Le prime 200 righe.
می تواند فردا باشد میتواند امروز باشد
آنگاه که آسمان روح را می برد و زمین خاک میریزد
می تواند فردا باشد میتواند امروز باشد
آنگاه که آسمان روح را می برد و زمین خاک میریزد
می تواند فردا باشد میتواند امروز باشد
آنگاه که آسمان روح را می برد و زمین خاک میریزد
می تواند فردا باشد میتواند امروز باشد
آنگاه که آسمان روح را می برد و زمین خاک میریزد
گاهی در شگفتم که چرا نیایش میکنم
آنگاه که روح من به پرواز در می آید
با اعتماد به ذره ای خوشبختی
یا با نیم تـُن بمب در پشت کامیون
فکر کنم صاف رفتیم روی یه چیزی
یه چیزی خورد به کامیون
چی شده ؟
فکر کنم باید بریم مکانیکی
ببین میتونی درستش کنی
چه فردا باشد چه امروز
نمیگویم خواهد شد میگویم شاید بشود
هرگاه بر روی زانوانم بسوی دروازه می روم به زمین میخورم
و با فروتنی درد خود را پنهان میدارم
می تواند فردا باشد میتواند امروز باشد
آنگاه که آسمان روح را می برد و زمین خاک میریزد
می تواند فردا باشد میتواند امروز باشد
آنگاه که آسمان روح را می برد و زمین خاک میریزد
می تواند فردا باشد میتواند امروز باشد
آنگاه که آسمان روح را می برد و زمین خاک میریزد
می تواند فردا باشد میتواند امروز باشد
نـور خــورشــــید بـرفــــراز لـیـــــت
دو ماه بعد
" بو بکُن ، " دِوی این آینده ست
کارخونۀ آبجوسازی - تو چت شده ؟ -
همیشه بطرز عجیبی این حس وجود داره ، که برمیگرده " مخصوصا" بدون " رونی
ما بزودی " رونی " رو میبینیم
" ما خونه ایم " دیوی داریم ازش لذت میبریم
به این فکر کردین که وقتی بیرونیم چکار کنیم ؟
آره ، خیلی بیشترش هم خواهرت رو درگیر میکنه
آلی " ، ذوق زده نشو " - من ذوق زده نیستم -
نمیتونی ازش انتظار داشته باشی همه چیز رو ول کنه
دقیقا" کاری که من انتظار دارم انجام بده - هی ، درسته ؟ -
بوی خوبی میاد - نون آوردی ؟ -
آره
امروز راه من از بدبختی بسوی خوشبختی ست
امروز راه من از بدبختی بسوی خوشبختی ست
راه من بسوی آنچه از این دنیا میخواهم است
و سالهاست چنین است من آن را برای جهانی دیگر خواهم ساخت
و هرآنچه از آنسو نصیبم میشود
همانست که در آن روز سرگردانی ، او به من داده
به خود مینگرم به دیروز خود مینگرم
به خود مینگرم به دیروز خود مینگرم
ما جاده ای را برگزیدیم که ما را بسوی خانه میبرد
قطاری را سوار شدیم که از خیابان هایی می گذرد که ما درآنجا گام برمیداشتیم
بدنیال یافتن چیزی که در پی آنیم در خیابان ها گام برمیداریم
از پله هایی بالا می رویم که مارا بسوی درب اصلی هدایت کنند
و اکنون که چیزی نمیخواهیم
ترانۀ " ال جوسلون " را داریم
من در بالاترین جایگاه جهان نشسته ام
کلید های منو ندیدی ؟ - نه -
یه کم سوپ داریم ، میخوری ؟ - وقت ندارم -
" نباید با شکم خالی بری سر کار ، " لیز
داره دیرم میشه - سعی کن یه کم زودتر بیدار شی -
نمیتونستی بیدارم کنی ، پدر ؟ - اینجاست -
من در بالاترین جایگاه جهان نشسته ام
اوه خدای من - " دِوی " -
داری چکار میکنی ؟ باورم نمیشه که به من نگفته باشی
خوبی؟
تا فردا انتظار تورو نداشتیم
اجازه دادن زودتر بریم فکر میکردیم سورپرایز بشین
نگران کار کردن تو بودم - من هم همینطور ، من همیشه بیرونم -
این هفته خیلی تأخیر داشتم ببخشید
سلام پسر
از دیدنت خوشحالم - از دیدن تو هم ، پسر ، از دیدن تو هم -
گرسنه ای ؟ - آره -
بشین - به خونه خوش اومدی ، دِوی -
ممنون - تا کنار اتوبوس با من بیا -
باشه - بیا -
" بعدا" میبینمت ، خانم " هن شاو - بعد میبنمت ، آلی -
خوشحالم که هردو برگشتین بیاین
پس بذار موهات دوباره بلند بشه
فکر میکردم میشه - الآنم چیزی جلوتو نگرفته -
دنیا ، صدف خودته
از صدف بدم میا مث یه قوطی آب دماغه
باشه ، من باید برم
می بینمت
من آماده نیستم همه چی رو برای صبح برنامه ریزی کرده بودم
مامان ، خوبه
حتی اینو هم کنار گذاشتم
کلوچۀ گوشت من یه کلوچۀ گوشت دارم
هنوز تو فریزره بموقع یـَخِـش آب نمیشه
از شنیدن خبر " رونی " ناراحت شدم
ممکن بود من جای اون می بودم ، پدر شاید باید جاش می بودم
تو دستۀ ما بود اون وظیفۀ من بود
یه بمب کنار جاده ای بود چیزی نبود که بشه کاری کرد
خوبه که برگشتی خونه
به خودت نگاه کن ، برادر کوچیک من قهرمان جنگ
همه چی روبراست ؟ تو گفتی
باید بگردم سرِ کارم
بعد می بینمت - عالیه -
" ما " لوئیس " کوچولو رو میذاریم پیش " کارل ان تو میتونی با " برندان " شریک بشی
نگران نباش ، زیاد طول نمی کشه - بچه ها از اون خوششون میاد ، اینطور نیست ؟ -
آره
دایی " آلی " یه کم پیشمون میمونه
آره
تو سربازی ؟ - بله ، هستم -
خیلی شگفت انگیز بنظر میای - شبیه به تو هستم ، ممنون -
خواهش میکنم
سلام - کجا بودی ؟ -
خیلی خُب بداخلاق آلی و دِوی ، پیداشون شد
جدی ؟ - آره ، اونا زود اومدن -
آلی ، بعد از شیش ماه برگشت و تو اینجایی ؟
خُب ، این شغل منه تو هم باید همین کارو کنی
آره ، خوش شانسیه
تو هنوز داری کار " فرنسین " رو انجام میدی - آره ، میبینی که -
خوبه ، خیلی خوبه
دوباره شروع نکن - چی ؟ -
داری سعی می کنی اون روی منو بالا بیاری - بیخیال ، اون ، اونقدرها هم پسر بعدی نیست -
آره ، بود ، عالی بود دانشمند بود
خُب ، فکر میکردم به این معنیه که توی یه آزمایشگاه کار میکرد
بیشتر از یه علاقه
آلی ، تاحالا به کسی تیر زدی ؟ - چی ؟ -
تا حالا کسی رو با تیر زدی ، آلی ؟
طبقۀ بالا مال منه ؟
من میترسم ، تو تخت پایینی هستی من ازش استفاده نمیکنم
باشه
"سلام ، " هری - " اوه ، " جین -
روز بزرگیه چون دِوی ، برگشته
او اینجاست ، خونۀ پسرمه زود برگشته
عالیه ، باید خوشحال باشی - آره -
خوبه
اوه ، جین ، شاید بتونی سر ناهار همدیگر رو ببینیم ... یه کمی
می بینمت ، هَری - جشن -
صبح بخیر ، دخترا - جین -
چند تا خبر بزرگ دارم
درست وسط نقاش های اسکاتلندی
مطمئنم که برادرت دوست داشتنیه من برای این نیومدم
نگرانش هم نیستم اون خیلی پرحرف نیست
من یه روز گندی داشتم تمام چیزی که میخوام یه نوشیدنیه و کمی خنده ست
آره ، نوشیدنی و خنده همش همینه
حالا چه حرف بزنی چه نزنی اون گوش نمیده
اون فقط میخواد به سینه هات زُل بزنه
من زیاد نمی مونم یه نوشدنی و تمام
خُب ، به من نگو به خواهرت بگو
اون از تو میخواد که رفیقش رو ببینی
یه خـُلُ چِل دیگه از خونۀ پرستارها ؟
ظاهرا" این یکی فرق داره - ظاهرا" ؟ چطور ؟ -
خُب ، اون خوب بنظر میرسه اون خارج از " مورنینگ ساید " زندگی میکنه
اون انگلیسیه
انگلیسی ؟
این برای تو
یه جشن داری ؟
نه ، فقط رفقا مست کردند
یه چیزی با " تکیلا " ، این چیزی نیست که فراموش کنی ، اینو باید یادت باشه
فرنسین - تعجبی نداره که هنوز مجردی -
فرَن - اوه ، ممنون ، بسلامتی عزیزان -
تو هم هستی ؟ - منم هستم -
خوبه
وحشتناکه
خُب ، " لیزی " یکی از داستانهات رو برامون تعریف کن
باشه - قصه درحالت مستی ؟ -
نه یه دونه مطمئن - باشه -
این حکایتیست از نخستین آموزگار ما
بادت میاد ؟
اسب کوچک پرش کننده هایش را می ساخت
و اهریمن چهره هایش را
زمانیکه مادرمان ، نام ما را می گفت دست هایش را بلند می کرد
تا حالا ندیده بودم از این کارا بکنه - تا حالا ندیده بودی از کارا بکنه ؟ -
حکایت ها را با بدگویی به هم میدوزد
وای
به پایان رسید و انجام پذیرفت به پایان رسید و انجام پذیرفت
درسته ، من خیلی خوردم
به پایان رسید و انجام پذیرفت به پایان رسید و انجام پذیرفت
به پایان رسید و انجام پذیرفت به پایان رسید و انجام پذیرفت
آره ، تو ، بیا - براتون داستان بگم ، آره -
یه دونه خوبش رو
این حکایت از دست دادن باکِـرِگی منه
من نفسم را نگه میداشتم و تخت خواب ، هر سه را
مردم ، من برای راز خویش ادعایی ندارم
اما گاهی احساس می کنم که زندگی سکسی من ، همۀ تاریخ است
به پایان رسید و انجام پذیرفت به پایان رسید و انجام پذیرفت
به پایان رسید و انجام پذیرفت به پایان رسید و انجام پذیرفت
به پایان رسید و انجام پذیرفت به پایان رسید و انجام پذیرفت
به پایان رسید و انجام پذیرفت به پایان رسید و انجام پذیرفت
من نمیگویم این حوادث هیچگاه در زندگانی ما نبوده
... اما
تأثیری که برخی مردم میگویند را ندارد
" تمومش کن " لیز - ایـوُن " ، بلند شو ، نوبت توئه " -
من نمیتونم ، چی باید بگم - کارِت درسته -
فقط یه چیزی بهمون بگو ، یالا نوبت همه میشه
این قصۀ مردیه که مرگ را تماشا می کند
این موضوع عمومیت ندارد اما حس نمیکنم دروغ باشد
اکنون که به آن می اندشم بمانند گناه کاری می مانم
دست هایم را شسته و آمادۀ خوردن شام بودم
دست هایم را شستم و حرکت کردم
به پایان رسید و انجام پذیرفت به پایان رسید و انجام پذیرفت
به پایان رسید و انجام پذیرفت به پایان رسید و انجام پذیرفت
به پایان رسید و انجام پذیرفت به پایان رسید و انجام پذیرفت
تو بیا اینجا ، خوبه
به پایان رسید و انجام پذیرفت به پایان رسید و انجام پذیرفت
به پایان رسید و انجام پذیرفت به پایان رسید و انجام پذیرفت
به پایان رسید و انجام پذیرفت به پایان رسید و انجام پذیرفت
No comments yet. Be the first to leave one.