159 baris pertama.
...ایرمیویی
،میدونی، تا قبل از اینکه باهات ملاقات کنم .یه چیزی بود که داشتم دنبالش میگشتم
...این قطب نما
...جایی که این قطبنما ما رو به اونجا هدایت میکنه
.اون اونجاست
،آدم وحشتناکی که وقتی من هیچ کَسُ کاری نداشتم که پیشش برم .منُ به خونهـش برده بود
،تنها داستانی که از خودش داشتُ بهش میبالید ".داستان زمانی بود که توش نقش اول زندگیشُ بازی کرده بود"
خوب به یاد دارمش، چون هر دفعه که .اون اتفاق میوفتاد، مجبورم میکرد تا بهش گوش بدم
...تو یه روز آروم که برای ماهیگیری بیرون رفته بود
.با یه کشتی سوخته مواجه شد
،جنازهای که بدون وجود هیچ شعلهای .همچنان درحال سوختن و دود کردن بود
،بدنی که با وجود اینکه دو نیم شده بود .هنوز درحال تکون خوردن بود
.یکی دیگه که تمام امعاء و احشائش بیرون ریخته بود
،ولی تو انتهای کابین .هنوز شخصی بود که به آدما شباهت داشت
...ولی اون
.دیگه شرایط برگشتن به اجتماعُ نداشت
این دیگه چه کوفتیه؟
یعنی چیز ارزشمندیه؟
...اون...قـ-قطبنما
...جایی که اون قطبنما آدمُ بهش هدایت میکنه
.اون اونجاست
.یه گودال غول پیکر
.مکانی طویل که تا ته دنیا ادامه پیدا کرده
.من...من طاقت نگاه کردن بهشُ نداشتم
...اونجاست. شهر طلایی اونجاست
.داخل اون گودال کُشندهی غولپیکر
.همچین چیزی گفت
.بعدش سریع ریغ رحمتُ سر کشید
هی، قشنگ بود، مگه نه؟
.هی، ببین، منُ تو شبیه هم نیستیم
فهمیدی؟
!هوی
.من مثل تو یه آدم خودشیفتهی لافزن نیستم
...خودمُ آماده کردم
...برای هدفم
...برای هدفم
...برای هدفم
...نه
.نه، فقط آرزوشُ داشتم
.برم به جایی که...هیچکس منُ نشناسه
...راجع به شهر طلایی .میگن که حتی آشغالها رو هم به طلا تبدیل میکنه
...حتی یه دختر بدردنخور مثل تو رو ...حتی این تیکه گوشت بی ارزشُ
،یعنی اگه ببرمت اونجا ممکنه طلا بشی و برگردی؟
،باید به جایی برم که .طنین اون صدا، دیگه نتونه آزارم بده
.خیلی ستمه
،هر چقدرم که تمرین کنم .بازم هیچوقت نمیتونم جلوی دریا زده شدنمُ بگیرم
.از آخرین توقفمون تو بندرگاه، 20 روز گذشته
همچین بد نمیشد اگه بعضی وقتها میتونستیم .ماهیهایی رو که میگیریمُ با ساکه بخوریم
،طبق معمول، کاپیتانمون، وازوکیان .داره حشراتی رو که از کف عرشه جمع کرده رو میخوره
.میگه که از مریض شدن جلوگیری میکنه
،جدا از اینا ...افقیـه که هی از دیدم محو میشه و
.چند لحظهی بعد دوباره دیدمُ فرا میگیره...
.هی تکرارُ تکرار میشه
.دیگه حالم از حالت تهوع شدن بهم میخوره
.خوبـــه
.اصلا هم خوب نیست
!داری به استفراغ کردن عادت میکنی
...و-ولی، غذای با ارزشم
!نگرانش نباش بابا
.هنوز اندازهی یه ماه دیگه جیره داریم
.در ضمن، دیگه تقریبا رسیدیم
...به نقطهی که قطبنمای ستارهای راست وایساده
،تو این دریای ناشناخته و بادهای دیوونهکنندهـش .این تنها چیزیه که میتونیم بهش تکیه کنیم
اشکالی نداره که این دست خـ-خودم بمونه؟
!معلومه که نه
.الان دیگه تو یکی از سه حکیم گانجایی
،وقتی اون قطبنما رو آوردی پیشم .حس کردم که این سرنوشتم بوده
.اللّهوکیلی میگم، تو راهنمای ما تو این سفر هستی
.پس نگرانش نباش
.اعتقادات من معمولا درست از آب درمیان .دیگه تقریبا رسیدیم
.نه، اللّهوکیلی میگم
.خبدیگه! من برم یُخته موش بِشِکارم
.جدی نگیرش
!بِلَف
.منظورم این نیست که اون دروغگوئه ...به نظرم دیگه خودت درک میکنی
،بعضی وقتها چه اون و چه ما ".حقایقی رو که حس میکنیمُ نمیتونیم با کلمات بیان کنیم"
.واسهی همینه که اون معمولا این شکلیه
،اولش، ما چون فکر میکردیم اون فقط خیال پردازی میکنه ...زیاد جدی نمیگرفتیمش، ولی
.واقعی بودن...
.شاید اولش بگی اون نظرشدهای چیزیه
.اگه آمادهاید، محموله رو اونجا تخلیه کنید
،ولی اگه طرفمون اونه، حتی اگه شهر طلاییای هم وجود نداشته باشه .بازم پیداش میکنه
اون اضافه شدنت به گروه و تبدیل شدنت به یکی از .سه حکیمُ هم پیشبینی کرده بود
.این قضیه برای یه روز قبل از آفتابی شدنتـه
.این توانایی، قدرتیه که بهش هدیه شده
میگم، بِلَفِ، واقعا اشکالی نداره که من جزء سه حکیم باشم؟
.من...از این تواناییها ندارم
چـ-چطوری قراره به کارتون بیام؟
...منظورم اینه که، با این بدن کریهای که دارم .حتی ارزش فروخته شدن هم ندارم
.تنها کاری که ازم برمیاد، مراقبت کردن از بقیهـست
زیبایی از نظر تو چیه؟
...چیـ...زه... یه چیزی مثل تو ...پر از اعتماد به نفس یا یه همچین چیزی
.نمیدونم
.به دیده قشنگ اومدن چیزی، دلیل بر زیباییش نیست
.اگه چیزی زشت به نظر میاد، دلیل بر زشت بودنش نیست
.چشمات...خیلی قشنگن
.زدی تو خال
.زیبایی به چشمهای آدمه
متوجهی؟
.منظورم چشم فیزیکی نیست
.منظورم نگاهیه که توشه
...موقعیت، مقام، اعتبار، ظاهر
،و حتی اعتماد به نفس... .ماهیت واقعی زیبایی نیست
،اگه به طرز وحشتناکی سوخته باشی
،حتی اگه دچار ظلم شده باشی
.حتی اگه اجازهی پا پس کشیدن نداشته باشی
...با اشتیاقُ علاقه به نگاه کردن ادامه بده
.نگاهی که تو چشمها قرار داره، طبیعت حقیقی زیباییـه
.تو چشمهای سیاهی داری
.نگاهت باید رو تاریکی متمرکز باشه
،چونکه روشنایی حقیقی که تا حالا کسی موفق به پیدا کردنش نشده .فقط تو تاریکی محض وجود داره
.تازه تو خیلی بیشتر از چیزی که تصور میکنی، توانا و دوستداشتنی هستی
.خیلی زیاد
،مهم نیست چقدر کثیفُ کریه باشه .چشمای من هیچوقت اشتباه نمیکنن
،هر وقت دوباره اون صدا اومد سراغت .چیزهایی که گفتمُ به یاد بیار
!وئِکو! لطفا بیا اینجا
!ساماشورا تب کرده
!زودی میام
طبق معمول، پدر تواضعُ درآوردی، مگه نه؟
!نخیرم
!فقط سعی دارم یکم عمیق تر به مسائل نگاه کنم
بقیهی کشتیها چطورن؟
.فقط ما و جامی باقی موندیم
!وازوکیان! ببین
!اون یکی از محمولههای جامیـه
...احتمالا همین الانشم
!...بِلَف، وازوکیان، قطبنما
!...میگم، اون
!اون دیگه چیه؟
...جزیرهای تو بخش غیرقابل کشتیرانی دریا
!...باید خودش باشه
!کی میخواد اولین نفر بره تو ساحل؟
!خیلیخُب !برید تو کارش
!بالاخره داره شروع میشه
،صداتونُ به گوش وطن متروکمون !مردمی که ترکشون کردیم، برسونید
!این قدمهای شماست که بی عدالتی رو درهم خواهد شکست
.واقعا وجود داره
...اون
وازوکیان، کسی تا حالا .چیزی راجب این آدما بهمون نگفته بود
!اِهــه؟! چی؟
.عالیه. ماجراجوییه و این هیجاناتش
...جالبه. چه حروف عجیبی
"این یعنی "گودال غولپیکر؟
چطور پیش میره؟
،بهنظر میاد افراد قبلیای که اومده بودن اینجا .خشنُ سلطه جو بودن
.تمایلی به تبادل اطلاعات ندارن
چی؟
بِلَف، ایـ-این آقاهه چی داره میگه؟
...ارزشمند
...چیز ارزشمند
شکل قسمت اصلی؟
اون میگه که حاضره .در ازای قطب نما به ما کمک کنه
.بفرمایید
مطمئنی؟
این چیزیه که خیلی وقته بهش چشم دوختی .زنجیر هدایت گر و گنجینه توئه
.مشکلی...نیست
".هدف نگاه من در تاریکی نهفته"
اوه؟
...مـ-من میخوام برم دنبالش
No comments yet. Be the first to leave one.