200 baris pertama.
تيــم ترجــمــه .:: قــقــنـوس ::. .تـقـديـم مـي کـنــد
....::::هادي عليزاده و مهدي عليزاده::::.... تـيـم تـرجـمـه قـقـنـوس
شوهرم داشت روزنامه میخوند
قتلی رخ داده بود
گفتم اونجا بود؟
گفت : آره
اون گفت : امیدوارL اون عوضی که این کارو کرده بگیرند
در نهم فوریه سال ۱۹۶۳ بعد از بحث
دوست دخترم به سمت خونه راه افتاد
...سعی کردم دنبالش بگردم
اما ناگهان اون رفته بود
من نگران بودم چون یه قاتل اونجا بود
که به مردم تیراندازی می کرد
این جایی بود که من اونو در حال خونریزی تا سر حد مرگ دیدم
این یک دروغ کوفتی بود
دکمه صدایی در اطراف شهر در عنصر جنایتکار بود
اون آدم گناهکاره
اون یکی رو به تو پاس میده
برگشت برای جوانان ؛ جان باتن
اون یه تصادف و گریز بود
رزماری نامزدش بود
وحشتناک بود جان باتن مسئول بود
اون گناهکار شناخته شد
با دونستن اینکه جان باتن رو داریم میتونستیم به آرامش برسیم
وقتی این اتفاق میفته
گروهی که من باهاشون ارتباط داشتم گفتند باور نمی کنند
هیچکس اینقدر تندخو نیست
تصادف و فرار رزماری اندرسون افتضاح بود
اما باتن کار افتضاحی انجام داد
اخلاق و خشم بدی داشت
جان کاملا عاشقش بود
اون این کارو نکرد
نه فکر می کنم اون هنوز گناهکاره
خیلی از مردم هنوز فکر می کنند اون گناهکاره
خیلیها
من شنیدم که میگند اون خشم خاصی داشت
نه
با من نیست
اینجا در پشت من موفق شدم
باتن رو در ردیف جلو قرار بدم
من درگیر پرونده جان باتن شدم
حدود سی سال بعد از دستگیری اون
....اعتراف مادریل
اون مطلقا شبیه کسی نبود
که بتونه مرتکب همچین جنایتی بشه
اما من به عنوان یه روزنامه نگار کادت دادگاه های پلیس رو پوشش میدادم
تصادف و گریزها
و میتونستم ببینم که اونا میتونند خیلی خوب به نظر برسند
و خیلی خوب به نظر میاد
من از روابطم از روزهایی که در دولت بودم استفاده کردم
و تونستم به همه پرونده ها دسترسی داشته باشم
هر چند عمیق تر جستجو می کردم واضح تر می شد
که این خیلی پیچیده تر از چیزیه که تا حالا کسی بهش فکر کرده باشه
هنوز اختلاف زیادی در جامعه وجود داشت
درباره اینکه جان گناهکار بود یا نه
و به هیچ کدوم از ما حقیقت کامل گفته نشد
از حضور همه شما ممنونیم
و از دیدن چندتا دوست در اونجا خوشحال شدم
برای اونایی که منو نمی شناسند من اینجا در پرث بزرگ شدم
و در استرالیا روز ۱۹۶۳
در یه شب پنج تیراندازی در پرث رخ داد
پرث کاملا در وحشت فرو میره
همه ترسیده بودند
و من هم همینطور
اون اسلحه داره
شهر رو به کلی تغییر داد
بعد در حالی که کل نیروی پلیس
در جستجوی این قاتل بود
تنها دو هفته بعد رزماری اندرسون
موقع شب به موقع میره و توسط یه ماشین زیر گرفته میشه
و همه مدارک گناهکار بودن یه دوست پسر ۱۹ ساله رو نشون میده
جان باتن
پلیس جان رو به ایستگاه اصلی پلیس در پرث میبره
و کاراگاه ها اظهار نظر کردند
تا جایی که میتونستم به اونا گفتم
من شروع کردم به اونا گفتم که ما با هم دعوا کردیم
اون به خونه رفت و من دنبالش رفتم
و اونو درحالی که کنار جاده افتاده بود دیدم
و با عجله اونو پیش پزشک جراحی بردم
اما کاراگاه ها باورش نکردند
اونا در این کار بهترین بودند
اونا وقتی دروغگو رو ببینند میشناسند
لکنت زبان تلو تلو خوردن
روی صورتش نوشته بود دروغگو
اما پلیس ؛ اونا فقط اینطوری تصمیم نمی گیرند
اونا به مدارک نیاز داشتند
ماشین باتن در حیاط خیابون رو پلیس بود
باهام تماس گرفتند تا ماشین رو بررسی کنم
برای شرایط مکانیکی اون
تو درباره نحوه آسیب دیدگی ماشین و نوع برخوردش نظر دادی
نقاط ضربه ؛ تنش ها و بقیه چیزها
وقتی سیمکا رو بررسی کردم
دیدم که آسیب دیده
روی سپر جلو روی سپر
ماشین جان تصادف کرده بود
این پلیس ها متوجه جلوی ماشین شدند
آسیب دیده بود
و متوجه چند قطره خون روی کاپوت خودرو شدند
همینطور مقدار زیادی خون روی دستام بود
درواقع دو هفته قبل عقب ماشین تصادف کرد
و به جلوپنجره سمت چپ و چراغ جلو آسیب رسوند
اما نمیدونستم چطور خون به اونجا رسیده
اما مدارک بیشتری مبنی بر گناهکار بودن باتن هست
اونا چند جوراب و یه کمربند در صندلی عقب پیدا کردند
نشون دهنده سکس بود
اونا حلش کردند
اون یکم سرحال بود شاید یکم داشت بازی می کرد
اما بعد جواب نه داد و رفت
باتن عصبانی شد و وحشیانه به سمتش هجوم برد
و اونو زیر گرفت
برای پلیس، این مدرکی بود که باتن دروغ می گفت
اما اونا داستان منو باور نکردند
تا حالا هیچوقت در زندگیم اینقدر از چیزی ناراحت نبودم
اما سعی کردم به این موضوع فکر نکنم
...من بیشتر
من بیشتر نگران رزماری بودم
همش به اون فکر می کردم و اینکه آسیب دیده
نمی خواستم باور کنم
فقط می خواستم در یه دنیای خیالی زندگی کنم
جایی که اشتباه بزرگی بود
پلیس مصمم بود تا حقیقت رو از اون بیرون بکشه
پس مدام ازش بازجویی می کردند
این پلیس ها برمیگشتند و می گفتند
به آسیب دیدگی جلوی ماشین نگاه کن
میدونیم کار توئه
ما اعتراف میخوایم
اما بعد اوضاع خیلی بدتر شد
جان باتن گیر افتاده بود
اما هنوز یه تیرانداز اون بیرون بود
یک مرد مسلح اسرار آمیز
به دو نفر در وینسنت
و خیابان لوئیز، ندلندز تیراندازی کرد
مرد سوم به شدت مجروح شد
و مرد مسلح به سوی دو نفر دیگه تیراندازی کرد
که در ماشین پارک شده نشسته بودند
مرد مسلح در شب به همون شکل مرموزی
که اومده بود ناپدید شد
اون سرنخ های کمی به جا گذاشت
مطمئنا هر خودرویی رو گزارش می کردیم
هر بار که کسی در رو میزد
میپرسیدی : کیه؟
درها قفل می موندند
پنجره قفل میشد
دیگه بیرون نمی خوابیدیم
ما شهری بزرگ، مشکوک و ترسناک هستیم
ما باید این آدم رو پیدا کنیم
همه به هم نگاه می کردند
همه همدیگه رو می شناختند
پس همه به هم مشکوک شدند
زندگی به کلی تغییر کرد
همه افسران پلیس روی این پرونده بودند
اما هر کاری که اونا تا امروز انجام داده بودند
انگار هدر رفته بود
فکر می کنم ما در حال از دست دادن همدلی پلیس بودیم
چون اونا نمی تونستند چیزی رو که لازمه حل کنند
یک راه حل ساده
احتمالا در اون زمان حدود ۵۰۰ هزار نفر در پرث زندگی می کردند
و ۵۰۰ هزار نفر از اونا ترس جونشون رو داشتند
پس اونا از پلیس می خواستند این مشکل رو برطرف کنه و پلیس نمی تونست
فشار عظیمی روی اونا بود
چه اتفاقی میفته؟
قفل هایی انجام شده و هیچکس متهم به چیزی نیست
و این درسته
تا جایی که به مجلس رسید
که ما کارمون رو انجام نمی دادیم
سوالاتی در پارلمان پرسیده می شد
درباره اینکه چرا اف.بی.ای فراخونده نشده
اسکاتلند یارد باید به فراخوانی میشد
تا به پلیس محلی کمک های مورد نیاز رو بده
برای همین هیچ نتیجه ای
از تحقیقات ما حاصل نشد
اونا بعد یه کاراگاه از نیو سوت والز آوردند
و اونو در تیم قرار دادند
و ما از این بابت خیلی ناراضی بودیم
این باید برات خسته کننده باشه
خب همینطور بود
همه اونا اینو احساس می کردند
و بعد هیچ اتفاق دیگه ای نیفتاد
تیرانداز ساکت شده بود
و ما یکم استراحت کردیم
اون مدتی میشد که کاری نکرده بود
پس فکر کردیم که روبراهیم
اما اینطور نبود
این من بودم که در دانشگاه لباس پهن می کردم
در روز استرالیا 1963
خب، من برای تعطیلات در پاپوآ گینه نو بودم
با دوست دانشگاهیم شرلی
درحالی که با ماشین رانندگی می کردیم
از طریق رادیو اعلامیه تکان دهنده منتشر شد
که مردم در پرث کشته شده بودند
و یکی از اونا جانی استورکی بود که ما اونو می شناختیم
این حتی وحشتناک تر بود
...شش ماه بعد ما روحمون هم خبر نداشت که
به شرلی هم تیراندازی میشه
من و شرلی در سال آخر دبیرستان با هم دوست شدیم
و بعد با هم به دانشگاه رفتیم
اون خیلی کاریزماتیک بود
و کاملا جاهطلب بود
من فکر می کردم اون میخواد تلاش کنه و به
جایگاهی بالاتر نسبت به خانواده کارگرش برسه
No comments yet. Be the first to leave one.