The Ceremony Is About to Begin

The Ceremony Is About to Begin

Scarica il sottotitolo Farsi Persian

Informazioni sulla release

The Ceremony Is About To Begin 2024 [@FoundFootageFan]
The Ceremony Is About To Begin 2024 1080p WEBRip-YTS
The Ceremony Is About To Begin 2024 720p WEBRip-YTS
Un commento di Mehdisk
💫زیرنویس اختصاصی | t.me/FoundFootageFan💫

Tag

webdl
Pubblicato il: 2025-06-29
Download: 36
Sottotitoli per non udenti: No

Anteprima dei sottotitoli in Farsi Persian

Le prime 200 righe.

راستش اون زمان صاحبخونه‌م منو بیرون کرده بود

"سم / مونتو" - عضو انجمن اوزیریس از 2012 تا 2018 -

و من توی ماشین میخوابیدم

بعدش به یه آگهی برخوردم که روی تابلوی اطلاع رسانی بود

من داشتم میرفتم به سمت بِرکلی

"ربکا / باستِت" - عضو انجمن اوزیریس از 2013 تا 2018 -

...و فکر میکنم یه ذره کلیشه ای باشه

ولی من توی خوابگاه زندگی میکردم

و یکی از هم اتاقیام راجب این قضیه بهم اطلاع داد

تمام رفیقام از من شرایط بهتری داشتن

"برندن / رآ" - عضو انجمن اوزیریس از 2009 تا 2018 -

اونا همه بچه پولدار بودن

و همشون بهم گفتن "هی، پاشو بریم مرد سوزان رو تماشا کنیم"

دقیقا همونجا و وسط نمایش بود که !یهو به خودم اومدم

"با خودم گفتم "دارم چه گوهی میخورم!؟

تمام پول و پس اندازمو ریدم توش

وسط بیابون وایساده بودم

تمام رفیقامو از دست داده بودم

و همون لحظه بود که دیدمش

انگار مستقیم از درون خورشید داشت میومد سمتم

و بعدش صورتمو با دستاش گرفت

"و گفت "خونه‌ت همینجاست

"پدر اوزیریس" - موسس انجمن اوزیریس -

،و من زدم زیر گریه ...زدم زیر گریه

،وقتی با اوزیریس ملاقات کردم یه احساس امنیت غیرقابل وصفی رو بهم منتقل کرد

که تا قبل از اون تجربه‌ش نکرده بودم

"کاترینا / نیث" - عضو انجمن اوزیریس از 2011 تا 2018 -

و اون احساس برای من بسیار زیبا و بامعنا بود

و این حس رو بهم منتقل کرد که انگار به جایی تعلق دارم

کاملا متوجه میشدی که اون رنج های زیادی رو پشت سر گذاشته

حس میکردم که یه زمانی یه اتفاق عظیمی براش رخ داده

"راد / خپری" - عضو انجمن اوزیریس از 2010 تا 2018 -

اینجوری ازش برداشت میکردی که ...اتفاقاتی رو پشت سر گذاشته

که باعث گشایش دروازه ی قلبش شده...

آره، واسه خودمم عجیب بود

که افراد جوون رو به عضویت گروه درمیاورد

یه زمان شوخی میکردیم و ...میگفتیم اون بابانوئله، خلاصه

و اون هرکسی رو که از در خونه‌ش وارد میشد با آغوش باز می پذیرفت

با خودم میگفتم "چطور میتونم مثل اون باشم؟"

بیش از دویست نفر به انجمن پدر" ".در مناطق روستایی شمال کالیفورنیا پیوستند

اعضای جدید می‌بایست" ".تمام دارایی‌های خود را اهدا کنند

خلاصه داشتم به سمت اونجا رانندگی میکردم ...که یهو

"اریک / ست" - عضو انجمن اوزیریس از 2010 تا 2018 -

دیدم آدما با لباسای روشن دارن اونجا پرسه میزنن

حیوونا واسه خودشون حرکت میکردن

درواقع اونجا همه جور حیوونی داشتیم

"هلن / ساتیس" - عضو انجمن اوزیریس از 2011 تا 2018 -

یه جورایی مثل پناهگاه حیات وحش بود

قرقاول و طوطی کاکلی داشتیم

لاما و آلپاکا داشتیم

،اولین بار که وارد اونجا شدم

نسبت به زمانی که به اونجا عادت کردم احساس متفاوتی داشتم

ینی اولش شبیه یه کمپ تابستونی بود

ولی با تم و معماری مصر باستان

!راستش یه جورایی از لحاظ فرهنگی شوکه شدم

"اشلی / نفتیس" - عضو انجمن اوزیریس از 2014 تا 2018 -

چون قبلش تو یه آسمون خراش زندگی میکردم ...و یهو

...باید میرفتم توی یه یه آلاچیق یا چادر زندگی کنم

خب طبیعتا عادت نداشتم

چون اونا شبیه مصریان باستان بودن

درواقع حس میکردم از دیدن ما گیج شدن

انگار میگفتن "شما اینجا چی میخواید؟"

طبیعتا لحظه ای که رسیدم اونجا

"کالین / خنسو" - عضو انجمن اوزیریس از 2016 تا 2018 -

اکثر اقامتگاه های اونجا پر بودن

بخاطر همین من تو ماشینم میخوابیدم

بنظرم این قضیه بهای ناچیزی بود که باید میپرداختی

تا از هرج و مرج و شلوغی جهان خارج بشی و عضوی از این جامعه ی کوچیک باشی

روز اول، هرکس باید واسه خودش یه اسم انتخاب میکرد

"گریسون / هوروس" - عضو انجمن اوزیریس از 2009 تا 2018 -

درواقع یه کتاب بزرگ شامل تمام نام های مصری وجود داشت

درواقع اسامی خدایان و اینا

من کوچیکترین فرزند خونواده ام

،یه خدایی بود بنام حوروس من اسم اونو انتخاب کردم

اون جوون ترین خدا در بین چهار خدای اول مصر باستان بوده

و با خودم گفتم !این اسم مناسب منه

خلاصه همون اسمو انتخاب کردم

راستش حس میکردم مسائل مربوط به مصر باستان یه جورایی باحاله

درواقع اونجوری نبودم که شیفته ی این مسائل باشم

بعد فهمیدم که اوزیریس راجبشون اطلاعات زیادی داره

این گروه، چیزایی که مصریان میدونستن رو دوباره کشف کردن

"رایان / باستا" - عضو انجمن اوزیریس از 2012 تا 2018 -

...خب منظورم اینه که

اونا هزاران سال پیش اهرام ثلاثه رو ساختن

پس مشخصا اونا یه چیزایی حالیشون بوده

بنظرم فرهنگ مصری مناسب همه ی افراده

!بنظرم اون اصلا قرار نبود سفیدپوست باشه

..ما معمولا بیدار میشدیم و

تقریبا 10 دقیقه دعا و مدیتیشن انجام میدادیم

اونجا جلسات رقص و پایکوبی هم برگزار میشد

مثلا برای چندین روز متوالی

راستش خیلی از ماها ...قبل از پیوستن به این اجتماع

شغل پیمانکاری و کارگری داشتیم...

،و یه روز پدر ما رو برد داخل اون انبار کاه

یه انبار کاه قدیمی که دقیقا وسط اون منطقه بود

که استفاده ی زیادی ازش نمیشد

و به ما گفت که "دوستان، امروز قراره مقبره ی خانوادگی بسازیم"

و بعدش اونجا رو تخریب کردیم

و بعد تبدیلش کردیم به اون مقبره ی شگفت انگیز مصر باستان

شاید یه کم عجیب باشه که ...بخوای مکانی رو بسازی

که میدونی قراره در آینده همونجا دفن بشی

اگه تصمیم بگیری ،که عضوی از اون اجتماع باشی

،پس احتمالا همونجا هم قراره فوت کنی دیگه درسته؟

و بنظرم همگی با این قضیه کنار اومده بودیم

زمانی که عضو انجمن اوزیریس بودم

به عنوان متخصص بخش اطلاع رسانی کار میکردم

بخاطر همین به دانشگاه های مختلف سر میزدم

به تعاونی های مختلف سر میزدم

وقتی الان به عکس و فیلم هایی که ،برای کمپین های تبلیغاتی ساختیم نگاه میکنم

،توی همشون لبخند داشتم خوشحال بنظر میرسیدم

منظورم اینه که من اونجا خوشحال بودم

تمام مدتی که اونجا اقامت داشتم خوشحال بودم

،اما در اواخر اقامتم مشخصا همچین احساسی نداشتم

جوری بود که انگار اون شخص رو نمیشناختم

،اواخر سال 2017" ".آنوبیس به عضویت انجمن اوزیریس درآمد

پدر اوزیریس وارد انجمن شد، خب؟

و یه یارویی هم باهاش بود

و من با خودم گفتم "اون دیگه کیه؟"

"آنوبیس" - عضو انجمن اوزیریس از 2017 تا امروز -

میدونی؟ گفتم اون چیکاره‌س؟

وقتی برای اولین بار آنوبیس رو بهمون معرفی کرد

در اون لحظه آنچنان برام قابل توجه نبود

اولاش مثل بقیه توی انجمن جا افتاده بود

،ما قبل از اینکه آنوبیس رو ببینیم وصفش رو شنیده بودیم

چون اون تمام وقتش رو با پدر اوزیریس میگذروند

خلاصه بقیه با هم حرف میزدن و میگفتن

یه آدم جدید اومده بنام آنوبیس

یه جورایی انگار از حرف زدنش راجبش میترسیدن

یه حس مرموزی داشتن

مثلا وقتی نزدیکشون میشدی

اونا مکالمه ی خودشونو قطع میکردن

بخاطر همین آدم حس میکرد که مزاحمشون شده

واسه همین وقتی کنارشون بودی احساس راحتی نمیکردی

بعد یهو اینجوری شد که آنوبیس اینجوریه و اونجوریه و فلان

و تمام وقتشو با پدر میگذروند

انگار نه انگار که !ما هم مثل بچه های اون بودیم

راستش اون ایده های تند و تیزی داشت

که به مرور زمان شروع کرد به اجرا و گسترش ایده هاش

...ولی من هیچوقت اون یه جورایی منو آزار میداد

اون با ورودش به مجموعه یه تنشی رو با خودش آورد

که تا قبل از اون وجود نداشت

خلاصه بخاطر همین زیاد ازش خوشم نمیومد

،تا قبل از اون انجمن هیچ سلسله مراتبی نداشت

هیچ حزب یا فرقه جداگانه ای نداشت

اما بعدش همه چی تغییر کرد

،اگه تو طرف آنوبیس نبودی

فورا تبدیل میشدی به یه آدم منفور

اون نفوذ زیادی روی پدر داشت

راستش این انحصارطلبی ها عجیب بود

چون تا قبل از اون هرگز این مسائل وجود نداشت

آره، هرکدوم از ماها یه وظیفه ی مشخصی داشتیم

و بنظر میرسید که اون صاحبکار همه ی ماس

حس میکردم اون داره توی تمام مسائل دخالت میکنه

و اینجوری بود که داره همه چی رو به گند میکشه

ولی من نمیدونستم کی طرف اونه و کی مخالف اونه

و این قضیه یه جورایی خطرناک و ریسکی بود

اون واسه خودش گشت میزد و به همه دستور میداد

و جوری رفتار میکرد انگار مهم ترین آدم اون مجموعه‌س

با اینکه دیرتر از همه به ما پیوسته بود

اون یه جورایی به بعضی از دوستام پیشنهاد رابطه داده بود

...راستش "پیشنهاد" کلمه ی عجیبیه وقتی

وقتی میدونستی اون رابطه ی صمیمی ای... با پدر داره

البته که تا قبل از اون هم توی انجمن مواد مصرف میشد

،اما با اومدن آنوبیس این قضیه فراگیرتر شد

درواقع مصرف بالاتر رفت و یه جورایی با قبل متفاوت بود

اون برگشت و یقه‌مو گرفت

و منو از رو زمین بلند کرد

و داشت بهم میگفت "مگه تو بچه ی دو ساله ای؟"

"مگه نوزاد شیرخواره ای؟"

....و بعدش، نمیدونم چرا ولی

شروع کردم به گریه کردن

،بنظرم وقتی آنوبیس وارد مجموعه شد

درواقع آغازی بر پایان اون انجمن بود

اواخر سال 2018، پدر و آنوبیس" ".برای صعود به قله عازم کوه شستا شدند

".پدر هرگز بازنگشت"

پدر اوزیریس همه ی دار و ندار ما بود

...و من

،موقعی که قضیه رو فهمیدم اولش نتونستم هضمش کنم

همه داشتن میدوییدن سمت تالار اصلی

و منم دوییدم اونجا و ...اون زمان دیگه همه میدونستن

که پدر اوزیریس از پیشمون رفته

آره، وقتی پدر فوت کرد من اونجا بودم

درواقع منظورم لحظه ی مرگش نیس

اون لحظه فقط آنوبیس پیشش بوده

اون و اوزیریس رفته بودن به یکی از گردش های معمولیشون توی کوه شستا

و بعدش آنوبیس تنهایی برگشت

و همگی اینجوری بودیم که "چه خبر شده؟"

"قضیه چیه؟ اوزیریس کو؟"

آنوبیس گفت که "آها، اون مرد"

و آخرین حرفش این بوده که آنوبیس رهبر بعدی انجمنه

جان؟؟

،آره اگه بخوام ساده بگم قضیه خیلی مشکوک بود

چند نفر از ما یه گروه جستجو تشکیل دادیم

ما دنبال آنوبیس راه افتادیم و رفتیم به اون منطقه

که پیکر پدر رو برگردونیم

درواقع، برای اینکه توی مقبره به خاک بسپریمش

همونجوری که خودش همیشه میخواست

ما چندین روز توی کوه شستا گشت زدیم

ولی جسد رو پیدا نکردیم

،من فقط گریه میکردم ...چون نمیتونستم باور کنم

Commenti

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left