最初の35行です。
وقتی من....وقتی من روی صحنه بودم
من فکر کردم که....
من حس کردم....میشناسم....من اونو میشناسم
من میشناسمش...من قلبش رو میشناسم
ولی من میدونستم اوننمیخواد کاری کنه که به من آسیب بزنه
اما من نفهمیدم که خیلی مغرور شدم.
خیلی خودم رو دسته بالا گرفتم
و بعد این احساس کاملا نابود شد
توسط یه چیز...
توسط یه چیز خیلی احمقانه
اما بعد اون کاری کرد که من احساس دیوونگی کنم
احساس کنم که انگار تقصیر من بود
ولی من درد داشتم
تو باعث شدی من چیزی بچشم
که من نمیتونم با چیزی مقایسه اش کنم
من شرط میبندم برای آشکار ساختن و امیدوارم
که باز مانده از این تب باشم
من میدونم که دارم یه کم دیوونه بازی در میارم
احساسم یه کم،کم و مبهم شده
دستم رو روی قلبم میزارم و دعا میکنم
که من زنده از پسش بر بیام
تخت داره سرد میشه و تو اینجا نیستی
اینده ای که تو دست ماست خیلی نا مشخصه
ولی من زنده نیستم تا وقتی که تو صدا بزنی
و من شرط میبندم که شانس بر خلاف همه ی این هاست
نصیحتت رو نگه دار چون من گوش نمیدم
ممکنه تو درست بگی اما من اهمیت نمیدم
میلیون ها دلیل وجود داره که من از تو جدا بشم
ولی قلب میخواد اون چیزی رو که میخواد
قلب میخواهد اون چیزی رو که میخواد
تو من رو به تیکه های جدا از هم تبدیل کردی
مثل ستاره های درخشان و خروشان
تو من رو مثل ستاره ی زهره نورانی کردی
اما تو رفتی و من رو تو انتظار گذاشتی
و هر لحظه اش مثل شکنجه بود
No comments yet. Be the first to leave one.