200 baris pertama.
پس فکر کنم اسمشو بذارم...
زنی که وانمود میکنه از پنجره بیرون رو نگاه نمیکنه
این چطوره؟ دختری که میخواد چای داغ بریزه رو سر خواهرش؟ بذار ببینم...
یا من خیلی رو هستم، یا تو خیلی باهوشی.
خب، فکر نکنم نظری بدم، چون تو یه مایع داغ بالای سرم داری.
ببخشید، فقط... داشتم دن رو نگاه میکردم که تنها برمیگشت خونه.
و فکر کنم یه اسم مناسبتر برای اون عکس این باشه:
جادوگری که حسابی عذاب وجدان داره.
آخه اون یه پسر خوب بود که هیچ کار اشتباهی نکرده بود و...
پایپر، تو باید رابطه رو تموم میکردی، باشه؟ دلت باهاش نبود.
و این تنها راه بود که دل اون رو نشکنی.
میدونم، فقط احساس میکنم سر دن بیکلاه موند.
خیلی حرفا میتونم در موردش بزنم، ولی فکر کنم بهتره هیچی نگم.
ممنون.
تازه، نباید نگران گذشتهات باشی...
وقتی آیندهات امشب برای شام و فیلم تو شهر منتظرته.
میدونم، میدونم، میدونم.
اولین قرار واقعی من با لئو مثل یه زوج عادی.
و زوجهای عادی معمولاً قبل از قرار دوش میگیرن، پس بعداً میبینمت.
باشه.
سلام دودی. سلام دودی.
هی!
یکی حسابی سرحاله.
اسمش چیه؟ بیلی.
فیبی، تو که این کارو نکردی. چی؟
رفتی فیلم "بکشش قبل از اینکه بمیره" رو دیدی؟
تو سینمای فیلمهای قدیمی، نه؟
نه. چرا فکر میکنی من...؟
باشه، دیدم. ولی میدونی چیه؟ تحقیق بود.
چه جور کلاسی تو رو میفرسته فیلم ببینی؟
نه، برای مدرسه نه، برای خودم.
اگه قراره بفهمم از یه پسر چی میخوام...
بهتره از اولین پسری که عاشقش شدم شروع کنم، تو اینطور فکر نمیکنی؟
بیلی مرد ایدهآله.
اون یه شخصیت توی فیلمه.
اونم فیلمی که باید اضافه کنم اصلاً نباید میدیدیش.
وقتی دوازده سالم بود.
فکر کنم بعد از یک سال و نیم مبارزه با هیولاها...
از پس یه فیلم ترسناک برمیام.
گفتم که بیلی مرد کاملیه؟
یکی دوبار.
من جواب میدم.
میتونم کمکتون کنم؟ فیبس، کیه؟
پاشو، جادوگر بدبخت. هی!
اگه حرف خوبی برای گفتن نداری...
و بعد فقط دو نفر موندیم.
خوبی؟ اوه، آره حتماً.
یالا، یالا، یالا.
خب، کی لیف منو برداشته؟
بیلی؟ بیلی؟
باورم نمیشه که مجبورمون کردن پول بدیم.
متاسفم.
اون باید یه جایی اینجا قایم شده باشه.
فکر نمیکنی ممکنه آرومتر باشی؟ این قسمت مورد علاقه منه.
اوه، مال منم همینطور. اینجاست که بیلی میاد، و بعد اونا...
فیبس، یه طلسم نیاز داریم.
ولی ما هیچی در مورد این یارو نمیدونیم.
نمیتونم همینطوری یه دونه سرهم کنم.
اوه، داره فرار میکنه.
ای پلیدی که به نزدیک سفر کردی، تو را میخوانم که ناپدید شوی.
ای عناصر، ندای مرا بشنوید.
این موجود را از این دیوارها برهانید.
این باحالترین چیزی بود که تا حالا دیدم.
همش بخشی از نمایشه، آقا.
باورم نمیشه که کار کرد. زیادی آسون به نظر میرسید.
واو، ما زیادی برای اینا قدرتمند شدیم.
نه، نه. نه.
من از کجا باید بدونم داستانش چیه؟
پیادهروی زیر نور ماه رو دوست داره، فکر میکنه دست گرفتن رو دست کم گرفتن...
و تو اوقات فراغتش از کشتن جادوگرا لذت میبره.
این یه سوال عمومی بود فیبس.
وقتی یه شیطان میاد خونهمون، کنجکاویم تحریک میشه.
آره، خب خونه دوباره بهم ریخته.
یعنی، چرا نمیتونیم با شیطان تمیزی مبارزه کنیم؟
یا شیطان خانهداری؟
یا حتی اون کچل گنده، آقای تمیز؟
قطعاً باهاش درگیر میشدم.
چیزی که نمیفهمم ترتیب کارهاست.
یعنی، معمولاً از یه جای تاریک و دلگیر شروع نمیکنیم؟
و بعدش برای نابودی اصلی بیایم عمارت؟
یه دقیقه صبر کن. اون منو تا خونه تعقیب کرده.
میدونستم از یه جایی میشناختمش.
تو سینما بود و بعد منو تا خونه تعقیب کرد.
آره، خب، اون دلیلی برای حمله به ما داشت.
پس دیر یا زود پیدامون میکرد.
ولی سوال اینه که چرا؟ منظورم اینه که ما معمولاً کسی رو نابود نمیکنیم...
بدون اینکه بدونیم کی، چی، کجا، کی.
خب، در مورد 'چگونه' چی؟ از کجا میدونستی چطوری نابودش کنی؟
خب، طلسمی که برای بانیپ استفاده کردیم رو یادت میاد؟
خب، من اونو با طلسم اون شیطانی که شاخ داشت ترکیب کردم.
که از... پیشونیش بیرون زده بود؟
کار عالی بود. کاش همشون به این راحتی پیش میرفت.
یک پیام دارید، ساعت ۲۰:۲۳. وای خدای من، دیرم شده.
خیلی دیرمه. باید آماده بشم. بیا، اینو بگیر.
وقتی برگشتم کمک میکنم، ولی لئو... برو.
قرار تا الان چطور بود؟ اوه، همین الان بهتر شد.
میتونی تحقیق کنی، رستوران مناسب رو انتخاب کنی...
شراب عالی که منتظر و خنکه، ولی اگه خودت پیدات بشه، کمک میکنه. متاسفم.
اشکالی نداره، الان که اینجایی.
چی؟ هیچی.
فقط یه مردی بود، یه جادوگر یا اهریمن یا همچین چیزی.
یهو پرید تو خونه، و فیبی یه جوری تونست نابودش کنه.
ولی هنوز نمیدونیم کی بود. یه چیزی حس میکنم درست نیست.
ببخشید. قرار بود از کار حرف نزنیم.
اشکال نداره. تو بودی که میخواستی امشب رو از جادو دور نگه داری.
من مشکلی ندارم. میخوای از نو شروع کنیم؟
باشه.
بله؟
اوه، امیدوارم ناراحت نشی. هوس خوراکی کردم.
نه، اصلا. و برای تو.
ممنون. خواهش میکنم.
نمک نیست. میتونی از میز کناری نمک بگیری؟
حتما. ببخشید، میتونیم نمکتون رو قرض بگیریم؟
لئو!
پایپر!
سلام، دَن و همراه دَن.
آملیا، ایشون لئو هستن و...
و پایپر.
آملیا؟ همون آملیا که فقط باهاش همکار بودی؟
بفرمایید نمک.
ممنون.
خب، حداقل دیگه غصه نمیخوره.
نه.
این یه جور امتحانه؟
باشه، پس من میخوام همه چی عادی باشه،
ولی یه دختر هم یه حدی تحمل داره.
به سلامتی اولین قرار واقعیمون.
داری چیکار میکنی؟ بهت نیاز دارن؟
باشه. خب، فکر کنم همون میشد.
اگه با یه دکتر قرار میذاشتم، درسته؟
من فقط میخواستم امشب عالی باشه.
خب، بود.
من با تو بودم.
یه لحظه صبر کن. چی شده؟
اگه نمیتونیم یه قرار عادی داشته باشیم، حداقل یه خروج عادی میتونیم داشته باشیم؟
دیگه بسه این غیب شدنای تو.
باشه. باشه.
اوکی!
با هر کی که اون موقع تو سینما بود حرف بزن.
خب، ببین قبل از شروع دعوا چی شد.
نه، ولی یه آدرس پیدا کردم که ۱۵ دقیقه پیش باید اونجا میبودی.
داری درباره اون ساختمان احیا توی لارکین حرف میزنی؟
مگر اینکه تو چیزی بدونی که من نمیدونم. میدونی؟
خب، شاید درباره این نه.
باشه، تو قراره با یکی از نویسندههای کادرمون کار کنی.
فینلی برای مصاحبه دیر کرده، پس باید قبلش ازش عکس بگیری.
فینلی؟ فینلی؟ یعنی فینلی بِک؟
فینلی بِک؟
تو میشناسیش. و من فکر میکردم تو فقط یه تازهکار هستی.
باشه، اون تمام دلیل شروع به کار این تازهکاره.
اون فوقالعادهست. دیدیش؟
حضوری نه. فقط از طریق مطبوعاتش میشناسمش.
باشه، خب، منظورم اینه که، نثر این در بهترین حالت متوسطه.
اونا حتی دورانش تو آلمان رو پوشش ندادن.
اون نه تنها یه عکاس با استعداده، بلکه انگار فقط...
خیلی بخشنده و خونگرمه. یه طرفدار؟
بهانههای الکی. و میتونی بهش بگی که من گفتم.
بله، آقای بِک.
میتونیم شروع کنیم؟ من برنامه دارم.
سلام. آقای بِک، من پرو هالیول هستم.
پس کی این عکاس با حضورش ما رو مفتخر میکنه؟
اون من هستم.
تو ۱۲ سالته. اوه، من که خوبم.
من اینو تعیین میکنم.
بهم بگو قصد نداری با دیجیتال ازم عکس بگیری.
اوه، نه، نه، نه. نه الان، نه فردا، نه هیچوقت.
دیجیتال برای آماتورهاست.
مواظب باش، عزیزم. داری ذات واقعیت رو نشون میدی.
چرا یه کار مفید انجام نمیدی و برام یه چایی نمیاری؟
سلام عزیزم، مدرسه چطور بود؟
میشه یکی به من بگه قضیه این پسرا چیه؟
واقعا انتظار نداری من برای این یه جوابی داشته باشم، درسته؟
باشه، پس با یه پسری از آزمایشگاه ناهار خوردم، درسته؟
مثل قرص خواب میموند. انقدر بد بود؟
شمارهش رو نگه میدارم، شاید شبها برای خوابیدن مشکل داشتم.
اینقدر بد.
پس من اونجا نشسته بودم و با تمام وجود سعی میکردم خوابم نگیره.
و تمام مدت داشتم به دیروز فکر میکردم.
میدونم، هنوز هیچ ایدهای نداریم که اون کی بود یا چطور نابودش کردی.
نه، اون رو نمیگم.
بیلی. همون پسره از فیلم.
و میدونم که این واقعیته.
ولی چرا یه پسر مثل اون نمیتونه تو واقعیت من وجود داشته باشه؟
من اینجا دارم درباره کمبود مردای بیعیب و نقص حرف میزنم، و تو مال خودتو ظاهر میکنی.
من یکی از آدمای خوب رو پیدا کردم.
متاسفانه من اینجا هستم تا درباره آدمای بد حرف بزنم.
از اونا کمبود نداریم. آره.
اونا دیشب دنبالم فرستادن تا بهتون هشدار بدم.
باشه، جای خالی رو پر کن. اون اهریمنِ...
توهم. ظاهرا اون یه جوری از جادو استفاده میکنه تا تو جامعه خشونت ایجاد کنه.
اونا بهم گفتن که اون اینجاست تا سان فرانسیسکو رو مال خودش کنه.
یه جای زخم زیر چشمش داره. و ریش بزی؟
مشکلی نیست. ما دیشب نابودش کردیم.
مطمئنی؟
چون اونا منو نمیفرستادن... مگر اینکه اهریمن نرفته باشه.
باشه، تو به پرو زنگ بزن، من میرم سراغ کتاب سایهها.
باید برگردیم به اون ساختمان احیا.
بیلی؟ بیلی؟ ببخشید.
اوه، بیلی. بیلی؟ خب، حالا چی؟
خب، آخرین باری که اهریمن رو دیدیم، تو راهروی شش نابودش کردیم.
No comments yet. Be the first to leave one.