200 baris pertama.
«ناوازا»
«اروپا مرزهای بسیاری دارد. هر مرز یک قاتل» آتیلا ژوزف - شاعر مجار
!برپا
!آهای
!بله قربان
ظرف دودقیقه بهصف بشین- !بله قربان
!برپا
!پوتینام
پوتینهامو کیورداشته؟
!اونارو پس بده !منو میکُشن
!پوگانی- !بله قربان-
!بیا اینجا
چه اتفاقی افتاده؟
.گزارش میکنم، قربان. چکمه هام گم شدن- چه وقت؟-
.در طول شب- کجا بودن؟-
.پام بودن- تو با چکمه هات میخوابی؟-
.تا از دزدیدهشدنشون جلوگیری کنم
!برای بیانظباتیت توی حیاط کلاغپر میری
هرچه که گفته شد، وای نمیایستی اما بخاطر گزارشت
فقط تنبیه خودت رو انجام میدی
متوجه شدی؟ -بله قربان- !شروع کن-
!کنراد- بله قربان-
جلوم یه دایره بکش
ظرف سی ثانیه تمام پوتینها باید اون تو باشن
بله قربان،الساعه
پوگانی- بله قربان-
چکمهتو بردار-
دارم تنبیهم رو انجام میدم
متاسفم پوگانی، فرصتت از دست رفت
در هر حال
ظرف سیثانیه پوتینهاتون رو پاتون کنید و بهصف شید
گزارش میکنم قربان من نظم رو بهم ریختم
وارد صف شو
تو برای سه هفته آب خنک میخوری
توی کار ساختن دیوارهی دفاعی
از بهار اوکراین لذت خواهی برد، مگه نه؟
شماها خیلی زود دوباره در خط مقدم خواهید بود
تا وقتی که بمیرید توی مینها پیشروی میکنین
بخاطر دزدیدن پوتینها امروز از صبحانه خبری نیست
کثافتهای از زیرِکار دررو
بهتون نشون میدم
نیازی به داد زدن نیست، ساندور
وضعیت رو گزارش بده
گروهبان، گزارش میکنم 306/2 ستون ویژهی کار
افراد سالم نودوهشت نفر، دو نفر معلول نودوشش نفر آماده قدمرو
اینجا مریض نداریم، مگه اینکه مرده باشی
همه آمادهی قدمرو باشن
"دونیمه در جهنم" "اثری از زولتان فابری" "محصول مجارستان 1961"
بگیرش
بگو یک، دو، سه، چهار
بلندتر و شاداب تر
برات کافی بود رتز؟
بله قربان، بسّمه
هنوز یه کمونیستی؟
کمونیستم قربان
بسیار خوب
تا کِی میتونی تحمل کنی؟ چون
تا ابد میتونم اینجا وایسم
افسرای گشت
میشنوی؟
احتمالا پیغام آوردن
مارو به خط مقدم برمیگردونن- من اینطور فکرنمیکنم-
همیشه خبرای خوب از طریق مقامات بالاتر میاد
گزارش میکنم، این برای شماست
حالا میبینی، اونا با یه نامه افراد رو جابجا میکنن
!اونودی
بیا اینجا
!دیو
اگه دیگه همدیگه رو ندیدیم برات بهترینهارو آرزو میکنم
منم برای تو و همه
مراقب خودت باش- زودباش برو-
به خونه برمیگرده؟
شاید
لباساتو بپوش، پسر. تو به گردان سرجوخه میری
!عجله کن! خدا لعنتت کنه
اگه به خونه برگشتی، برو پیش مادرم
و بهش بگو برام چکمه، چکمه بفرسته
خواهش میکنم برو سراغ زنم
وقتی خونه رو ترک کردم، خیلی مریض بود ...نمیدونم در چه
این نامه رو با خودت ببر- اونجا چهخبره؟-
همتون دراز بکشید، بهغیر از اونودی
چکمه دیو، برو پیش مادرم- !زمینرو نگاه کن-
عجله کن اوندی- بله قربان-
!پاشو
!درازکش
!پاشو
!درازکش
تو اونودیِ دوّم هستی؟- بله-
چرا بهت میگن اونودی دوّم؟
چون یه اونودی دیگه توی تیممون داشتیم
اما پاشو شکست و از تیم خارج شد
اونودی دیگهای هم توی تیم بود؟
اونودی دیگه؟ -نخند!؟- !جدی باش
یه لحظه...ستوان
!شکی ندارم... خودشه
این تو هستی؟- اجازه هست؟-
این منم- براوو-
سیگار میکشی؟- دانکه -فیور؟-
نه، نه، دانکه
پس چرا نوشته دیو؟
اسم مستعارمه، اونودی، دیو ...منظورم اینه که
اونا ازم خوششون میاد...
یهودی هستی؟- نه-
کمونیستی؟- نه-
پس برای چی اینجایی؟
فکر میکنم به خاطر اینهکه با سیلی زدم توی صورت توچانی
تورچانی دیگه کیه؟
یه فرماندهی نظامی که توی کارخونهمون بود
اون از مادرم سوءاستفاده کرد و این منو ناراحت کرد
گوش کن، اونودی
کاپیتان هیلیگ میخواد که به مناسبتِ تولد پیشوا جشن برپا کنه
به وسیله ترتیب دادن یه مسابقه فوتبال
ایشون تو رو بهمن معرفی کردن
اونا تیم خودشون رو دارن اسماشون رو بلد نیستم
نیاز به یه رقیب دارن
از میان ما؟
اولش میخواست که از میان سربازا تیم جمع کنه اما من بهش توضیح دادم
این کار دیگه جذابیتی نداره
تو مسئول ساماندهی تیم هستی
جمشون کن! همین
منتظر چی هستی؟
این کار ممکن نیست قربان- چی گفتی؟-
اونا یه مشت پوست و استخونن حتی توان ضربه زدن به یه سنگریزه رو ندارن
توی پنج دقیقهی اول از پا در میآن
اونا به غذای بیشتر نیاز دارن قربان
اون میگه افراد ضعیفن اونا غذای اضافی میخوان
انجام این مسابقه ضروریه گروه تئاتر نمیتونن بیان
و انجام یک سری تدارکات به عهده منه
من شخصا ترتیب غذای اضافه رو میدم
شماها تا زمان مسابقه غذای اضافی دریافت میکنی
باهاش دیگه سست نخواهید بود- متوجهم-
به یه توپ هم نیاز داریم
توپ؟ برای چی؟
برای تمرین. ما باید هرروز تمرین کنیم
و مشخصا ما کار نخواهیم کرد- چی!؟-
هیچکس نمیتونه هم کار کنه و هم فوتبال بازی کنه.
اینو تجربه بهمن ثابت کرده. اگه یه فوتبال واقعی میخواین
گمشو بیرون! چه فکری با خودت کردی؟
هیچ فکری با خودم نکردم قربان
دیوونه شدی؟ اونا قول غذای بیشتری دادن و تو قبول نکردی؟
احمق، چرا قبولش نکردی؟ چطور تونستی؟
حالا بگو قول چه غذایی دادن؟- تنهام بذار-
اسکلتها فوتبال بلد نیستن
هزار بار بهت گفتم فوتبال بازیکردن یه عمل مقدّسه
و درهرصورت من عذری بدهکار نیستم
اینجا چهخبره؟
روزا رو به علافی میگذرونین و شبا هم مسخرهبازی در میارین !خفه شین دیگه
!آَشغالای بیارزش
!گِزا
بیا! اینو بگیر
قضیهی نامه چی بود؟- نمیدونم-
از خط مقدم چهخبر؟ روسها کجان؟
بهت که گفتم، تنهام بذار
چراغ بیارید اینجا فک میکنم مایوروش مُرده
دکتر بیداری؟- دارم میام-
اون مُرده
چی ازش بجا مونده؟- یه کلاه، که پارهس-
غذا چی؟- هیچی-
!روسها
سربازای روسی
توی راهن
از بهترین مواد ساخته شده بود
ارژی فهمید خیلی گرونه ولی من گفتم دوست دارم تا ابد روی اون تخت دراز بکشم
می ارزید
درست نمیگم؟- آره، درست میگی-
وقتی جاش گذاشتم، بچمو سهماهه باردار بود
بچه الان بایستی دوماهش باشه
یعنی الان نامهش کجاست که اینا رو توش نوشت؟
خاکِ لعنتی خیلی سفته
هیچ که طول روز رو باید کار کنیم باید اون پائین قبر هم بکنیم
چرا اومدی؟ به تو که دستور ندادن
به خاطر پوتینهام
اون برداشته بودتشون، مرتیکهی حقیر فکر میکرد زنده میمونه
!کلهت پوکه دیو
چرا؟
بخاطر اینه که قبولش نکردم؟- آره-
میتونستیم غذای بیشتری داشته باشیم- که چی؟-
من به سوئیس و اسپانیا دعوت شدم. پول خیلی زیادیم بهم میدادن اما نرفتم
حالا این بهتره، مگه نه؟
نمیتونستم مادرم رو تنها بذارم
مجارستان اصلا برام اهمیتی نداره
اینا فقط یه پرچم کهنه و ژندهس نه بیشتر
داری چرند میگی، دیو
گوش کن، گِزا. تو مرد باهوشی هستی به این اعتراف میکنم
توی ادبیات و هنر حرفی برای گفتن داری
منم توی بعضی چیزا حرف برای گفتن دارم
من فقط هفده سالم بود وقتی به یه تیم فوتبال دعوت شدم
...توی اولین بازی سه گل زدم
همهی زنا میخواستن باهام همخواب بشن
تو چی فکر میکنی؟
در تمام عمرم فقط یه زنو دوست داشتم
همسرم
یهبار برای یه سیگار کشیدن سه دقیقه جاش گذاشتم
توی پناهگاه ضد هوایی یه بمب هوایی کشتش
پیش میاد پسرا ما باید از پسش بر بیایم
اصلا کسی توش هست؟ خیلی سبُکه
من گذاشتمش اون تو
اسم کوچیکش چی بود؟- میکلوش-
سِن؟- سیوچهار سال-
گِزا، مجارستان کدوم وره؟
No comments yet. Be the first to leave one.