Le prime 200 righe.
[بر اساس رمانی به همین نام به قلم النا فرانته]
قبل اینکه از خونه برم، پدرم به مادرم میگفت که دختر زشتیام.
فصل یکم — قسمت یکم «زیبایی»
البته مستقیم بیانش نکرد. صرفاً با استعاره گفت.
با صدای آروم گفت،
ولی من همچنان میشنیدم.
خیلیخب.
از کجا شروع کنیم؟
ایتالیایی. هوم...
ایتالیایی؟ نمرۀ قبولی آورده.
ولی تربیت بدنی رو قبول نشد.
یونانی؟
باورم نمیشه. نمرهاش ضعیفه.
هوم. جغرافیا چی؟
جغرافیا؟ شرمآوره دیگه. مگه ملت هنوز جغرافیا میخونن؟
بچۀ سرکش و مغروریه.
ولی میدونی شاهکارش چیه؟
توی ریاضی. از بیخ رد شده.
- چون از این کمتر نمیشه گرفت. - آره.
مگه میشه؟ رد شدن که دیگه نمره نمیخواد. اوج ظلمه.
آندره، این دختر مشکل داره.
انگار اصلاً نمیخواد درس بخونه. اینجوری پیش بره مردود میشه.
متوجهم.
باید تکونی به خودش بده. بهش توسری میزنم. بشین و نگاه کنن.
نه، مشکلش این نیست.
- پس مشکلش بلوغه؟ - بلوغم نیست.
من فهمیدم مشکلش چیه.
دقیقاً شده عین خواهر خودم.
منظورت ویتوریاست؟
آره. با ویتوریا مو نمیزنه.
اینجوری نگو بابا. ویتوریا هیولاست.
- نلا. - چیه؟
باهاش مو نمیزنه.
ای بابا. امیدوارم اینجوری نباشه.
همیشه که پدرم بهم تشر میزد، اشکم دم مشکم بود.
همیشه بهم میگفت خیلی خوشگلم.
ولی چی توی چهرهام میدید، که خودم نمیدیدم؟
چه بلایی داشت سرم میاومد؟
از اونموقع شرایط فرقی نکرد.
ناپل.
توی سرمای فوریه.
مادرم...
با همون کلمات.
وقتی کوچولویی، همهچیز به نظر بزرگ میاد.
وقتی بزرگ میشی، همهچیز کوچولو به نظر میاد.
ولی برای من اینجوری نیست.
خودم رو وسط داستانی دیدم که شبیه زندگی خودم نبود.
داستانی که هیچوقت شروع نشد،
و کسی به خودش زحمت نداد بهش خاتمه بده.
چشم باز کردم دیدم درگیر درد عجیبی شدم.
بدون هیچ راه فراری.
- عه، سلام. - سلام!
- سلام! - چه خوشگل شدید.
ممنون.
- شب بخیر پروفسور. - شب کجا بود بابا.
- بگیر. - دلتنگت بودم ماریانو.
بفرمایید.
مشکل این دختره چیه؟ خیلی اخموئه.
- اخمو نیستم. - اخمو که فحش نیست.
صرفاً حالت روانی آدمه. ناراحت نشو الکی. ای بابا.
ماریانو، هیچی نشده شروع نکن.
منظورش اینه انگار ناراحتی. اصلاً بیا بریم جای دیگه.
- میخوان سیگار بکشن. - نه بابا.
- شک ندارم میرن سیگار بکشن. - نه بابا. آهای، سیگار نبینمها!
اون یارو از بخش مالی داره میگرده دنبالم.
- عه؟ - میدونی علتش چیه؟
چی؟
ضامن اون یارو توی بانک ناپل شده.
هر کسی به نوعی.
کسی نمیدونه.
صبح چندتا پسر اونجا دیدم داشتن برِک میرقصیدن.
- جدی؟ - اونجا.
- آره. - چه شکلی بودن؟
صرفاً رقصشون واسم جالب بود. از خود پسرها خوشم نمیاد.
اینها رو جدید خریدی؟
- کفشها رو میگی؟ - اوهوم.
نه.
- چرا؟ - تا حالا ندیده بودمشون.
به نظرت من مشکلی دارم؟
نه، چطور؟
نمیدونم. اگه تازه کفشی که من مدتهاست میپوشم رو دیدی،
یعنی حتماً مشکلی دارم.
جیوا، داری الکی مشکوک میشی.
چرا به چرت و پرتهای بابام توجه میکنی؟
یک گوشت رو در کن، اونیکی رو دروازه.
خودمونم این کار رو میکنیم.
میشه یه لحظه بهم توجه کنید؟
به نظرتون من عجیبم؟ زشتم؟
راستش رو بگید.
شاید یه خرده باشی. ولی فیزیکی نیست.
فیزیکی که نیست، خیلی هم خوشگلی.
ولی... شاید انقدر حرص میخوری، یه مقدار زشتتر شدی.
ولی فقط همینه.
دخترها!
آنجلا و آیدا مثل عموزادههای خودم بودن.
- همهمون با تفکرات چپی بار اومده بودیم. - بیاید دخترها!
با خط مشی و تفکرات انتقادی مشترک.
- چرا لفتش میدید؟ - قدیم زیاد کتاب میخوندم.
آیدا نویسندۀ زبردستیه،
از وراجی و رودهدرازی آنجلا هم خیلی خوشم میاد.
یادته پروفسور گالوی و دیلر،
از دانشگاه هاروارد،
مقالهای منتشر کردن که با استناد به شواهد علمی نشون میداد،
که نخستوزیر برجستۀ ما،
مثل دلمۀ برگیه که با عن سگ پر شده؟
آها، چقدر مراعات میکنی.
خب، اینم از این.
حالا که دعامون رو خوندیم، بریم سراغ شام.
زندگی ما حوالی وورمرو میچرخید.
از وضعیت شهر خبری نداشتیم.
هر انحرافی وسوسهمون میکرد و... واسهمون هیجانانگیز بود.
این چه کاری بود؟
- حالت خوبه؟ - آره، خوبم. خوبم.
هوم...
شما بخورید. بخورید.
وقتی کوچولویی، همهچیز به نظر بزرگ میاد.
وقتی بزرگ میشی، همهچیز به نظر کوچولو میاد.
هر کسی به نوعی.
سلام. چی شده؟
دلدرد دارم.
- پریودی؟ - احتمالاً نزدیکه.
توی کابینت قرص هست.
تموم نشد؟
- آب جوش واسهات بیارم؟ - نه.
برو یه مقدار دراز بکش، خب؟
ظاهراً عمه ویکتوریا به قدری از بابای من بدش میاومد،
که قیافهاش رو از توی تمام عکسهامون جدا کرده بود.
چی کار میکنی؟
واسه کارناوال حاضر میشی؟
میتونم کمکت کنم.
بهم یاد میدی چطوری عین خودت آرایش کنم؟
هر آرایشی به یک نوع چهره میاد.
هر چهرهای با اونیکی فرق داره.
بیا اینجا.
بیا جلو.
بذار ببینم چطوری میشه.
نزدیکتر.
آفرین.
باید پوستت به نرمی پر بشه.
با انگشتت پخشش میکنی.
بعدم دورش رو میمالی. همینجوری باید پخشش کنی.
ولی زیادهروی نکن.
هر ردی که بمونه روی آرایشت تأثیر میذاره.
بعد میگی کافیه.
یه نگاه به خودت میندازی.
اینم از آرایش.
من دارم میرم.
با لوتر کنفرانس دارم.
روز تعطیل؟
چقدر خوشگل شدید.
عجب شانسی دارم من.
خداحافظ.
دلقک رو ببین.
عکسهای خانوادگی رو چرا میدیدی؟
بابا مدام چرت و پرت میگه.
میگه خوشگل نیستم.
کمکم دارم عین خود ویتوریا هیولا میشم.
واسه همین ازش دنبال عکس بودی؟
خودت بگو چه شکلیه.
مسئله فقط قیافهاش نیست.
یادمه وقتی پیشمون بود جوری معذب بودم،
که انگار مارمولک روی پام نشسته.
تو اصلاً شبیهاش نیستی.
واسه ما عمه ویتوریا در حد جوکه.
گاهی اوقات که بابات روی مخ میره،
بهش میگم آندره حواست باشه، داری شبیه ویتوریا میشی.
انقدر موجود افتضاحیه؟
زن به شدت گنددماغیه.
مخصوصاً که چشم دیدن دستاوردهای بابات رو نداره.
مثلاً چطوری؟
عمه ویتوریات از هر چیزی که بتونه،
برای حمله به شخصیت آدم استفاده میکنه.
ولی بیشتر از اینکه بابات زندهست ناراحته.
و اینکه بابات جونش رو نجات داده.
از چی؟
ولش کن بابا. بیخیالش.
شاید نمیخواست کسی نجاتش بده.
شاید بابا باید دخالت نمیکرد.
وقتی برای کسی مشکلی پیش نمیاد، معنی نداره آدم سرش به کار خودش باشه.
تازه بماند که با بیتربیت بودنش جواب لطف بابات رو داد.
نمیشه آشتی کنن؟
برای آشتی کردن با ویتوریا، بابات باید آدم معمولی باشه.
مثل بقیه آدمهایی که عمهات میشناسه.
و از اونجا که امکانپذیر نیست،
عمهات کل خانواده رو علیه خودش کرده.
بابات چندین ساله که ندیدش.
ولی بچه که بودی، هر از گاهی بهشون سر میزدیم.
یادت میاد؟
نه، یادم نمیاد.
آره خب، خیلی وقته گذشته.
- شغلش چیه؟ - خدمتکار یه یاروییه.
تازه اینم تقصیر بابات میدونه.
- چرا میپرسی؟ - میخوام ببینم چه شکلیه.
میخوام ببینمش.
عه.
خیلیخب پس.
- ویا میرالیا رو بلدی؟ - نه.
ویا استرادرا چی؟
نه.
پوجیریال.
No comments yet. Be the first to leave one.