارم شمارهم رو بگیره؟
یک پیام جدید.
میدونی، من پدر مادرت رو تنها گذاشتم
چون براش وقت نداشتم،
اما فکرمیکنم بخوان همچین اطلاعاتی رو بدونن.
فکرنمیکنم بابات از اونایی باشه که بپذیره.
نمیتونم بگم که مارتا داره بلوف میژنه
یا واقعاً کاری به بدی گفتن به خونوادهم میکنه یا نه
بههرحال، چندین روز ارتباطم رو باهاش قطع کردم و برنامه ریختم.
فقط باید قبل از اون به پدر و مادرم میرسیدم.
مترجم: سپـهـر طـهـمـاسـبـی @SepSensiSubs :تلگرام
ببینید، من، ام...
نمیدونم این رو... دیدین یا نه...
یه ویدیو از من توی فضای آنلاین پخش شده
نه، من دیگه توی فضای مجازی نیستم، و پدرت...
یه احمق کوفتی نیست
باشه. ممنون. ام...
خب...
یه ویدیوئه که من...
به خیلی چیزا اعتراف کردم.
من فقط...
فقط... خیلی گیج شدم
و، ام من...
واقعاً دیگه هیچی نمیدونم، اما دارم سعی میکنم
ازش عبور کنم.
فکرنمیکنم من... دیگه دگرجنسگرا نیستم. ام...
فکرکنم احتمالاً
شاید دوجنسگرا باشم.
بههرحال، این یه مسیره، اما...
مسیریه که من... باید با حمایت شما توش قدم بذارم.
این چندسال گذشته واقعاً سخت بودن.
و فکرمیکنم حالا یه انتخاب دارید
بین...
بین یه پسر دوجنسگرا یا... یه پسر همجنسگرا، یا هرچی که بشم
یا یه پسر مرده، چون دیگه نمیتونم از پسش بربیام.
دیگه نمیتونم توی خودم نگهش دارم.
اوه، عزیزم، آروم باش.
با همچین گزینههایی، هیچ سوالی درکار نیست که ما کدوم رو انتخاب میکنیم.
فقط... لطفاً، بذارید حرفمو تموم کنم.
و یه جورایی... توی ویدیو راجع به چیزای دیگه هم حرف میزنم.
من، ام...
من...
توسط یه مرد بهم تجاوز شد.
اوه خدای من.
من خوبم، باشه؟ قسم میخورم
اما توی این ویدیوی آنلاین راجع بهش صحبت کردم، و حالا همه میدونن
فقط به شدت احساس خجالت میکنم
و فکرکنم هیچوقت نمیخواستم شما بدونید
چون نمیخواستم پیشتون کوچیک بشم،
میدونید...
...به عنوان یه مرد
اوه، عزیزم، البته که اینطور نیست.
هراتفاقی که بیفته، تو پسرمایی.
خودمو کمتر از این حرفا میبینم
اینکه گذاشتم همچین اتفاقی برام بیفته.
اما این تو نبودی که گذاشتی این اتفاق بیفته. نباید خودتو سرزنش کنی.
منو کمتر از یه مرد میبینی؟
چی؟
من رو کمتر از یه مرد میبینی؟
اه، خب، نه
من توی کلیسای کاتولیک بزرگ شدم.
اه، ببخشید، من... من...
نمیفهمم.
خدای من. من...
نمیدونم چی بگم.
لازم نیست چیزی بگی.
فقط بدون که ما همیشه اینجاییم.
اوه، عزیزم، خیلی متاسفم.
اون شب دوازده ساعت خوابیدم و توی یه روز جدید بیدار شدم
یه جورایی حس سبکتری داشتم.
حتی از آرامش ناگهانی که درون خودم پیدا کردم شگفت زده بودم.
چندروز بعد رو توی اسکاتلند با گوشی خاموش گذروندم و از سکوت لذت بردم.
همهچی رو به پدر و مادرم گفتم. تری، مارتا، دارین
در تموم عمرم انقدر احساس آرامش نکرده بودم.
دیگه نیازی به ترسیدن نبود
هیچوقت لازم نبود.
و زمانی که دوباره سوار قطار شدم،
واقعاً حس میکردم که هیچی سرراهم نیست.
البته هیچی جز مارتا
با اون تراجنسی موفق باشی.
آره، ممنون، بابا. فقط... ممنون
میتونید برید.
خدای من.
به پیغامگیر خوشآمدید.
50پیام جدید دارید.
اولین پیام جدید.
مثل یه جونور اونجا وایسادی،
جلو چشمم اون هرزه رو نگه داشتی
کیرت عملاً توشه،
و ازم انتظار داری چیکار کنم؟
همین الان که اینجا وایسادم داره بهم زنگ میزنه.
- میتونم ببینم، آقای دان. - پس یه کاری کن.
قطعاً نمیتونی توی یه روز این همه به یه نفر زنگ بزنی.
خب، نه، نمیتونید، اما مشخصاً با شمارههای ناشناس،
خیلی سخت میشه اثبات کرد که واقعاً کی داره زنگ میزنه.
پس داری میگی که میتونم به کسی که میبینم، هرچندباری که میخوام زنگ بزنم،
و تا زمانی که شمارم رو حفظ کنم، آزادم هرکاری میخوام بکنم؟
تو که قصدشو نداری؟
نه، همچین قصدی ندارم.
دارم به این نکته اشاره میکنم. این رفتار نباید مجاز باشه
اصلاً شمارت رو از کجا آورده؟
دیگه ایمیل نمیداد، منم یه پیغام دردسترس نیستم خودکار گذاشتم،
و حتماً... بهش جواب داده.
باید دردناک باشه.
بعد از اینکه این همه مدت تونستی دور نگهش داری انقدر راحت برگشته
این چطور قراره کمکی کنه؟
چی... اه...
شماره تلفنش چی؟ سعی کردی مسدودش کنی؟
البته که سعی کردم. نمیتونی شمارههای ناشناس رو مسدود کنی
تو باید اینو بدونی.
نمیتونی بری بشینی و تمام پیغامهایی که گذاشته رو گوش کنی؟
نمیتونیم این تعداد پیغام صوتی گوش کنیم. منابعش رو نداریم
اه خدای من. خب چی؟ فقط شمارهم رو عوض کنم و دوباره بذارم برنده شه؟
خب، یه راه دیگه هست.
حالا، میخوام این بین خودمون بمونه، اما
شاید منطقی باشه که شمارهت رو حفظ کنی
و منتظر بمونی تا یه چیزی بگه که بتونیم برای تسریع پرونده ازش استفاده کنیم.
جدی میگی؟
صرفاً یه پیشنهاده.
برو خونه. لحظاتی که یه چیز تهدیدآمیز میگه رو علامت گذاری کن
روزانه پیغام صوتیهای متعددی برات میذاره
این احتمال وجود داره چیزی بگه که بتونیم استفاده کنیم
- اولین پیغام جدید. - میخوام باهات روراست باشم...
درطول چند ماه بعد، پیغامهای مارتا تبدیل به پادکست زندگیم شده بود.
توی تمام مسیر اتوبوس، همهی مسیرهای مترو
و توی خیابون بین جلسات بهش گوش میدادم.
تموم مدت توی گوشم بود.
چیزی که دربارهی رازداری گفتم رو یادت نره.
پیغامهای صوتیش مثل یه مرور
روی کل رابطهمون بود.
وقتی درمورد آویز کردن پردهها حرف میزدی،
فکرمیکردم یه برنامه سکس یک شبه تو ذهنت داری.
همهچی رو کاملاً شفاف یادش مونده
اون برنامهای که اون روز اجرا کردی رو یادته؟
صحبتها، خندهها
وعدههای دروغین
شوکه شدم همچین کاری کردی
نمیتونستم معنایی که از نامحتملترین مکانها
به دست میاورد رو باور کنم
تو اون روز تسلیمم شدی، نه؟ کنار آب
No comments yet. Be the first to leave one.