最初の194行です。
یه دختر رو دزدیدن. میخوام پیداش کنم.
برو کنار
دیگه رنگش رو هم نمیبینی. همه اینجا موندگارن.
« آنچه در اوبیوان کنوبی گذشت… »
یه جدای هست. به ملت کمک میکنه.
یه موشی که دست میذاره رو ضعف ملت
کمکم میکنی این دختره رو که دنبالشم پیدا کنم
آره، کمک میکنم
بالأخره خودش رو آفتابی میکنه؛ من هم منتظرشم
تو کی هستی؟
پدرت منو فرستاده
به خودت اجازه دادی بچهی یه نمایندهی سنای امپراتوری رو بدزدی؟
دختره رو کردم طعمه
کاری نکن
خودم کنوبی رو میگیرم
اگه کسی پرسید، تو دخترمی
بیشتر میخوره نوهات باشم
- چی؟ - هیچی
از وقتی تو رو دیدم، تعقیب شدم، بهم شلیک کردن،
افتادم و کم مونده بود بمیرم،
الان یه سری تفتیشکن دنبالمونن
اون کجاست؟
برو به این مختصات. اونجا کمکت میکنن.
تو تنها نیستی، اوبیوان
خبر نداشتی
آناکین اسکایواکر زندهست
آناکین
« کانال رسمی تیم ترجمهی ۳۰نما » :. @CinamaSub .:
« اوبیوان کنوبی »
« زیرنویس از علی اکبر دوست دار و آرین » :. Ali 99 & Cardinal .:
استاد کوایگان
استاد
هستید، استاد؟
خبر نداشتی
اون زندهست، اوبیوان
فقط عذاب در انتظارتـه
اوبیوان…
اوبیوان، بهم قول بده که اون پسر رو آموزش میدی
اگه با من نیستی، پس دشمن منی
وادارم نکن بکُشمت
من از جنبهی تاریک اِبایی ندارم
دروغهای جدایها رو میفهمم
کمکم کنید، استاد کوایگان. بهم قدرت بدید.
آناکین اسکایواکر زندهست
خیلی وقته دنبالت میگرده
اون تو راهـه، استاد
کنوبی کجاست؟
کاوشگرها رو اعزام کردیم. تمام خروجیهای ممکن رو ردیابی میکنیم.
اون تقاص مرگ مفتش اعظم رو…
جون مفَتش اعظم هیچ ارزشی نداره
فقط کنوبی مهمـه. روشن شد؟
بله، سرورم
حواسم بهت بوده، خواهر سوم
میدونم دنبال چی هستی
خودت رو ثابت کن، تا مفتش اعظم بعدی بشی
اگه ناامیدم کنی، عمرت کفاف پشیمونیش رو هم نمیده
هنوز نرسیدیم؟
نمیتونی سرعتش رو بیشتر کنی؟
یه مسیر تجاریـه، لِیا. دست من نیست.
نمیشه از نیرو یا چیزی استفاده کنی؟
روالش این نیست
پس روالش چیـه؟
نیرو
چه حسی داره؟
تا حالا از تاریکی ترسیدی؟
چراغها رو که روشن میکنی چه حسی داره؟
احساس امنیت
آره، همین حس رو داره
لولا!
درستش کردی
ممنون
بهتره آماده بشی. چیزی نمونده
خیلیخب
بریم
یالا
اینجا دیگه کجاست؟
ماپوزو. یه سامانهی استخراجـه
طبق مختصات، باید بریم بالاتر
البته اگه رفیق جدیدمون دروغ نگفته باشه
- چرا باید دروغ بگه؟ - همه آدم خوبی نیستن، لیا
اینجا همیشه اینطوری نبود
پُر از مزرعه و خانواده بود
بعدش امپراتوری اومد و همه رو نابود کرد
مگه امپراتوری قرار نبود به مردم کمک کنه؟
خب، بعضیها، مثل بابات، در تلاشن به مردم کمک کنن
ولی انگار این روزها تلاششون راه به جایی نمیبره
بن؟
بن؟
نزدیکم بمون
توی یکی از سامانههای استخراجـه
- از کجا معلوم؟ - ممکنه هر جایی باشه
محموله رو ردگیری کردم. الان باید بقیهی کاوشگرهامون رو هم اعزام کنیم
اینجا تو رئیس نیستی
اون جایگاهِ منـه، نه تو
نفر بعدی منم
همین الان با لُرد ویدر صحبت کردم
خودت باهاش حرف زدی؟
ازم خواست رهبر عملیات جستجو بشم
مگر اینکه به نظرت باید طبق دستورات تو عمل کنم
کاوشگرها رو اعزام کنید. همینالان
من به حقم میرسم، خواهر سوم
تو هم همینطور
امیدوارم
واقعاً امیدوارم
خب، یادت باشه، اگه کسی پرسید، ما مزرعهداریم، اهل تاول
تو دخترمی، حرف هم نمیزنی
نمیتونم حرف بزنم، یا دوست ندارم حرف بزنم؟
حرف نمیزنی
فهمیدم
خودشـه
بهمون گفت بیایم اینجا
شاید فقط دیر کردن؟
شایدم الکی گفته. میدونستم! نباید بهش اعتماد میکردم
- از کجا معلوم… - کسی نمیاد اینجا، لیا
خب، اگه دستتنهاییم که کمک لازم داریم
چیکار میکنی؟
شاید بتونه ما رو برسونه به بندرفضایی
آخه خطرناکـه
به نظر آدم خوبی میاد
لیا
خب، سرت رو بگیر پایین
یادت باشه، تو حرف نمیزنی
سلام! من لوما هستم. این هم با… بابامـه.
این پدرمـه، اُردِن. ما مزرعهداریم، از تاول.
سلام علیکم. من فِرِکـم
پدر، نمیخوای سلام کنی؟
سلام
در حال سفر بودیم و و توی این مزرعهها گم شدیم
چه ماجرای عجیبی
یه مقدار راهمون رو گم کردیم
میخوایم خودمون رو برسونیم به نزدیکترین بندر. باید بریم خونه
خب، من همون سمتی میرم. سوار شید
نه، مزاحمتون نمیشیم. ممنون. فقط آدرس میخوایم.
بیا، پدر؛ کلی راه رفتیم
ممنون، فرک
خواهش میکنم. بپر بالا
نگران نباشید. سه سوته میرسیم بندر.
خب، گفتید اهل کجایید؟
- تاول - تاول
تاول مردم خوبی داره. مخارجشون رو میدن، مطیع امپراتوری هستن.
صد درصد. ما خیلی امپراتوری رو دوست داریم
خوشحالم آدمهای همعقیده رو میبینم. یه خرده نظم که به جایی برنمیخوره، نه؟
باز ماشینتون دیر کرده؟
طبق معمول
خب، بیاید بالا. با دوستهای جدیدم آشنا بشید.
ممنون، فرک
اینها اُردِن و لوما هستن. دارم مجانی میرسونمشون بندر.
شما از کجا میاید؟
دارن منتقلمون میکنن؛ دنبال یه جدای میگردیم
یه جدای؟ اینجا؟ امیدوارم در خطر نباشیم
نه، پیداش میکنیم. همیشه همینطوره.
تو معدنکاری؟
مزرعهدارم، اهل تاول
اینجا چیکار میکنید؟
ماجراش مفصلـه
مسیرمون طولانیـه
منو آورد اینجا تا جایی رو ببینم که با مادرم قبل از فوتش آشنا…
اون دیگه بینمون نیست
بهمون خیلی سخت گذشته
تو چی؟ چیزی راجعبه یه جدای نمیدونی؟
اگه جدای ببینم که نمیشناسم
چیزی به گوشِت نخورده؟
هیچی. مطمئنید توی همین سیارهست؟
میدونن دارن چیکار میکنن، لیا
آخه فقط…
بهش گفتی لیا
آخه فقط…
مگه اسمش لوما نبود؟
لیا اسم مادرش بود
بعضاً قاتی میکنم
گفتم که، بهمون سخت گذشته
بعضی وقتها که به لوما نگاه میکنم،
چهرهی مادرش رو میبینم
دل همهمون براش یه ذره شده
خب، حواستون باشه
اگه چیزی دیدید، گزارش بدید
- حتماً - به روی چشم
ما پیاده میشیم! ممنون، فرک!
بیاید بریم
یه نگاه به اون تی۱۶ میندازم
چه وظیفهای بهت دادن؟
چیـه؟
تو میشناختیش؛ مادر واقعیم رو میگم، مگه نه؟
الکی یه چیزی تعریف کردم
تمام این مدتی که میشناسمت، یه چیزی رو ازم قایم میکردی
- بهم دروغ میگفتی - لیا
تو پدر واقعیم هستی؟
کاش میتونستم بگم آره،
ولی نه، من پدر واقعیت نیستم
گاهی وقتها سعی میکنم تصور کنم که پدرم چطوری بوده
این حست رو میشناسم
ما جدایها رو هم توی بچگی از خانوادهمون جدا کردن
هنوز هم یه تصویرهایی...
یه نماهایی از شال مادرم و دستهای پدرم میاد جلوی چشمم
No comments yet. Be the first to leave one.