Le prime 198 righe.
سی نما تقدیم میکند
«تـرجمـه از سینا اِن وی» sina_n_v
سلام.
سلام.
- همه چی به راهه؟ - آره.
فقط ...
مدتی میشه که نصف شب باهام تماس نگرفته بودی.
اوه!
همه چی رو به راهه؟ هیچ اتفاقی نیفتاده،نه؟
نه،هیچ اتفاقی نیفتاده.
باشه.
اوه ...
من فقط ...
مدام فکر میکنم ...
... چقدر خوب شد که تو مهمونی دیدمت.
و من ... من فکر کردم ... فکر میکردم
... که دلم واسه بودنت تو زندگیم تنگ شده بود.
و شاید خوب میشد اگه دوباره تورو تو زندگیم داشتم.
میدونم که ما ...
ما راستش کاملا هم باهم دوست نبودیم.ولی ...
حدس میزنم کاش میتونستیم باهم دوست باشیم.
آره.
به نظر خوب میاد
باشه.
- سلام - سلام
- اوضاع چطوره؟ - خوب.
- تو چطور؟ - خوب.
اینجا جای خیلی خوبیه.
راهروم رو میگی؟
آره،میدونم.
راهروی خیلی خوبیه!
- میخوای بیای تو؟ - آره.
هی،همگی.
این کانل ـه.
- سلام،من جوآنا هستم. - خوشحال شدم از دیدنت.
- چطوری؟ - ببخشید که یکم رسمی بود،خیلی خوبه.
یکم شراب میخوای رفیق؟یکم شراب قرمز و ...
قرمز خوبه،ممنون.
پس کانل،تو با ماریانِ دوست داشتنی هممدرسه ای بودی.
- یا خدا. - و زبان انگلیسی میخونی،درسته؟
آره،آره.
و ماریان میگه که مینویسی.
اوه،نه راستش.
من خودم نزدیک بود زبان انگلیسی بخونم، رشته ی خیلی خوبی به نظر میاد.
- آره،میدونم،تا اینجا که خیلی خوب بوده. - آره.
- کانل،ماریان تو مدرسه چطور بود؟ - باهوش.
خُب،مشخصه! ولی واقعا چطوری بود؟
ازش میترسی؟
میترسی از اینکه چی قراره بگه اگه تو بهمون حقیقت رو بگی؟
اون موقع هم مردم رو نابود میکرد؟
- آره،اون موقع هم تو این کار خوب بود. - میدونستم.
ممنون بخاطر این.
- کانل،میتونی بشینی. - اوه ببخشید،البته.ممنون.
فکر کنم اینا همش نمایشه،ماریان در باطن دختر خوبیه.
من چی جِیمی،منم دختر خوبی ام؟
نه،در ظاهر دختر خوبی هستی و در باطن
یه هیولایی.
- کاملا درسته! - خیلی خوشحالم که تاییدش میکنی.
آره،خُب مشخصه که اون بهم گفت خوب،پس خوبم.
آره،فکر کنم اون ...
یا مسیح،عجب متقلبی هستی.
من متقلب نیستم، فقط تو بیلیارد کارم خوبه.
- یه تفاوتی هست. - مشکوکه! - متواضعانهس.
اوه خدای من،آره،تو واقعا غیر قابل تحملی.
درسته،بجنبید،نفر بعدی کیه؟
پِگی،به نظر میتونی چوب بیلیارد رو دستت بگیری.
من الان سرم شلوغه،ممنون.
- بهت یدونه آوانس میدم. - اوه،آره،نابودش کن.لطفا.
- نهایت تلاشمو میکنم. - آماده ی نابودیِ کامل باش.
- آماده ای که خفه بشی جِیمی؟ - بذار گرت ببره،خواهش میکنم.
واسه این آماده ای ماریان؟
اون فکر میکنه تبلیغِ نوشابه ی رژیمی ـه.
"واسه این آماده ای؟"
داری از هر لحظه ی اینجا بودن احساس تنفر میکنی؟
اینو نگفتم.
- اون باحالن،مگه نه؟ - البته.
فقط فکر نمیکنم درکشون کنم.
درکشون کنی؟
نمیدونم ...
فکر کنم یکم با دوستای من فرق دارن.
دوستای اینجات یا خونه؟
هردو.
خُب،میدونم ممکنه یکم رو اعصاب باشن،
ولی،در آخر اونا دوستای من هستن.
واسه تو متفاوته.
آره ...
- خوش اومدی. - آره.
تریسا.
خیلی عالی شدی!
- کانل،یه پیک میخوری؟ - یکی از اونا بردار.
خیلی ممنون.
- سلام تریسا. - چطوری؟
- خوشحالم که دوباره میبینمت. - آره،منم از دیدنت خوشحالم.
به سلامتی.
من گفتم فقط دارم میام یه پیک بخورم. یه پیکِ فوری!
- سلام - سلام
ممنون.
چه حسی داری؟
افتضاح.
زود رفتی.
- چی رو از دست دادم؟ - الکلِ بیشتر.
رقصِ بد به موزیکِ بد.
خبری نیست؟
نه،نه راستش.
اوه،تریسا و دوستت زود بعد از تو رفتن.
به نظر باهم راحت بودن.
جالبه،من نمیتونم شما دوتارو موقع وقت گذرونی تو مدرسه و اینجور چیزا تصور کنم.
- خُب،اینکارو نمیکردیم. - آره،با عقل جور درمیاد.
اون یه جورایی ...
... باهوشه؟
خُب،اون باهوش تر از منه.
درسته.
اون درواقع باهوش ترین آدمی هست که تا حالا دیدم.
منصفانهس.
ما بهتره بریم کتابخونه.
آره،مشخصه که من خیلی کار دارم تا باهوش ترین آدمی باشم که
تو تا حالا ملاقاتش کردی.
- فکر نمیکنم این کار ممکن باشه. - فکرنمیکنی؟ - نه
اون باهوش ترین آدمی هست که تا حالا دیدی؟
خوبین؟
- خُب،خُب،بعد از یه شب عشق و حال اومد - خوبی اِلین؟
- فکر نکنم بتونم از این یکی نجاتت بدم کانل. - شب خوبی داشتی؟
- من میرم یه دوش بگیرم. - شرط میبندم که همینطوره.
- بعدش دیگه از سر راهت میرم کنار. - اینطور بود؟ - خوشحالم میبینمت اِلین.
اون یه آدم مرموز ـه، هیچی بهت نمیگه.
بنابراین ،به جای اینکه به مدرنیسم فقط به عنوان یک پدیده ادبی نگاه کنیم
میتونیم اونو به عنوان روند تاریخی در نظر بگیریم،
که در چارچوب و همراه با دیگر روند های مهم و تحولاتِ
دهه ی 10و20 میلادی در حال آشکار شدن هست.
ممنون.
اوه،یکم تکلیف داریم.
سخنرانی جلسه ی بعد درمورد "جاناتان سویفت" خواهد بود.
سلام.
میتونم مقاله ی"جویس"تو رو بخونم؟
همونی که به خاطرش بالاترین نمره رو گرفتی
که تقریبا غیر ممکن بود.
اینو از کجا شنیدی؟
همه در موردش صحبت میکنن.
مردم خیلی اهل رقابت هستن.
آره،حق با توئه.
- من یکم دیگه میرم به انجمن ادبی. - اوه،درسته.
- آره،اونا درواقع دنبال عضو جدید هستن. - اوه،درسته.
خیلی دوست داشتنی به نظر میرسی وقتی تمرکز میکنی.
تو چهره ی خوشگل و جدی ای داری.
این چرت و پرت های کمیته حواسمو بدجوری پرت کرده.
دیشب یه مشاجره ی دیگه داشتیم.
فیل با عصبانیت از هانا انتقاد کرد و فکر کنم هردو کنارهگیری کنن.
فقط خیلی خستهکنندهس میدونی که؟
من واقعا باید اینو قبل از کلاس تموم کنم.
البته،مشکلی نیست.
چه حسی داره؟
تو مثل ستاره میمونی.
نفر اول کلاس هستی.
منظورت چیه.
لذت میبری از اینکه
اینطور شناخته بشی؟
من فکر نمیکنم نابغه یا همچین چیزی هستم.
نه،جدی میگم.
هیشکی مطالعه ی درستی نداره.
اونا فقط میان تا در مورد کتابی که تا حالا نخوندن بحث کنن.
و بعدش با اطمینان در موردش صحبت های طولانی میکنن.
و بعدش مردم گول میخورن.
و این تورو آزار میده.
فکر کنم یکم آزارم میده.
نه،ولی اینطور نیست ...
چیزی که منو ناراحت میکنه
اینه که من بیشتر اوقات به سختی میدونم که چی بگم.
مثلِ بیرون از این بحث،بیرون از کار.
مثلا،اونا نیازی ندارن که همینطوری بگردن و تظاهر کنن،
یا اینکه چیزی غیر از خودشون باشن،میدونی که ...
من حس میکنم من همینطوری میگردم
و تلاش میگم 100 نوعِ مختلف از خودم باشم.
این کار جواب نمیده ...
به نظر نمیاد اینطوری باشه.
منظورم از نظری هستش.
بعدش در مورد خونه فکر میکنم.
مدرسه و ... من فقط ...
No comments yet. Be the first to leave one.