Le prime 200 righe.
بد نیست دلیل مرگت رو بدونی.
خداوند رهات کرده.
خدایی که میگفت دوستت داره...
خدایی که ازت طلب پرستش میکرد...
رهات کرده که نابود بشی.
عجب بدشانسیای.
بریم سر اصل مطلب؟
دست بکش ای اهریمن!
ای بردهی نجس شیطان...
به نام خداوند دستور میدهم!
دور شو!
وای...
تویی که. وای.
گمونم از زمان...
- سیل ندیدمت؟ - آره. اوهوم.
بابت اون قضیه شرمنده.
اختیار داری بابا.
وای. کجا بودم؟
- «دور شو». - درسته. درسته.
دور شو این اهریمن بدکار!
به دستور خداوند متعال دستور میدهم دور بشوی!
نه خیر.
نه خیر؟
نه ممنون. آخه اجازه دارم.
اجازه؟ از کی؟
- از طرف خدا. - اوه...
نه اینکه از شوخیهات بدم بیاد ها...
نه، نه، نه، نه، شوخی نیست.
- اینها بزهای ایوب هستن دیگه، نه؟ - آره. ایوب.
که بد نیست بدونی از پیامبران عزیز خدا هم هست دیگه...
خلاصه بگم؟
ابلیس و زیردستان اهریمنش...
حق دارند بدون هیچ مخالفتی تمامی اموال ایوب را نابود کنند.
ارادتمند شما، خدا.
نه!
امکان نداره!
ایوب آدم خوب و درستکاریه.
میشه گفت واقعا فرمانبرداره.
من اهریمن هستم دیگه. شاید دروغ میگم.
اصلا میدونی چیه؟ بیا ببینیم.
به نظر من که قانونی بود!
توسط خودمون مهر و موم شده.
آمین.
بله. کاملا سالمه!
وای بر من.
- چیکار کرده مگه؟ - ایوب؟ کاری نکرده که.
ایوب مهربونترین آدم دنیاست.
واسه همین واسه شرطبندی خوب بود.
- شرطبندی؟ - آره.
آخه خدا داشت میگفت که ایوب خیلی درستکاره...
و خیلی خدا رو دوست داره.
- و شیطان گفت که... - شیطان گفت؟
بله. شیطان گفت که درستکاریش بخاطر اینه که خدا خیلی بهش لطف میکنه.
خلاصه سرت رو درد نیارم...
خدا گذاشت که شیطان ایوب رو بدبخت کنه.
- بعدش مشخص میشه. - آهان.
- پس صرفا خیرهای دنیویش نابود میشه. - دقیقا.
چیز مهمی نیست که.
صرفا مزرعه، شترها، بزهاش...
- گاوهای نر، فرزندان، غازهاش... - چیش؟
غاز دیگه. همون اردکهای گنده و عصبانی.
فرزندانش؟
آهان!
آهان، فهمیدم. اینطوری که پس عیبی نداره.
معلومه که نداره.
به اراده الهی اعتماد کن ازیرافیل. همیشه.
البته. البته.
پس وقتی آزمونهای ایوب تموم بشه...
همه چیز رو بهش پس میدیم؟
حتی بیشتر بهش پس میدیم.
پاداش خداوند دو برابر داشتههای قبلیش خواهد بود.
خدا را شکر.
دو برابر گاوهای نری که داشت، دو برابر بزهایی که داشت، دو برابر فرزندانی که داشت.
دو برابر... دو برابر فرزندانی که داشت؟
بله، درسته. الان چند تا داره؟ سه تا؟
- پس شش تا بچه خواهد داشت. - احتمالا هفت تا.
میدونی که خدا عاشق عدد هفته.
درسته. وای...
فقط مسئله این که...
سیتیس پنجاه و هشت سالشه.
نمیدونم که دقیقا...
چقدر با پروسه زایمان انسانها آشنایی دارید.
درواقع خیلی آشنایی دارم.
با توجه به اینکه شخصا تولد اولین انسان رو دیدم.
بله. بله البته.
هرچند میشه گفت تولد حوا...
دقیقا تولد معمولیای... بههرحال...
منظورم این بود که...
مطمئن هستید که سیتیس حاضره چهار بار دیگه زایمان کنه؟
هفت بار دیگه.
ولی اون که درحال حاضر سه بچه داره دیگه... پس...
درسته، ولی اونها میمیرن.
نمیفهمه.
قبلیها رو برنمیگردونیم؟
البته که نه!
ولی بچه جدید بهشون میدیم.
گمونم با قبلیها اخت گرفته باشن.
- و اگه ما بکشیمشون... - ازیرافیل...
ما آدم خوبهای داستان هستیم.
خب؟ قرار نیست کسی رو بکشیم.
صرفا کار ما اینه که جلوی جهنم رو نمیگیریم.
عاقبتشون با خودشونه.
بعد از حرف «کی» چی میاد؟
غافلگیرم کردی.
- چیز خوبیه؟ - صرفا متوجه اومدنت نشدم.
درسته.
شاید بد نباشه حین حرکت یه صدایی ازت خودت در بیاری.
- باشه. - بعد از «کی»، «ال» میاد.
مگه داره چیکار میکنی؟
گفتم بد نیست پیدا کردن کتابها آسونتر باشه...
واسه همین دارم به ترتیب الفبا میچینمشون.
نویسندهها رو به ترتیب الفبا میذاری؟
«نویسنده» چیه؟
نه، داشتم کتابها رو...
به ترتیب اولین حرف اولین جمله مرتب میکردم.
آخه اینطوری که کسی... عالیه. فکر خوبیه.
لطف کردی جیم. ادامه بده.
حالا هم حین رفتن صدا در میارم.
باشه.
این صدا نه.
این هم نه.
چی داری میخونی؟
دارم میخونم؟ هم...
انگار که میخوندم.
گمونم از خودم درآوردم.
«بهترین دوران بود. بدترین دوران هم بود.»
پس میره توی فهرست «آی»ها.
مترجم: «تارخ علیخانی» تلگرام: aManOfWar@
بدجوری به فنا رفتی.
جای تعجب نداره.
اهریمن سابقی که بهشتیان ازش متنفرن و جهنمیان هم حاضرن سر به تنش نباشه.
قهرمان قصه چطور تحمل کنه؟
- مسخرهام میکنی؟ - اگه بکنم میفهمی؟
اجازه هست بشینم؟
- جبرئیل ناپدید شده. - متوجهام.
با بعلالذباب حرف زدم...
و به این نتیجه رسیدیم که قضیه به ازیرافیل مربوطه.
آره، من که بعید میدونم.
دیشب معجزهای عظیم رخ داد.
از اون معجزاتی که...
فقط از پس فرشتگان مقرب قدرتمند برمیاد.
که نزدیک کتابفروشی دوستت هم بود.
یعنی میخوای بگی نمیدونی کار کی بوده؟
از کجا میدونی کار خودم نبوده؟
اگه کمکمون کنی ممنون میشیم.
وگرنه...
بهشتیان ازت متنفر میشن...
جهنمیان هم میافتن دنبالت که نابودت کنن.
متوجه شدی که دارم تهدیدت میکنم؟
فصل دوم — قسمت دوم «سرنخ»
مگی!
تو از موسیقی سر در میاری.
آهنگی میشناسی که اینطوری باشه؟
گریهات گرفت که.
نه.
واقعا نمیکنی؟ آخه من...
آره، میدونم دارم گریه میکنم. صرفا یه اصطلاحه.
آهان. درسته.
پس میشه بپرسم که چرا... گریه نمیکنی؟
خب قطعا سر اون گریه نمیکنم.
نه بابا. طبیعتا نه.
یعنی چرا...
ماهها طول کشید که جرئت به خرج بدم و واسش یه صفحه موسیقی ببرم...
بعدش هم که یهویی دیشب توی کافیشاپ گیر افتادیم...
و من کاملا بیشعور بازی درآوردم...
و حالا هم با یه نفر دیگهست!
ولی جدا از اون، مطمئنم که عاشق شدم.
- اوه... - ولی طرف ازم متنفره...
- و چه کاری از دستم برمیاد؟ - هوم...
میشه بعدا درموردش حرف بزنیم؟
آخه الان توی دست و بالم معجزه ندارم.
آره، نگران نباش. متوجهام.
و درست میگی...
وظیفهات نیست که زندگی عشقی فلکزدهی من رو تعمیر کنی.
اسم آهنگ «هر روز» اثر بادی هالی و نورمن پتیه.
ادامهای برای تکآهنگ «پگی سو» بود...
که سال ۱۹۵۷ تحت انتشارات کورال منتشر شد.
عالیه.
- نسخهای ازش داری؟ - اوهوم. خیلی دارم.
یه مشروبفروشی توی ادینبرو هست.
واسشون تکآهنگ میفرستم که توی جوکباکس پخش کنن...
اونها هم واسم یه نسخه از «هر روز» میفرستن.
میگن هر آهنگی پخش میکنن تبدیل به «هر روز» میشه...
که خیلی عجیبه، البته اسکاتلندی هستن دیگه...
بیا.
وای نه.
- این که اصلا خوب نیست. - چی؟
- اومدن. حسشون نمیکنی؟ - کی رو میگی؟
و سرخود هم رفته!
به به...
- خوشحالم اینجا میبینمتون. - ازیرافیل!
گمونم دلیل اومدنمون رو بدونی.
- ما دنبال... - درود! من جیم هستم!
مخفف جیمزه. ولی لزومی نداره به همه بگم.
من دستیار کتابفروشی هستم.
No comments yet. Be the first to leave one.