リリース情報

A Good Day To Be A Dog E08 VIU-PerSub(@Arirangland)
解説: Arirangland

タグ

other
公開日: 2023-11-30
ダウンロード: 48
聴覚障害者向け: No

Farsi Persian字幕のプレビュー

最初の200行です。

بهترين تيم ترجمه فيلم و سريال کره اي تقديم ميکند -= Arirangland. me =-

= ...همه افراد، سازمان‌ها، مکان‌ها و حوادث =

= .در اين سريال تخيلي مي‌باشند =

فيلمبرداري از حيوانات زير = = .نظر متخصصين انجام شده است

…آقای جین

.من دیگه حسی به اون ندارم

.خواهر هان یونائه .جالبه

...برام سؤاله می‌دونه که

دوست دخترش یه هیولاست؟

"این زن هرشب تبدیل به سگ میشه؟"

.به نظر آشنا میاد

.من الان خبرنگارم

.دوست دارم داستانتون رو تو کانالم پوشش بدم

.لطفا بهم جواب بدید

احساسات من الان خیلی ارزشمنده .برای همین می‌خوام ازشون محافظت کنم

،ولی برای این کار .باید حقیقت رو بهش بگم

.خیلی می‌ترسم

.سووون - ...هیچ علاقه‌ای ندارم -

.باهات گَپ بزنم

هنوز به خاطر اتفاقایی که قبلا افتاده ناراحتی؟

.عکستو تو اینترنت دیدم

.دوست‌دخترت خیلی خوشگله

.اینقدر مزخرف نگو و برو پی کارت

هی، مطمئنی اینجاست؟

یه نفر شبونه لباس‌هامو دزدیده؟

.مطمئنم قایمشون کردم

کدومتونین؟

نمی‌خواید حرف بزنید؟

.باشه پس، تا نصفه‌شب اینجا صبر می‌کنم

.می‌دونستم

.فردا بیارش خونه - کیو بیارم؟ -

.فکر می‌کنی کیو می‌گم؟ دوست پسرت

مامان، واقعا ببخشید، مَردی که بوسیدمش

.یه نفر دیگه‌اس

.خودم می‌خواستم بهت تلفن کنم

.یه چیزی هست که می‌خوام بهت بگم

.صبر کن

میشه من اول بگم؟

...راستش

.اگه برات سخته، مجبور نیستی بهم بگی

چی؟ اونا تو یه مدرسه کار می‌کنن؟

آیگو، این رو چجوری بنویسم؟

.هی، یوسوب یه کاری برام انجام بده

اینجا چی کار می‌کنی؟

.یه چیزی اینجاست - چی؟ -

.نمی‌دونم. فقط می‌تونم حسش کنم

می‌تونی بازش کنی؟

.از آقای لی می‌پرسم

.آقای لی - .اصن جالب نیست -

.بریم

اون مَرده بهت چی گفت؟

.درباره خانم هان سوال پرسید

از کجا می‌دونستی اینجام؟

دیگه هیچوقت دور و بَر مدرسه‌ای .که من کار می‌کنم نیا

.نیومدم تو رو ببینم

.رفتم اونجا دوست‌دخترتو ببینم

ولی اگه دوباره ببینمت

.به همین سادگی بیخیالت نمی‌شم

وقت زیادی نداری

.باید بهش بگم

قابل اعتماده؟

به نظرت وقتی رنگم عوض بشه چه رنگی می‌شم؟

.هر رنگی که بشی، مطمئنم بازم خوشگلی

.فکر کنم قابل اعتماده

.من می‌ترسم

.نمی‌خوام بلایی که سر من اومد سر توام بیاد

.دخترمو درست و حسابی ببوس

...بیچاره

واقعی بود؟

سلام، من خبرنگاریم .که باهاتون تماس گرفته بود

ویدئویی دارید؟

.می‌خوام اونا رو ازتون بخرم

...ولی چرا می‌خوای اینقدر پول خرج کنی

که این ماجرا رو فاش کنی؟

...فقط چون

.فکر می‌کنم جالب باشه

.هی

.فقط یه هفته وقت داری

= قسمت هشت =

می‌تونی تو مدرسه باهاش صحبت کنی؟

.نه

.ازش فرار می‌کرده‌ام

.هان هه‌نا

می‌خوای چی کار کنی؟

.نمی‌دونم

.بهش بگو امروز می‌خوای ببینیش

.نمی‌تونم

واقعا می‌خوای تا لحظه آخر صبر کنی بعد بهش بگی؟

.از چیزی که ممکنه درباره‌ام فکر کنه می‌ترسم

منم می فهمم چه احساسی داری

.ولی واقعا دیگه وقت زیادی برات نمونده

.بالاخره وقتی منو می‌بینه بهم لبخند می‌زنه

.می‌ترسم بهش بگم و همه چی بینمون خراب شه

...تنها کاری که از دستت بر میاد

.اینه که باور داشته باشی آدم خوبیه

.توام به دوست پسر سابقت اعتماد کردی

.توام فقط باید باور داشته باشی

من از اون آشغال متنفرم

ولی از اینکه بهش اعتماد کردم .پشیمون نیستم

.اونی

.فکر کنم واقعا تبدیل به سگ بشم

همیشه منتظرشم

وقتی بهم نگاه می‌کنه خوشحال می‌شم

.و وقتی اسممو صدا می‌کُنه قلبم تند می‌زنه

،تا وقتی دوستم داشته باشه

...چیز دیگه‌ای نمی‌خوام

.دقیقا مثل یه سگ

...فکر کن اینجا

.خونه ماست

امن‌ترین و آرامش‌بخش‌ترین مکان

.تو این دنیا

!خانم هان

به نظرت من وقتی رنگم عوض بشه چه رنگی می‌شم؟

هر رنگی که بشی

.مطمئنم باز هم خوشگلی

!خانم هان

بابا؟ - .هه‌نا -

"بابا؟"

.ببخشید

.دیدم تعقیبش می‌کردین .به نظرم مشکوک اومد

.برام سوءتفاهم پیش اومد

بابا، منو تعقیب می‌کردی؟

.نه، فقط می‌خواستم سوپرایزت کنم

این یاروئه؟

چی؟

.مامانت همه چیو بهم گفت

.تو

برای چی اینجوری وقت تلف می‌کنی؟

.بابا، نه

...ازت می‌خوام

.خیلی زود دخترمو بگیری

...اگه تصمیمتو گرفتی

فهمیدی؟ - ...بابا، بیخیال شو -

مرد باش، فهمیدی؟

!زودتر بگیرش - .خداحافظ پدرجان -

.ببخشید، امروز نمی‌تونم باهات صحبت کنم

.فردا تو مدرسه می‌بینمت

.زودتر دخترمو بگیر

.خوشقیافه‌اس. باب میل منه - بابا -

.اون هیچی در مورد نفرین نمی‌دونه

چی؟

پس می‌خوای چی کار کنی؟

چرا گذاشتی اینجوری شه؟

.خودش اینجوری شد

.به هر حال، خودم حواسم بهش هست

.خیلی نگران نباش

...باید حقیقت رو بهش بگم

.و نفرین رو بشکنم

...هاپوی کوچولوی من

.اینجوری صدام نکن

.دخترم

.می‌دونم سخته

همون روزای اولی که با مامانت قرار می‌ذاشتم

...من

پامو کرده بودم تو یه کفش .که باهام ازدواج کنه

.ولی مامانت یه ذره هم دستپاچه نشد

فقط صاف نشست

بدون اینکه حرفی بزنه .مستقیم تو چشمام نگاه کرد

برای همین ازش پرسیدم مشکل چیه؟

.اون هم درباره نفرین بهم گفت

.اولش حرفشو باور نکردم

.نه، نمی‌تونستم باور کنم

.راستشو بگم یکم ترسیده بودم

اینو فقط به تو می‌گم

ولی از بس ترسیده بودم .می‌خواستم فرار کنم

...ولی بعدش

.دست‌های مامانتو دیدم

مامانت محکم اونجا نشسته بود .و سرشو بالا گرفته بود

.ولی دست‌هاش داشت می‌لرزید

...برای همین

.دستاشو گرفتم

اون فقط زنی بود .که گرفتار یه نفرین وحشتناک شده بود

.ولی زن ترسناکی نبود

اون احتمالا بیشتر از من

.ترسیده بود

.می‌ترسید مردم بهش بخندن یا هیولا صداش کنن

.و از اینکه من ترکش کنم هم می‌ترسید

زن بیچاره از ترس به خودش می‌لرزید

چطور می‌تونستم فرار کنم؟

...آقای جین

،همونطوری که تو به مامان فکر میکنی به من فکر میکنه؟

.معلومه

.پسر خوبی به نظر میاد

آره. با این حال فکر نمیکنم .به اندازه ی من قوی باشه

...پس

.نگران نباش

...مطمئنم اونم

.بهت اعتماد داره

.فقط یه چیزی ازت میخوام

امیدوارم هرچه زودتر ...همه نگرانی هات در این مورد

.از بین برن

.این تنها چیزیه که میخوام

.دخترم

.اولین بوسه‌ت مبارک باشه

.باور کن سالمِ سالم بود

.این دیگه چه وضعشه

.وای

.بخاطر اون موقع متأسفم

اوضاع قر و قاطی شد برای همین .نتونستم درست حسابی خداحافظی کنم

به سلامت رسیدی خونه؟

コメント

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left