最初の200行です。
خیلی آروم برگرد.
کاری که خواستیو کردم.
آوردمش.
پس تموم شد دیگه؟ کاری ندارم؟
اه نه
تازه کارمون شروع شد.
خوبه که طرف ما باشی.
- هیچوقت نگفتم... - کارت خوبه.
فقط زندگیتو بکن انگار نه انگار چیزی شده
و هروقت لازمت داشتم بهت زنگ میزنم.
وای!
رنگ آمیزیت هم بهتر شده.
ها! خنده دار بود.
«بتانی» اینو داد به من، قبل از اینکه برگرده پیش «الی».
آخرهفته خیلی سریع تموم شد.
و با اینکه خیلی شلوغ بود...
یجورایی دلم تنگ لگدهای شبانه اون وروجک شده بود.
خیلی خوبه که دوباره یه خانواده بشیم.
آره.
حتی با اونهمه فن کاراته که زد تو صورتم.
چرا بچهها همیشه
به پهلو میخوابن؟ - نمیدونم.
خب اگه آخرش یه هنرمند نشد،
شاید یه مبارز mma خوب بشه.
ما خیلی خوش شانسیم مگه نه؟
اه، «رید» یه چیزی برام داره.
خیلی خب، باید برم.
اه...
و آره، ما خیلی خوش شانسیم.
همم، دوستت دارم.
منم دوستت دارم.
هی.
تازه کارمون داشت تموم میشد.
مأمور ویژه «ولر».
تنهاتون میذارم، از گپ لذت ببرین.
به هر حال یه میلیون کار دارم.
بهم خبر دادن تو رفتی تو زندان با
«النور هرست» ملاقات کردی،
و تلاش میکنی ببریش یه زندان بهتر.
میخوای بهم بگی چرا داری با رئیس
رسوا شده سابق fbi معامله میکنی
اونم بدون اطلاع من؟
تو هنوز نفهمیدی
که جای من یکی مثل خودمو گذاشتن؟
خب ام، «هرست» واسه «کرافورد» و شرکت HCI کار میکرد.
میخواستم ببینم میتونه کمک کنه «مدلین برکُ» دستگیر کنیم یا نه.
منم در ازاش یه پیشنهاد بهش دادم.
اولین باریه که درموردش میشنوم.
اون اومد پیشم و من اجازه دادم.
اگه جواب میداد به نظر معامله خوبی میشد.
متأسفانه جواب نداد. بعضی وقتا نمیشه.
چرا اینو به من نگفتین؟
ببین دستیار رئیس،
این کار توسط مأمور ویژه «ولر»
و با اطلاع و تأیید کامل من انجام گرفت.
پس میشه اینقدر وقت همدیگه رو تلف نکنیم
و جلوی نقشه «مدلین برکُ» بگیریم،
هرچی که هست؟
باشه.
«پترسون» یه چیزی داره.
خیلی خب، میای؟
اه یه لحظه با «ولر» کار دارم،
پس... اونجا میبینمت.
اونجا میبینمت.
رفتی با «النور هرست» حرف زدی از من آتو بگیری؟
آره رفتم. و پیدا کردم.
خب، ناراحت کنندهست.
و حالا «رید» مشکوک شده.
ما که، مشکلی نداریم داریم؟
حقیقت اینه که تو با پهپاد سعی
کردی اونو بکشی تا لو نری.
خیلی حیف میشه اگه تمام دنیا بفهمن
«جین دو» یه تروریست سابق بوده.
نه، مشکلی نیست.
خب خوبه، عالیه.
یه چیزی هست که باید بدونی.
نمیذارم این تیمو نابود کنی.
اه، باید جواب اینو بدم.
«وایتز» هستم.
آره ممنون که تماس گرفتی.
دامینیک مسترز و بری والاس
دوتا از همدستهای «مدلین» هستن.
خب میگی همدست هستن،
من میگم قصاب شیطان.
و دو نفری که میتونن نقشه «مدلین» با اسم رمز هلیوسُ فاش کنند
هنوز فراری هستن!
خب متشکرم که خبر دادین.
باشه باشه.
باشه خداحافظ.
خب من اینجام، بفرمایید
میخوای از اول شروع کنیم؟
خب یه راهنمایی کوچیک بکنین.
ولی بین خودمون، خبرای خوب لازم دارم.
امروز یه مشکلی دارم. خیلی مهم نیست.
راستش خیلی بزرگه.
اسمشو بذاریم یه فرصت.
ولی بگین چی فهمیدین.
مفتخرم کنین.
«مدلین» تو زندانه آدماش نیستن.
و هنوز نمیدونیم هلیوس چیه.
تا دااا
بیخیال امروز یه برد لازم دارم.
تو برد لازم داری؟ - ما لازم داریم.
همه ما ... تو آمریکا.
فرصت تو که ارتباطی با
تلاش کاخ سفید برای انتخاب
رئیس جدید سازمان ملی اطلاعات نداره، داره؟
خب بگیم تا آخر امروز،
یه قدم به ریاستش نزدیکتر میشم.
شاید، اگه حرفی که میگی درست باشه.
نمیگم درسته.
درمورد هلیوس چی میدونیم؟
غیر از اینکه اسم یونانی خدای خورشیده.
بعد از کلی وقت تلف کردن تو
یه سوراخ خرگوش خیلی عجیب و غریب،
و یاد گرفتن کلی چیز،
مثل اسامی چهار اسب افسانه ای...
پراووس، ائوس، اثان، و پلیگان به هر حال...
اه نه چیزی دستمونُ نگرفت.
«دامنیک و بری» هنوز بهترین شانس ما هستن
تا جلوی نقشه «مدلین» رو بگیریم.
پس باید پیداشون کنیم.
الآن «بری والاسُ» پیدا کردیم!
هی به نظر انتقال دردسرآمیز ما
به یه بانک اطلاعاتی داخلی جدید واقعاً ارزششو داشت.
نگاش کن، مثل پای خرگوش شانس هستم!
اومدم تو اتاق و بووم!
یافتیم آره. - آره.
در ضمن بانک اطلاعاتی بیشتر کارو انجام داد.
اه قابلی نداشت خب، اون کجاست؟
تو یه خونه در کوئینز.
حرکت کنیم!
«رید» من و تو از پشت میریم.
شما دوتا از جلو.
اطاعت.
با شمارش من
3
برو!
FBI! FBI!
بخوابین رو زمین!
روی زمین. دستا پشت سر.
دستتو بده من. «بری» دستگیر شده.
کیتون؟
شما اینجا چه غلطی میکنین؟
یه سؤال بهتر دارم.
یه مأمور CIA اینجا کنار
همدست «مدلین برک» چیکار میکنه؟
مثل بیست بار قبلی که بهتون گفتم،
من هیچ حرفی ندارم بهتون بزنم.
پس...
متأسفانه باید ازتون بخوام که برید.
با نمکی.
بذار ببینم بازم مزه میریزی وقتی...
زاپاتا
- «کیتون». - بله؟
یه لحظه؟
میخوای بهم بگی اینجا چیکار میکردی؟
خیلی خب، من پروتکلهای
قدیمی ارتباطات CIA رو دنبال میکردم.
وقتی یکی ازشون استفاده کرد خبردار شدم.
ولی نتونستم پیغامهارو رمزگشایی کنم.
منبعو دنبال کردم و اومدم اینجا.
و اتفاقاً یکی از
آدمای اصلی «مدلین» بوده؟
منو به چیزی متهم میکنی؟
باید متهم کنیم؟
ببین من همین چند دقیقه پیش رسیدم اینجا
درست قبل از اینکه برسه خونه.
من نمیدونستم قراره کیو پیدا کنم.
اصلاً فکر نمیکردم قراره این باشه.
وایسا شما همدیگه رو میشناسین؟
آره، ولی اسم واقعیش بری والاس نیست
اسمش بری کورنینِ.
برای همین ردگیریش اینقدر سخت بود.
از کجا میشناسیش؟
خب شاید الان آدم «مدلینِ»
ولی قبلاً از آدمای مورد اعتماد سیا بوده.
تا اینکه زد بیرون و
شروع کرد خودشو با قیمت بالاتر بفروشه.
خب، هیجان انگیزه! آفرین همگی!
اه تو اینجا چه غلطی میکنی؟
اه از دیدن تو هم خوشحالم.
فقط اومدم مطمئن شم همه چیز مرتب پیش میره.
چی داریم؟
خب «بری» داشت موقور میومد
تا اینکه فلشبنگ نزدیک بود منو دوباره ببره تو کما.
خب،
به چه مناسبتی حوزه CIA
اینهمه مهمون ناخونده داره؟
هی، اومدین.
انگار دختر محبوب مدرسه شدم.
«لوکلاس نش» تو اینجایی چون؟
چون قبل از اینکه شما بیاید من بهش زنگ زدم.
«نش» با «بری» یه آشنایی داره.
من آموزشش دادم. متأسفانه.
خب، ممنون که شما خستهش کردین.
حالا FBI دوستمون رو برای یه
مکامله دوستانه کوچیک برمیگردونه اداره.
برای CIA یه گزارش کامل میفرستیم. - نه.
من زودتر اومدم اینجا من میبرمش.
No comments yet. Be the first to leave one.