最初の200行です。
مترجم Nevah
احتمالا همين روز ها بايد، غزل خداحافظي را بخونه
اما بنظر خيلي سالم مي رسه
آيا ميدونه ؟
آقاي بروويک ؟ - چيه ؟ چيه ؟ -
ميشه همگي لطف کنيد و به دفتر بياييد آقاي سولنس تازه از خواب بيدار شده
اوه مرسي، ممنونم
نميدونم تا چند وقته ديگه ميتونم اينطوري روي پام وايستم ؟
اوه خداي من، شما تمام بعد از ظهر را ، بي حال بوديد
...اين
فکر مي کنم شرايطم هر روز داره بدتر مي شه
پدر، شايد الان زمان خوبي نباشه
شايد...بهتر باشه بري خونه و کمي استراحت کني
منظورت اينه که دراز بکشم و چُرت بزنم ؟
وقتي دراز مي کشم اون چيز شروع ميشه
احساس خفگي
خوب، حالا کودومتون با من کار دارين ؟
اووو...بله
اون زوج جوان يه سَري به اينجا زدن
ميدونين، همونايي که قصد دارن کنار درياچه ويلا بسازن
اونها توي اين هفته چند بار به اينجا سر زدند
خوب،بهتره کمي صبر کنند
من زياد موافق طرح اونها نيستم
خوب،اونها هم مدام دارن تکرار مي کنن که اين مسئله بسيار مهم ــه
و اينکه بزودي طرح ويلا را آماده مي کنند
اوه، جدي ميگي ؟
... خوب راستش خيلي مشتاق هستند که
به خونه خودشون نقل مکان کنند
خونه خونه اي که بتونن توش زندگي کنن
اونجا اصلا شبيه به خونه نيست ايا متوجه اين موضوع نيستن ؟
خوب، از ديد اونا که خيلي هم جاي خوبيه
اما اگه من کارشونو راه نندازم ، ميرن سراغ يکي ديگه و دست منم خالي مي مونه
اگه دوباره برگشتن بهشون بگو که برن سراغ يکي ديگه
برن سراغ يکي ديگه ؟
واقعا دارين جدي مي گين ؟
خوب معلومه که دارم جدي مي گم
اونا ميخوان منو وادار کنن که خيلي سريع يک ساختمون براشون بسازم
ولي نميدونن که يک خونه احتياج به زمان، صبر کافي و يک طراحي عالي داره
منظورم اينه که من حتي اين آدم ها رو درست نمي شناسم
اوه،اونا خيلي آدم هاي خوبي هستند
رگنار اونارو بخوبي مي شناسه اون اغلب با اونها رفت و آمد داره
،اينجا همه در لاو اِسترند
آرزوشونه که من براشون يک خونه طراحي کنم
خونه اي که عظمت و وقار خاصي داشته باشه
راستش من ديگه از اين مسخره بازي ها خسته شدم حال و حوصله سر و کله زدن با غريبه ها را هم ندارم
بزار برن سراغ يک معمار ديگه اصلا برام مهم نيست
ميشه چند لحظه
با هم در اين مورد خصوصي صحبت کنيم ؟
البته
عزيزم ميشه يک لحظه ما رو تنها بزاري ...من نميخوام
خواهش مي کنم، رگنار يه چند لحظه ما رو تنها بزار
کايا، بيا
...من نميخوام بچه ها بفهمن که مريض هستم
...آره،اين چند وقت اخير
بسيار ضعيف شدي
قرار نيست زياد زنده باشم
و اين يک واقعيته
هر روز يک چيزي را به نحوي از دست ميدم
حافظه و قواي ذهنيم رو به تحليل رفتنه
تمام انرژي منو گرفته
بله
... ميدوني چيزي که سنگينيش روي دوشم خيلي اذيتم ميکنه اينه که
چه اتفاقي براي رگنار مي اُفته ؟
منظورم اينه که اون ميتونه تا هر وقت که بخواد اينجا در کنار من باشه
ميدوني،بنظرم،خودش هم ديگه مايل نيست اينجا بمونه
داري چي ميگي ؟
آيا اضافه حقوق مي خواد ؟
نه
....مسئله اينه که بزودي
وقتي که بتونه کارو کاسبيه خودشو راه بندازه
اوه، که اينطور
...و بنظرت اون شايستگي
ساختن خانه درنهايت کيفيت، ظرافت و زيبايي رو داره ؟
نه
و همينه که خيلي منو اذيت ميکنه
من بهش اميدي ندارم
حتي خودم هم دارم کم کم، به توانايي هاش شک مي کنم
اما تو تا حالا هيچ وقت حتي در حد يک کلمه کار اونو ستايش نکردي و ازش تعريف نکردي
اما ايمان دارم که اون استعداد اين کارو داره
اما هنوز بقدر کافي در کارش خِبره نشده و کارهاش را با نظم و ترتيب انجام نميده
منظورم اينه که اون ميتونه نقشه بکشه
تو خودت هم وقتي براي من کار مي کردي
زياد به نظم و ثبات اهميت نمي دادي
... اما کسي يا چيزي جلوي
پيشرفت تو رو نگرفت
که از موقعيت هات بهترين استفاده رو نکني
و باعث شدي همه را متحير کني و تحسينت کنن
...نه،اين خودت بودي که تونستي باد را اغوا کني و به سمت خودت بکِشونيش
اونم زماني که، کار و کاسبي من سکه بود و همچون بادباني در دريا برافراشته شده بود
هيچ چيز نتونست جلوي تو رو بگيره، که آشنايان و دوستانتو دور نزني و ازشون سبقت نگيري
بله،دقيقا همين اتفاق اُفتاد اين طور نيست ؟
اوه بله درسته
کار هم بايد همينجوري انجام بگيره
...واقعا، تو نميتوني
تو نميتوني منو راهي گورستان کني
.... تو حتي شانس اينو هم نداري که
شاهد موفقيت کاري رگنار در آينده باشي
او بايد ازدواج کنه
آيا کايا هم همينو ميخواد ؟
خوب
شايد کايا يه خورده کمتر نسبت به رگنار به اين موضوع علاقه نشون ميده
اما رگنار تمام روز داره در مورد ازدواجش صحبت مي کنه
او بايد حتما ازدواج کنه
و من هم بايد کارهاي پسرم را ببينم
....بله درسته، اما
من نميتونم همينجوري از آسمون براش سفارش کار بگيرم و حتي نميتونم کارهاي اونو تاييد کنم
اون همين الان هم يک سفارش کار عالي و خيلي خوب گرفته
....در واقع
بايد يک پروژه عالي رو بسازه پروژه اي که ارزش وقت گذاشتن را داشته باشه
بنظرت ميتونه ؟ - آره از پسش بر مي ياد -
اگه شما به من اجازه بدين
و اون پروژه قراره چي باشه ؟
اون ميتونه پروژه ساخت ويلا، درکنار درياچه را به عهده بگيره
چي؟
اما قراره من اون پروژه را تمام کنم
اما تو ديگه اشتياقي براي ساخت اون عمارت نداري
يعني چي ديگه اشتياقي ندارم ؟
کي جرات کرده همچين حرفي به تو بزنه ؟
...تو تو خودت همين دو دقيقه پيش اين حرف را زدي
اوه ، تو رو خدا بس کن من داشتم شوخي مي کردم
...اما جدا
آيا رگنار ميتونه به خوبي من کار ها رو انجام بده ؟
اوه، آره اون خونواده رو خوب مي شناسه
درواقع،براي سرگرمي يه چند تا طراحي هم کرده
از اون طراحي که قصد داره باهاش خونه بسازه
يه چند تا نقشه کشيده و کمي حساب و کتاب براي تخمين زدن پروژه کرده
و بنظر تو اون خونواده از اين طراحي ها راضي بودن ؟
اوه،بله،بله
،منظورم اينه که اگه شما بدون دردسر موافقت خودتون را اعلام کنيد
اونوقت آنها هم به رگنار اجازه خواهند داد که پروژه را تموم کنه
خوب،اونا از نقشه خونه راضي هستن
آنها از پيشنهاد اون خيلي خوشحال شدند
گفتند که بنظرشون طرحي جالب و خاصه
ايده اي که خيلي نو و جديده
اوه که اينطور
واقعا ايده ي جديديه
.... و از اون دسته ساختمان هاي متداول و رايجي که
من هميشه مي سازم نيست
با نقشه و طرح سنتي
ببين،ببين،ببين ....تو
پس اونها درواقع براي ديدن رگنار به اينجا آمدند
نه،نه آنها براي ديدن شما آمدند
واقعا بخاطر شما اومدند
اوه
آنها فقط ميخواستند بدوند که، آيا شما مايل هستيد که از ساختن پروژه صرف نظر کنيد
ميخواي بگي کنار بِکشم؟ فقط در صورتي که طرح رگنار را قبول داشته باشيد
،و در واقع منظورشون اينه که بخاطر رگنار من بايد از اين پروژه انصراف بدم
آنها عظمت و استادي شما را درک کرده اند
،اوه نه من متوجه منظور آنها هستم
پس اون لحظه ي انتظار بالاخره سر رسيد
و هالوارد سولنس قراره که بازنشست بشه
و راه را براي جوان تر ها باز کنه
اين خيلي عاليه
...اما مطمئننا
جا براي يک شخص ديگه هم باز مي باشد
نه،نه،نه واقعا اينطوري نيست
نه،انقدري که تو فکر مي کني جا براي کسي ديگه باز نمي باشد
در هر صورت ....اين جور بحث کردن بي ربط مي باشد
براي اينکه من کنار نمي کشم
اوه
...يعني قراره که من اين دنيا را ترک کنم بدون اينکه
کمي خوشحالي تجربه کنم ...بدون هيچگونه
منظورم اينه که ...من در حالي دارم مي ميرم
که حتي نميتونم
يکي از کارهاي پسرم را ببينم
... تو در نهايت شرافت و متانتي که
در وجودت داري
اين دنيا را ترک خواهي کرد
رَگنار
چيه، پدر ؟
همين الان ميريم
من حواسم بهش هست
راستش،خانم فاسلي نميتونه شما را همراهي کنه
يک نامه هست، که بايد سريعا نوشته بشه و من بابت اين موضوع خيلي متاسفم
پس...نامه اي براي نوشتن دارين ؟
نه
البته که نامه اي در کار نيست
کايا - بله -
بيا اينجا
بهم بگو که چي ميخواي؟
آيا تو همون کسي هستي که من بايد براي اين موقعيت پيش آمده ازش تشکر کنم ؟
خواهش مي کنم،نيازي به اين کار نيست
منظورم اينه که بنظر مي رسه خيلي مشتاقي که ازدواج کني
خوب، راستش
من و رگنار الان نزديک به 4 يا 5 سالي ميشه که نامزد هستيم
جدا ؟
خودش و همينطور پدرش در مورد اين ازدواج مکررا صحبت مي کنند
و بنظرم منم بايد به تدريج به خواسته ي آنها تن در بدم
و البته اين واضحه که تو علاقه ي خاصي به رگنار داري ؟
...قبلا بدجور ديوونه ي اين آدم بودم
قبل از اينکه بيام و براي شما کار کنم
اما يعني ديگه بهش علاقه نداري ؟
من تنها فقط يک نفر برام مهمه
و هيچ علاقه اي به بقيه مرد ها ندارم
و هيچ وقت هم نخواهم داشت
خوب از يک طرف تو اينطوري صحبت مي کني
و از طرف ديگه بنظر مي رسه که قصد داري منو ترک کني، اينطور نيست ؟
اما نميشه همينجا به کارکردن ادامه بدهم ... حتي اگه
نه ، نه
اينطوري نميشه ادامه داد
No comments yet. Be the first to leave one.