最初の200行です。
ترجمه از ناصر اسماعیلی
میدونم همتون دارین به چی فکر میکنین
ولی اشتباه میکنین!
من نمیخواستم بکشمش
مجبورم کرد بکشمش
منو دست انداخت، مسخرهم کرد
میخواستین چیکار کنم؟
چجور مردی،
برادر خودش رو دست میندازه و دربارهش دروغ میگه؟
و چه دروغهایی گفت؟
خب، تو هم به خوبی من میدونی ایتسرک
اون گفت تو یه مرد واقعی نیستی
و اگه این حرف رو به تو میگفت تو چیکار میکردی اوبه؟
اگه تو یه "مرد واقعی" بودی چیکار میکردی؟
به خدایان و تمام مقدسات قسم
که هیچوقت نمیخواستم بکشمت
خشم منو فرا گرفت
و نمیتونستم فکر کنم
واقعاً متاسفم
نمیتونی فرماندهی ارتش بزرگ رو بهش بدی
این وظیفهی توئه اوبه
تو برادر بزرگشی
تو فرماندهی رو بگیر
بهت گفتم، این به من مربوط نیست
من نقشه دارم به مدیترانه برگردم...
با هافلدان
اول به کتگات برمیگردی؟
قصدی برای این کار ندارم
تقدیرم میگه فرصت نیست
پس من میرم اونجا
و به لاگرتا دربارهی
انتقام مرگ پدرت
و شکست دادن ساکسونها میگم
و هدیهی بزرگ سرزمین به مردممون
و به مادرم،
و توروی و بچهها بگو،
که بهشون فکر میکنم،
و برمیگردم،
اگه خدایان اینو بخوان
نوش
نوش
اینجا پر از خاطرات ترسناکه
خدا به داد عاملینش برسه
اگه جسد شاه اکبرت اینجا باشه، باید پیداش کنیم!
بله عالی جناب!
پخش بشین!
فرمانده! به افرادت بگو پیش بیان!
اونجا رو بگردین!
دنبال بازموندهها بگردین!
میتونیم اینجا رو بگردیم؟
افراد بیشتری بیارید!
آره! پنج تای دیگه!
به پیش!
ببندینش!
وقت غذاست!
باید عجله کنیم!
اونا رو ببر جلو بذار
- اینارو بگیر! - مراقب باش!
- دست توئه؟ - یه دور دیگه!
فرار نکن!
مطمئنی؟
نمیفهمم چرا میخوای از من جدا بشی
ما برادریم، به هم تعلق داریم
همیشه رویای مشترکی داشتیم
نه، این رویای توئه
تو میخوای شاه نروژ بشی
این رویای من نیست که بشم برادر
شاه نروژ
پس رویات چیه؟
میخوام سفر کنم
منظورم اینه، آرزوت چیه؟
تو اندازهی جفتمون آرزو داری برادر
من یه آدم سادهام
سفر به انتهای دنیای شناختهشده،
برای من کافیه!
دلم برات تنگ میشه
همه یه برادری میخوان تا پشتش رو داشته باشه
هنوزم همینکارو میکنم
هر جا که باشم
برو پیش دوستپسر جدیدت! پیش هم خوش باشین!
داره مد میشه، باید بریم
سمت چپت
فقط چیزایی که بدردمون میخوره!
بهتره بکشیش پایین
- بازم بگردین - آتیش لازم داریم!
خراب شده، به درد نمیخوره
هرچی میتونید جمع کنید!
بکشش!
شاید بتونیم ازش استفاده کنیم!
فکر کنم شاهمون رو پیدا کردیم
مردمان بیخدا
ببین چیکار کردن
ما باید اینجا رو که توسط اون وحشیها
غارت شده تمیز کنیم و مثل اولش کنیم
به مردمی که از اینجا فرار کردن بگین امنه که برگردن اینجا
بله عالیجناب
راه برو!
فلوکی!
چرا داری یه قایق اسباببازی میسازی؟ ها؟
این اسباببازی نیست
این یه قایق یه نفرهست
به کس دیگهای برا پیش بردنش نیاز ندارم
و فکر کردی باهاش کجا میخوای بری؟
هر جایی که خدایان تصمیم بگیرن
نمیخوام بری
هنوز توی جنگ با مسیحیها بهت نیاز دارم
برادرای من خیلی دلنازکن و تو اینو میدونی فلوکی
خواهش میکنم
میدونی که برام مثل پدر میمونی
نه
پدر واقعیت رگنار لاثبروک بود
مشهورترین آدم جهان
هیچوقت اینو فراموش نکن آیوار
وگرنه خدایان تنبیهت میکنن
حالا بذار به قایقم برسم
نمیتونی ترکم کنی
برادرام...
باور نمیکنن که نمیخواستم سیگارد رو بکشم
ولی من نمیخواستم بکشمش اون برادرم بود
همم؟
برا این نمیتونی بری
خیلی تنها میشم
باید برم آیوار
با مردن هلگا هیچی برا من نمونده
این دنیا دیگه برام جذاب نیست
برا همین من خودم رو به امواج و بادها تسلیم میکنم
و به ارادهی خدایان
هر چه پیش آید
قلبم شکسته
درست میشه
آیوار بی استخون
تنبیه کنندهی جهان، ها؟
به من نیازی نداری
پاروها رو بردارید!
موفق باشید!
- موفق باشید! - به سلامتی برگردید!
خدایان همراهتون!
پارو بزنید! سرعت رو کم نکنید!
ثور به همراه شما باشد!
و اینچنین جسد اکبرت،
شاه مرسیا و وسکس، برتوالدا
شاه شاهان، رو به زمین تقدیم میکنیم
همانطور که پروردگار میگوید،
" من هم رستاخیز هستم و هم زندگی
هر کس که به من ایمان داشته باشد گرچه مرده باشد زنده خواهد بود
هر کس که زنده باشد و به من ایمان داشته باشد
تا ابد
نخواهد مرد" آمین
آمین
چرا شمالیها گذاشتن زنده بمونی؟
نمیدونم
فکر کنم علاقهای به من نداشتن
پس وقتی فرصتش رو پیدا کردم، فرار کردم و قایم شدم
و اینجا چه خدمتی میکردی؟
من شاهد و نویسندهی
پیمانی بودم که بین شاه اکبرت و پسران رگنار واقع شد
که به وسیلهش اونها مالک زمینهای آنگلیای شرقی شدن
حتی از سر ترس از مرگ،
شاه اکبرت نباید بخشی از میراثش رو به اون کفار میفروخت
نفروخت
منظورت چیه؟
برا اون نبود که بفروشه
بهتره خودت توضیح بدی
شاه اکبرت، قبل اینکه خانوادهش رو بفرسته بره
به نفع پسرش شاهزاده اثلولف از پادشاهی کنار رفت
پس اثلولف پادشاهه
و زمین اهداشده بیارزشه
بله
شاه مرده
زنده باد شاه
باید اینجا رو خشک کنن
اونو بگیر
این تورها لازمم میشن
ادگار!
چطوره؟
آلفرد
داره میمیره؟
نمیدونم
نمیدونم
همونطوریه که پدر مقدس گفت
خدا شمالیها رو فرستاد اینجا تا مجازاتمون کنن
بخاطر غرورمون تنبیهمون کنن
تمام شرارتهامون و تمام رفتارهای زشتمون
و چطور میتونی انقدر مطمئن باشی اثلولف؟
چون راه دیگهای نیست تا بفهمی چی سر ما اومده
- هیچی - البته
البته، خدا !
آلفرد باید... باید بخاطر گناهانمون بمیره؟
بخاطر گناهان من!
نه!
هیچکس بیگناه نیست جودیث
و فقط میتونم دعا کنم
که پروردگار ما تصمیم بگیره با ما مهربون باشه
و یاورمون باشه،
و دوباره چهرهی تابانش رو به ما بتابونه
میخواستی بدون گفتن به ما بری فلوکی؟
میخواستم زحمت سعی کردن برای جلوی منو گرفتن رو از رو دوشتون بردارم
ولی بهرحال اینکارو میکنیم
و نمیتونین
پس بیاین بجاش درست از هم خدافظی کنیم
No comments yet. Be the first to leave one.