200 baris pertama.
داری منو میزنی
داری منو میزنی، داری منو میزنی
تيــم ترجــمــه .:: قــقــنـوس ::. .تـقـديـم مـي کـنــد
....::::هادي عليزاده و مهدي عليزاده::::.... تـيـم تـرجـمـه قـقـنـوس
مشکل چیه؟ نمی تونم بگم
این موقع جنت از اتاقش رفت بیرون به سمت پله ها
دیدم داری میکوبی روی زمین، جنت
من نمی کوبیدم
دیدم کوبیدی
جنت، صدامو میشنوی جنت؟
جنت، صدامو میشنوی؟
یک بار ما
چرا تا من بهت نگفتم آب رو بیرون نریختی؟
نه، تا من بهت نگفتم نمی خواد کاری بکنی؟
جنت، جنت، جنت
جنت صدامو میشنوی؟ صدامو میشنوی جنت؟
خیلی خوب جنت، آفرین
یک دختر خوب اینجاست
دختر خوب، خیلی خوب
من خودمو خیلی سرزنش کردم
درواقع من تنها رفتم تو ماشین مارگارت و بیل هنوز اونجا بودن
تقصیر من بود، چون من مرکز توجه بودم
چرا من؟
چرا برای من اتفاق افتاد، خانواده ما؟ چرا؟
واقعا تا به حال اینقدر مصاحبه و مستند سازی انجام ندادم
و از اونجایی که همیشه برای انجام هرکدومشون شک داشتم
چون دوباره برگشت می خوردن
و احساساتی هستند که در تمام زندگیم سعی کردم ازشون فرار کنم
آره، این یکی رو یادمه
وحشت تو صورت مادرم معلومه آره
این یکی آره
وقتی از تخت کشیده شدم
ناراحت میشم تو رو اینطوری می بینم
منو وحشتناک ناراحت کرد
آره، یادمه که کاناپه چرخید
وارونه شد
فقط وارونه شد و آره
و روی اون نشسته بود و بعدش افتاد
افتاد روی زمین
احساس عجیبه مثل برگشت زمان به عقب
واقعا آره، همه اون سال هایی که گذشت
الان که به عقب نگاه می کنم
یک چیز هایی می تونست وارد زندگیمون بشه وارد خونمون
ممکنه چیزی بوده که از من انرژی می گرفته؟
ژوئن
اکنون جنت شیش هفته رو با راهبه ها تو خونه می گذرونه
ما برای کمک به اون تلاش خودمون رو مضاعف می کنیم
ولی هیچ دکتری، روانپزشکی
و روانشناسی که شاهد وضعیت تغییر یافته اون بودن
نتونستند در مورد تشخیص به توافق برسند
روانپزشکی که پزشکان محلی با اون مشورت کردند
پیشنهاد داد از اون خونه بریم و خانواده رو تنها بزاریم
موریس خیلی مرد دلسوزی بود
هیچ شکی نیست که اون مراقب خانواده بوده
این مهمه چون به عنوان محقق فیزیکی
احتمالا می خواهید که پدیده ها تا یک زمان خوب ادامه داشته باشن
می دونید، ولی این معمولا اتفاق نمیفته ولی شما
کاملا مشتاق این مدارک هستید، از طرفی
به عنوان یک انسان، با کسانی برخورد می کنید
که وضعیت بسیار آسیب زایی رو پشت سر گذاشتند
و درنتیجه، از این دیدگاه شما می خواهید این پدیده متوقف بشه
من کابوس های وحشتناکی داشتم
شب ها خیلی طولانی میشد
الان که به گذشته نگاه می کنم نمیدونم چطوری سالم موندم
من فقط می خواستم فرار کنم
یادم میاد نگران جنت بودم
فقط ذهنی، فیزیکی، احساسی
برای آروم بودن و نترسیدن
و این مقدار تنش، واقعا به کمک احتیاج داشت
بیست و شیشم، ژوئن
درنتیجه موافقت شد که جنت رو ببریم بیمارستان مودلی
زیر نظر دکتر پیتر فنیک
رئیس بخش نورولوژیک
پسرهای زحمت کش به من گفتن
ما یک پدیده ی عجیب ارواح خبیث در خانه انفیلد داریم
دختری به نام جنت که به مکان های عجیب می رفت
به نظرتون اون صرع داره؟
و درواقع فکر می کنم،خوب صرع و ارواح خبیث
بعید می دونم
ولی مطمئنا ارزش ویزیت جنت رو داشت
فکر کردم دارم میرم خونه
ولی خیلی سوپرایز شدم که تو بیمارستان موندم
یادمه چهل و هفت سال پیش بود
ولی به اجازه جنت نیاز بود که بخوام دربارش روبروی دوربین صحبت کنم
من متخصص اعصاب و روان هستم اعصاب مخصوص عصب های مغز هست
روان مخصوص رفتار هست اگر به این دقت کنید
افرادی که اختلالات رفتاری داشتند به من ارجاع داده می شدند
من به حس آگاهی هم علاقه داشتم
و همچنین علایق من گسترده تر از
علم ساده ی تقلیل گرایانه بود
چیزی که من می خواستم بدونم این بود
آیا آثار ارواح خبیث می تواند
صرع و تغییرات رفتاری ایجاد کند روی آدم
ما آزمایش های زیادی روی اون انجام دادیم تا بفهمیم
آیا مبنایی برای تغییر رفتار اون وجود دارد یا خیر
اونها می خواستن بدونن چه تغییری در مغزم ایجاد شده
وقتی که جوون هستی، درک میکنی، فکر میکنی
روانپزشکی یعنی چی؟ میدونی؟
مردم فکر می کنن، دیوانگیه
اونها تو خودشون رفته بودن چون دیوونه بودن
ولی دلیل های متفاوتی داشت
چیزی تو بدن هست؟ یا چیزی تو مغز هست؟
یا چیزی تو گذشته اتفاق افتاده؟
همه ی آزمایش های فیزیکی نرمال بود
درنتیجه درگیر گزینه ی رفتاری شدیم
چیزی که اون زمان درمورد ارواح خبیث می دونستم
این بود که معمولا اونها جایی هستند که
تنش های زیادی در خانواده وجود داشته
من واقعا تا به حال به اون نوار ها گوش نداده بودم
ولی یک جورایی منو می بردن به گذشته انگار می خواستن یک چیزی بهم یاد بدن
فکر می کنی چرا تو رو انتخاب کرده بودن؟
به نظرت چرا برای تو اتفاق می افتاد؟
خوب، جواب واضحی براش ندارم
ولی قبل از همه این اتفاق ها پریشانی زیادی تو خونه بود
به نظرم برمیگرده به زمانی که پدرش اینجا بود
منظورم اینه، به بچه ها اجازه نمیداد بازی کنن
بهشون اجازه نمیداد اسباب بازی ها رو ببرن بیرون
اگر مشاجره ای بیرون بود سریع اونها رو می برد تو خونه
این ماه دو ساله که رفته چهاردهم این ماه
وضعیت خیلی ضعیفی داشتم
و بعد از رفتن آقای هادسون خیلی احساس افسردگی داشتم
همه ی مسئولیت ها روی دوش من بود، همه نگرانی ها
یکدفعه فهمیدم چقدر زندگی سخته و چقدر سخت بوده
و همه چیز چطور ساخته شده، متوجه شدم
فکر میکنم زیادی احساسشون سرکوب شده
شاید به این ربط داشته باشه
تنها دلیله که میتونم بهش فکر کنم
الان که به گذشته نگاه میکنم
استرس و تنش زیادی تو خونه بود
ناراحتی از رفتن جانی به مدرسه
طلاق پدر و مادر
یادم میاد قبل از ده سالگیم
پدر و مادرم مرتب با هم دعوا می کردن
یک روز، نفهمیدم مادرم چیکار کرد
رفت که در جلویی رو باز کنه
پدرم با آرنج زد بهش
اینو خیلی خوب یادمه
و یادمه که خیلی شرایط بدی شد
شروع کردن به داد زدن و کتک زدن همدیگه
یادمه پدرم منو انداخت زمین
و بهم گفت، دیگه بیشتر از این اینجا زندگی نمیکنه
من و مادرت طلاق می گیریم
بعدش زندگی ما عوض شد
و بعد زیاد چیزی از دوران بچگیم یادم نمیاد
این روی من خیلی تاثیر گذاشت منظورم اینه، پدرم خیلی آدم زود خشمی بود
اون حوصله نداشت
ولی وقتی اون رفت من گریه کردم
با نبودنش انگار یک چیزایی گم شده بود
ضربه ی سختی بود برام، واقعا، آره
این چیزیه که من میگم، درسته؟
تو بوی بد میدی مارگارت
اینو به من گفتی
استرس عاطفی زیادی تو خانواده بود
تو امروز عصر از مغازه برگشتی
اما استرس چطوری میتونه از نظر فیزیکی محیط اطراف رو تحت تاثیر قرار بده؟
چطور همه اینها تو یک تصویر قرار میگیره؟
صندلی که روی تخت جنت افتاده
مامان، اون منو اذیت میکنه
یا مسیح، اون روحه
کشو های کمد باز میشد و به سمت در کشیده میشد
ضربه ی شدید به پنجره
چی شده؟
الان صندلی رفت اونور
و این مبل جلوی ما واژگون شد
هیچ وقت دوست نداشتم تنهایی از پله ها برم بالا
انگار یک چیزی اونجا بود
احساس می کردم یک چیزی پشت سرمه
الان بهم بگو اینجا چیکار می کنی و چرا اینجایی؟
بهتره بهتون بگم من واقعا کی هستم؟
واقعا؟
بعضی مردم باید واقعا ببینن تا باور کنن
ولی اگر یک بار تجربش کنی می فهمی که واقعیه
بیست و هفتم 1978در بیمارستان مودلی
خوب، جنت بیا اینجا و دهنت رو بیار نزدیک میکروفون
خوب، ما صداتو می شنویم آره
بسیار خوب
بهم بگو، وقتی تنها بودی
تو نیستی
وقتی تو تنهایی اتفاقی نمیفته
میتونم تضمین کنم دیگه هیچ اتفاقی نمیفته
واقعا؟ تازه این حس رو گرفتم
ولی وقتی با مارگارت و مامانت هستی
احساس میکنی این نیرو داره بیشتر میشه؟ آره بیشتر میشه
احساسش چطوریه؟ منظورم اینه
آره، آخرش با فریاد مامان سر من تموم میشد
چون برای من اتفاق میفتاد
برای همین میگم انرژی میاد سمت من
همه چیز دور من ساخته شده
دوست دارم تو یک اتاق کوچیک مال خودم بخوابم، میدونی منظورم چیه؟
دوست داری از الان خودت تنها بخوابی؟
آره
منظورت چیه، کسی کنارت نباشه؟ آره
خودم میتونم دکوراسیون اتاق خواب یا هرچیزی رو انجام بدم
آره، بهتره انجامش بدی این خیلی مهمه درواقع
به محض اینکه رسیدی خونه باید انجامش بدی
آره، می خواستم یک قلمو بگیرم فقط یک قلمو و فرار
یک رادیو داشتم
یک رادیو گرفتم و کل شب باهامه
آره چرا تنها و بدون کسی؟
عجیب بود، به نوعی که توی اون سن به حرف من گوش میدادن
No comments yet. Be the first to leave one.