最初の200行です。
دکتر مولر, لطفا با تلفن 478 تماس بگیرید
قیچی.
گیره.
- اتاق عمل - تماس از دکتر راجر برای رکتر کارسون.
دکتر؟
- بله? - بن . "مارک" هستم.
باید تو دفتر ببینمت. یه مورد خاص پیش اومده.
باشه . به محض اینکه کارم تموم شد.
اونا سه ماه قبل با سزارین به دنیا اومدن...
و ... برخلاف تمامی احتمالات هنوز زنده هستند.
دکتر اونها از آلمان غربی امروز صبح بهم زنگ زد
دو قلو های به هم چسبیده تا حالا در عمل جداسازی زنده نموندن.
بله . اون اینو میدونه.
اگر اون ها جدا نشن
بقیه عمرشون رو توی تخت میگذرونند. به پشتشون.
بیمارستان میخواد برم به آلمان و اون هارو معاینه و بررسی کنم.
بن ، می خوای این کارو بکنی؟
تا حالا کسی این کارو انجام نداده
و در موقعیتی شبیه به این، معمولا یکی از بچه ها می میره.
به آلمان خوش آمدید.
ما واقعا منظر رسیدنتو بودیم دکتر کارسون.
اجازه بدین پیتر و آگوستا راخ رو بهتون معرفی کنم.
Grüك Gott.
بابت اومدنتون ممنونم.
- حالتون چطوره دکتر؟ - مایه ی افتخارمه
و اینم "جان" و " استفان"
میخواستم خودمو بکشم وقتی که حقیقت رو فهمیدم.
اما فهمیدم که دئ نفر دیگه ای هم که دارن میان رو هم میکشم
و به محض اینکه اون ها رو دیدم دلم آب شد.
لطفا از ما نخواید بین اون ها یکی رو انتخاب کنیم
خوب. اونها هیچ عضو مشترکی رو نشون ندادن . که این خوبه.
خب قسمت هایی از مغز هست ، مثل مرکز بینایی
که کاملا از هم جدا نشدن
- ما نمی فهمیم تا زمانی که بهش برسیم - چه قدر زود میتونه باشه
خوب ما اول باید مشکل خونریزی رو حل کنیم.
- Exsan... - مرگ تا زمان خون ریزی.
به همین دلیله که عمل جداسازی تاحالا موفق نبوده.
ببینید, نوزاد ها خون خیلی کمی دارند,
و تا زمانی که نتونم راه حلی برای جلوگیری از خون ریزی اونها پیدا کنم...
نمی تونم برای این عمل ریسک کنم.
می خوام این کارو بکنم
خوبه .
ممنون . دکتر آلمان رو مطلع می کنم.
برنامه عمل برای یک ماه دیگه خوبه؟
بکنش دو ماه. بکنش چهار
هنوز راهی پیدا نکردی که هر دو شون رو نجات بدی؟
دارم روش کار می کنم.
شماره 12, 14. شماره 13, 27.
شماره 12, 14. شماره 13, 27.
شماره 15, 33.
خیلی خب . بچه ها . برگه امتحانتون رو بدید به بقل دستی تون
خیلی خوب . چند تا رو حل کردی؟
کتی؟
- 25. - عالیه ، کتی.
- مارک ? - 30.
آفرین بهت مارک. تو همشون رو حل کردی.
بنجامین؟
بنجامین. تو چند تا رو حل کردی؟
- هیچی. - 9 تا؟
جدی ، بنجامین؟ من خیلی بهت افتخار می کنم.
نه تا نه خانم ویلیامسون. اون گفت "هیچی" ان هیچی رو حل نکرده.
فکر کردین حداقل یکی رو حل کرده.
اون دفعه ی قبل یکی انجام داده بود. چون داشت سعی می کرد جواب اشتباه رو بنویسه
هی کارسون, ما میدونیم تو احمق ترین بچه ی توی کلاسی
میدونی دیشب تو اخبار چی می گفتن؟
تو احمق ترین بچه ی دنیایی
اوه. اون زدش اون زدش
" بنی " ، چطور این میتونه تصادف باشه؟
خوب ، این تقریبا یه تصادف بود.
مامان، من اگر یادم بود قفل تو دستمه هیچ وقت نمیزدمش
پسره پنج تا بخیه خورده, و والدینش خیلی ناراحت هستن.
مطمئن نیستم چطور به بچه تون نظم یاد بدیم، خانم کارسون
درستش می کنم.
من همچنین خیلی نگران نمراتش هستم اخیرا کارنامه نمراتش رو دیدید؟
خب بگو ببینم چی شده ؟ تو در بوستون این نمرات رو نمیگرفتی؟
بوستون راحت تر بود. اونجا اینقدر ازمون انتظار نداشتن
خب من هم ازت نمی خواهم. ولی دارم بهت میگم
تو قبلا یه بازنده نبودی
- و میتونی خشمت رو کنترل کنی - اون منو یه احمق صدا کرد...
و میدونم که میتونی نمراتت رو بالا بیاری میدونم که میتونی
- من یه احمق ام مادر.. - نه نیستی.
تو یه پسر باهوشی. به من گوش کن . به من گوش کن.
تو فقط از اون هوش استفاده نمیکنی.
حالا ، اگر نمراتت رو همینچوری بیاری
بقیه ی عمرت رو به تمییز کردن تو کارخونه میگذرونی
و این زندگی ای نیست که من برات بخوام
خدا هم همچین زندگی ای رو برات نمیخواد
بله مامان
من مجبورم باهاش درباره ی تو و برادرت یه صحبتی با اون بکنم. کورتیس
نه نه اون امشب مارو برای بازی دعوت کرده یادت هست؟
وچرا من و تو باهم نریم؟ و شمعدون رو بهم بده لطفا
سلام مامان زود اومدی خونه
اونا تا وقتی که ناراحت نشن به من نیازی ندارن
تکالیفت رو انجام دادی؟
بیشترش رو
"بنی " اینقدر نزدیک تلوزیون میشینی چشماتو خراب میکنی
- تو تکلیفاتو انجام دادی؟ - کمک میخوام
- "کورتیس" به برادرت کمک کن. - باید ریاضیاتم رو حل کنم
مامان کمک میخوام
برای چی کمک نیاز داری؟
این تاریخ من واقعا متوجه اش نمی شم
- خوب؟ چیشو نمی فهمی؟ - مثلا همه ی لغت ها
میتونی این رو برام بخونی؟
من به یه عینک مطالعه ی تازه نیاز دارم. چرا بهم نمیگی در مورد چه گفته؟
در مورد توماس جفرسون و اعلام استقلالش است
- این لغت چیه؟ - بخونش.
"خود... خود...
"و اون"...
- خود... - به من نگاه کن.
می تونی بهمه بگی اون جعبه های داخل قفسه چین؟
البته.
- یعنی میتونی بخونیشون؟ - نه از این فاصله . خودت می تونی؟
انگار این دور و برا تنها کسی نیستم که عینک نیاز داره
تینا, سارا ، کیتی , بنی.
تبریک میگم. خیلی بهتر انجامش دادی
آرههه!
خوب، یه پیشرفت ، خیلی خب و من بخاطر اینکه نمره اف نگرفتی خیلی بهت افتخار می کنم
تو یه پسر باهوشی
- اما هر دوتون می تونین بهتر کار کنید - من دارم بهترین تلاشم رو انجام میدم
- چطور؟ من نمیدونم چطور؟ خب من نمیدونم چطور؟
ما فقط باید از تصوراتمون استفاده کنیم
من ندارم
البته که داری همه دارن
- من یکی نه - البته که تو هم داری
به من گوش بده . اگه من بگم...
"روزی روزگاری یه موش آبی رنگ بود"
تو یه موش آبی رنگ نمیبینی؟
- نه - "بنی"
-مامان ، مغز من خیلی کنده - پسرجان، مغز تو کند نیست
هست مامان
تو همه ی دنیا رو اینجا داری
تو فقط باید ماورای چیزی رو که داری ببینی
- این چیه؟ یه جور مسابقه؟ - "بتی " آرومتر
تو یه جور رفتار میکنی انگارکه غذای آخرته
ماباید امشب سخنرانی رو بنویسیم بابا
اوه، تو اون مورد شاید عجله ی بهتری داشته باشی
- شوخی نکن - من دارمش
من تا حالا ندیدم شکست بخوره
هر سری که ما میشینیم غذا بخوریم تلفن زنگ می خوره
من میدونم بابا چطور متوقفش کنم بابا هر موقع قبضش اومد پرداختش نکن
- ایده ی بدی نبود. - " جو فیلیپس" بود بابا
می خواد آخر هفته برم مزرعه ی عموش
- عالی نیست؟ - ولی چطور میخوای بری؟
جو گواهینامه گرفته میتونیم رانندگی کنیم
آخرین باری که به سفر رفت ماشین باباش رو خراب کرد
ماشین کی قراره این سری خراب بشه؟
مال تو
- اون فکر کرده... - من میدونم اون چی فکر کرده ...
اما من به جو فیلیپس اعتماد نمی کنم
لطفا بابا. مراقبیم
تو چطور می خوای مراقب باشی وقتی اون رانندگی می کنه
شما هیچ وقت به من اجازه نمی دید
نمی خوامم اجازه بدم این کارو بکنی
تو فک می کنی من نوجوون یا چیزی دیگه ای شبیه به این هستم
وقتی اینطور رفتار می کنی ، یعنی هستی
- حالا شامتو بخور - من گرسنه نیستم
پس خودت رو معاف کن و از کنار میز بلند شو
مامان بیا برای کلیسا دیر کردیم
شما بدون من برید عزیزم
مامان یکی از اون روزاش رو داره
باشه
من داستان ماموریت دکتر و همسرش رو به یاد میارم
که به وسیله ی سارقان سورپرایز شده بودن
میبینید. سه دزد دنبال اون مرد بودن
تشنه ب خون . خشن . فقط قربانی هاشون رو نمی زدن
اونا گلوشون رو میبریدن و درحالی که قربانی هاشون در حال مرگ بودن می خندیدند
هیچ کدوم صدای من رو نمی شنوید
این دکتر بیچاره و همسرش برای جونشون فرار کردن
وقتی که دزد ها پشت قصر دنبالشون رفتن
پاهش به خاطر سنگ هازخمی شده بود.
لباساشون با بوته های خاردار پاره شده بود
و در نهایت به طرف یه قصر بلند بالا اومد
اما رییس دزدها درست پشت سرش بود
دکتر به سمت رد جلویی قلعه رفت و سعی کرد بازش کنه
اما اون در بسته بود
اگر کسی اجازه میداد برن تو، اون موقع دیگه هیچ کسی اونجا نبود
دکتر و زنش مخفی شدن ولی رییس دزدها اونا رو دید و شمشیرش رو کشید
به نظر هیچی نمی تونست اون آدم های خوب خدا رو نجات بده
رییس دزد ها بعد از من امود من پشت کاه ها قایم شدم
و یک موش آبی بیرون ومد و اسب اون رو ترسوند
و من نجات پیدا کردم من اوینو توی مغزم دیدم
این خوبه یعنی اینکه قوه ی تخیلت کار می کنه
اما واقعی بود واقعا واقعی بود
- مگه من گفتم این واقعی نبود؟ - این واقعی نیست.
واسه همینه که بهش میگم تخیل احمق
- خفه شو - دهنت رو بپا کورتیس
مامان من میخوام یه دکتر بشم.
یه دکتر مذهبی، شبیه اونی که کشیش فورد در موردش بهمون گفت
تو میتونی هر کسی که میخوای تو این زندگی بشی
تا وقتی که بخوای روش کار کنی
و هین طور واسه تو کورتیس
خدا تو رو رها نمی کنه
منو ببخشید
من نیاز دارم با یه نفر حرف بزنم
من یه تاریکی دارم که نمی تونم کنترلش کنم
با من بیاین خانم
اجازه بدین اگر بتونیم کمکتون کنیم
من دوران کودکیم رو به عنوان فرزند خوانده گذراندم
وقتی که شوهرم آقای کارسون با من ازدواج کرد
اون بلیط خارج شدن من از اونجا بود
No comments yet. Be the first to leave one.