Le prime 197 righe.
انگار واقعاً داری از نوشیدنیت لذت میبری.
اتفاق ظهر امروز واقعاً فاجعه بود...
اینکه جلوی آن همه آدم اونطوری رفتار کردم...
با این حال... اولین بار بود که یه مرد ازم محافظت میکرد...
به نظر من، نسبت به قبل خیلی صمیمیتر شدی.
هیچوقت فکر نمیکردم اشرافزادههایی وجود داشته باشن که حاضر باشن
برای بقیه، جون خودشون رو به خطر بندازن.
میرم یکم نوشیدنی دیگه بیارم.
احتمالاً اثر نوشیدنیه... ولی این حس اصلاً بد نیست.
شاهزادهٔ جنگجو و شاه بربر
اینکه یکی دیگه ازم محافظت کنه...
نه، نه! دارم به چی فکر میکنم؟
ایلدورن برگشته!
این صدای بچه بود؟
ایلدورن به این طرف نگاه کرد!
نوشیدنیشو پاشید بیرون!
خندهداره.
نـ-نکنه انقدر نوشیدم که دارم چیزای عجیب میبینم؟
ایلدورنه، ایلدورن!
چه جای عجیبیه برای پیدا کردن ایلدورن!
چی... چی...
این موجودای کوچولو دیگه چین؟!
میفهمم چرا شوکه شدی، سیرا.
فیور! از وقتی شام خوردیم کجا بودی؟
صبر کن، این موجودای کوچولو چین؟!
آروم باش، برای توضیح دادنش وقت زیاد داریم.
بهزودی چیزایی میبینی که از اینم عجیبتره.
پس این همون دختره، ای صدای خروشان؟
همونی که جلوی تسوکیبیکیشی از مردم دفاع کرد؟
روبرو شدن با یه اژدها شجاعت واقعی میخواد.
حالا میفهمم چرا انتخاب شده تا عروس صدای خروشان باشه.
تشکر کردن ازش هم یکی از دلیلهای این جشنه.
جشنه! جشنه!
ما یکم از نوشیدنی مخصوص درخت مقدس هم آوردیم!
هورا!
آدمای کوچیکِ بالدار، گیاههای متحرک،
همهٔ اینا انگار مال یه دنیای دیگهان...
این توهماتم دیگه تا کجا میخوان پیش برن؟!
اینکه اینقدر زود زن پیدا کردی واقعاً خودش یه دلیل برای جشن گرفتنه!
این هدایت ارواح بزرگه!
یه چیزی برات دارم. اینم تبریک من به توئه.
چـ-چرا باید همچین چیز گرونی مثل شمشیر بهم بدی؟
مؤدب باش و فقط قبولش کن.
همهٔ شمشیرهایی که تو آهنگریش ساخته میشن واقعاً شاهکارن.
مسئله این نیست!
اگه قانع نشدی، یه نگاه به تیغهش بنداز. اونوقت خودت میخوای نگهش داری.
تیغه؟ یعنی، من کیفیت شمشیرها رو خوب تشخیص میدم...
فوقالعادهست.
شاهکاره، نه؟
تیغهش کاملاً متوازنه، حتی یه نقص هم توش نیست،
ضخامتش هم دقیقاً اندازهست، شیارهای تزئینیاش هم خیلی ظریفن...
جادویی شده؟ تازه دور دستهش هم خیلی ماهرانه بالانس شده.
بینقصه... و روکشِ
دور دسته انقدر نرمه که انگار به دست میچسبه...
ولی مهمترین چیزش، همین درخشش کمرنگشه، مثل مروارید.
زیباست.
از فلزی ساخته شده که فقط ما میتونیم رامش کنیم: آلیاژ نقرهٔ خالص.
شنیدم مردم غرب بهش میگن «میتریل».
میتریل...؟
همون فلزی که تو افسانههای ارباب حلقهها و فاینال فانتزی ازش حرف میزنن؟
خودشه. ظاهراً تو اون داستانهای غربی به ما میگن دورف یا کوتوله.
اجازه بدین، میخوام چند نفر رو معرفی کنم؛
برای همین هم همهتون رو دعوت کردم، به عنوان رئیس بزرگ آینده.
سه پیر خردمند قبیلهٔ کویفتو
پیر فاس
پیر غواس
پیر بالهاث
اینها سه خردمند قبیلهٔ کویفتو هستن:
پیر فاس، پیر غواس و پیر بالهاث.
و جادوگر ایکست، لرد کارکا روث.
جادوگر ایکست کارکا روث
جوانهٔ درخت مقدس نیمهالا
و جوانهٔ درخت مقدس، نیمهالا-دونو.
رهبر بزرگ پریها ویوفومیک طوفانی و خدمتکارانش
و رهبر بزرگ پریها، ویوفومیک-دونو و خدمتکاراش.
کوتولهها، ارواح، حتی پریها...
حالت خوبه، سیرا؟
خب... راستش انتظار نداشتم چیزی خیالیتر از اژدها ببینم.
هرچی که هست، وجودشون واقعی و واضحه. اینجا اوضاع همینطوریه.
از اون گذشته، اونا شخصیتهای قصه و افسانه نیستن.
همسایههای عزیز ما هستن.
لازم نیست اینقدر گیج بشی.
مردم غرب همیشه همین واکنش رو نشون میدن، برای همین عادت کردیم.
اتفاقاً بامزهست، پس همینطوری تعجب کن! تعجبت مزهٔ نوشیدنی رو بهتر میکنه.
ای ایلدورن.
این برگ برای هیجان بیش از حد خوبه. اثر آرامبخش داره.
مـ-ممنون؟
البته بعضیها بعد از خوردنش کف از دهنشون میاد.
تا وقتی جلوی چشممن، نمیتونم وجودشون رو انکار کنم،
ولی برخلاف اژدهاها، اینکه میتونم باهاشون حرف بزنم... هضمش خیلی سخته!
برای کسی که هفت سال تمام تو لشکرکشی شرقی جنگیده،
این حجم اطلاعات تازه واقعاً زیاده.
خب، اونا خیلی جدی تلاش میکنن از غرب دور بمونن.
پس چرا خودشون رو به من نشون دادن؟
قبلاً بهت نگفتم؟
این دیدار رو بین
بزرگهای قبیلههای مختلف ترتیب دادم تا تو رو بهشون معرفی کنم.
حالا که گفتی...
میفهمم چرا بعد از حملهٔ تسوکیبیکیشی از یادت رفت.
قبیلههایی که اونا نمایندگی میکنن، همراه با ما، یعنی قدیمیترین قبیلههای کورنیم،
رویهم میشن پنج قبیلهٔ بزرگ.
رئیس بزرگ، که اختلافهای بین پنج قبیله رو حل میکنه،
از طریق آیینی انتخاب میشه که ارواح بزرگ بر اون نظارت دارن.
مردمان جورواجور، بزرگ و کوچیک، تو این سرزمین به دنیا میان،
اینجا رشد میکنن، اینجا زندگی میکنن، و آخرش به خاک برمیگردن.
ما دست در دست هم گذاشتیم
چون همهمون این قانون طبیعت رو میفهمیم.
اتحاد قبیلهای.
اسم ما، یعنی کسایی که فرهنگ مشترکی داریم، همینه.
زیر سایهٔ ارواح بزرگ.
اتحاد قبیلهای...
پس بربرها... نه،
یعنی همهٔ این نژادهای مختلف تو یه فضای فرهنگی برابر زندگی میکنن؟
آره، مگر اینکه یه بحران خاصی پیش بیاد...
معمولاً فقط رفیقهای بزم و نوشیدنی هستیم!
این بیشتر شبیه مهمونیه تا اتحاد.
صبر کن، گفتی بحران. پس لشکرکشی شرقی پادشاهی ایلدورن چی؟
چی خندهداره؟!
ببخش، قصد نداریم سؤالت رو مسخره کنیم.
ولی اتحاد قبیلهای
اصلاً تو درگیریهای منطقهای دخالت نمیکنه.
یعنی میخوای بگی جنگ ما
به اندازهٔ دعوای حیوانها سر قلمروشون اهمیت داره؟
ما در اصل خیلی هم با حیوانها فرق نداریم.
گذشته از اون، این اتحاد
برای سرکوب ملتهای دیگه ساخته نشده.
پس هدفش چیه؟
برای مقابله با خطر اژدهاهاست؟
اونم نه.
قبیلههای ما بهتنهایی میتونن با بیشتر هیولاها و اژدهاها کنار بیان.
پس یه خطر بزرگتر هست
که مجبورتون میکنه از هم کمک بخواین؟
نمیخوام اشتباه برداشت کنی.
اژدهاها بیشک موجوداتی باهوش و وحشیان.
با این حال، وحشتناک نیستن.
وحشتناک...؟
یه نوع هیولا وجود داره... ما بهشون میگیم مسخها.
چون اینجا زندگی میکنی، دیر یا زود باهاشون روبهرو میشی.
اونا مثل یه فاجعهٔ زندهان.
مسخها...؟
در مقایسه با روبهرو شدن با اونا،
ترجیح میدم با لبخند بمیرم در حالی که با ایلدورن میجنگم.
چی؟! این واقعاً ترسناکه!
خب، کافیه! دیگه بسه!
اگه به حرف زدن دربارهٔ اون آفتها ادامه بدیم، حالم بد میشه!
فکر کردم اینجا جشنه!
حق با اونه! بیاین بنوشیم و کلاً فراموششون کنیم!
موافقم.
به سلامتی عروس تازه!
بفرما! امیدوارم خوشت بیاد.
مردم کوفویک از همهٔ مردم این سرزمین سرزندگی بیشتری دارن.
خودت رو خوششانس بدون.
خـ-خب...
شاید زودتر از چیزی که فکر میکردیم بچهٔ صدای خروشان رو ببینیم!
از همین حالا خوب تلاش کنین!
از بدن قویش معلومه نسل محکمی براش میاره!
بـ-بدن قوی؟!
خدای من!
حرفهای بیخودشون رو باور نکن!
شما دوتا از همین حالا مثل زوجهایی رفتار میکنین که سالهاست با همن! چه منظرهٔ دلگرمکنندهای.
من بوسه میخوام!
بوسش کن! بوسش کن! بوسش کن!
هیچ بوسهای در کار نیست!
بوسش کن! بوسش کن! بوسش کن!
دور و برم پر از مستهاست...
این روش اونا برای برکت دادنه.
انقدر خوشحالن انگار جشن خودشونه.
فقط نوشیدنی هم نیست.
لباس و گردنبندی که پوشیدی، همهشون هدیهان.
این لباس رو تو روستای خودمون برات بافتیم.
گردنبند هم هدیهٔ ماست. ترکیبی از طلا و میتریله!
اینم؟ علاوه بر شمشیر؟
این رفیق روی شمشیر افسون گذاشته.
خودش خودش رو ترمیم میکنه، پس دیگه نگران نگهداریش نباش.
واقعاً همچین چیزی ممکنه؟
آره، به لطف جادوی ایکست.
همهٔ ما کمبودهای همدیگه رو جبران میکنیم.
مثلاً ما کورنیمها نیروی جنگیمون رو میدیم
در عوض کالاها و فناوریهایی میگیریم که خودمون نداریم.
فهمیدم...
این سرزمین واقعاً برکتداده شدهست.
سرم درد میکنه...
بیدار شدی؟
چرا یهو اینطوری صاف نشستی...؟
من فقط... خب... ببخشید.
اومدم بیدارت کنم، چون همهٔ بزرگان برگشتن خونههاشون.
الان دیگه ظهر شده؟
با توجه به اتفاقی که الان افتاد،
واقعاً حس میکنم دیشب رو توی یه قصهٔ پریان گذروندم...
ولی قصهٔ پریان نبود. واقعیت بود.
انگار هنوز چیزهای زیادی هست که باید یاد بگیرم.
خوب خوابیدی، سیرا؟
ریشِ فیور؟!
خیلی سریع رشد میکنه، برای همین معمولاً خودم رو درگیر تراشیدنش نمیکنم، ولی...
بازم همون واکنش رو نشون دادی.
مـ-من اصلاً نمیفهمم منظورت چیه!
حالا بیا ناهار بخوریم.
No comments yet. Be the first to leave one.