200 baris pertama.
آه، بیلی، لطفاً منو تنها نذار!
حدس بزن کیه؟
واقعاً تموم شده؟
آره، سالی مِی، تموم شده.
واقعاً واقعاً؟
من الان اینجام.
و تا وقتی من باهاتم، همهچی عالی پیش میره.
قول میدی؟ - قول میدم.
تو قهرمان منی، بیلی!
و به نظر منم تو محشری، سالی مِی.
کول؟ - فیبی، سلام.
فقط یه ترفند کوچیک بود که از اهریمن توهم یاد گرفتم.
اما من...؟ - اینجا چیکار میکنم؟
مطمئن نبودم چه واکنشی نشون میدی.
فکر کردم این یه راه امنتر برای اینه که بهت بگم برگشتم.
برای همیشه.
خب، امشب خیلی بهم خوش گذشت، جاستین.
واقعاً؟ یعنی، جدی میگی؟
دلیل اینکه میپرسم اینه که یه کم ساکت به نظر میومدی.
نه. فقط، میدونی، خیلی چیزا تو ذهنمه.
با عروسی پایپر و این داستانا.
آها، حتماً.
البته، اگه من آدم شکاکی بودم، فکر میکردم به خاطر منه.
مسخره بازی در نیار.
پس ناهار فردا سرجاشه؟
آره، ساعت ۱ دنبالم میای؟
قرار گذاشتیم. باشه.
شب بخیر. - شب خوش.
هی!
اوه، پرو، تازه ساعته ۹ شده و قرار تو تموم شده؟
چقدر مثل کارتونای دیزنی رفتار کردی!
جاستین صبح زود جلسه داره.
آهان. پس تصمیم گرفتی...
که دعوتش کنی عروسی یا نه؟
نه، دارم وقتکشی میکنم.
ببین، میدونی، پسر خوبیه.
مهربونه، ولی خیلی قابل پیشبینیه، میدونی.
هیچ رمز و رازی نداره، هیچ ظرافتی تو رفتارش نیست.
میدونی، گذشته از اینا...
دعوتنامه عروسی قطعاً یه معنی خاصی داره.
اینکه بلده پاپیون ببنده؟ نه، اینکه رابطه جدیه.
میدونی، یعنی داره به یه جایی میرسه.
تمام اون عاشقانه ساختگی، قاطی شدن با خانواده، تنشهای پنهان...
همه اینا دلیل محکمتریه برای یه عروسی خوب، ساده و خصوصی.
تلاش خوبی بود، آقا.
باشه، برنامهریز عروسی فردا ساعت ۱۱.
راه دررویی نیست، خبری از تلپورت نیست، هیچی.
حتی امتحانشم نکن.
نمیدونم. فقط نمیخوام اون...
خودش رو برای یه ناامیدی بزرگ آماده کنه.
چطور میشه یه عروسی عادی داشت وقتی یه روح قراره خطبه بخونه؟
و داماد مرده؟ لئو، حتی سعی نکن سر از کارش دربیاری.
باشه؟ این عقده سیندرلاست.
هر دختری اینو تجربه میکنه.
من تمام زندگیم رؤیای این روزو داشتم.
عروسی پایپر؟ نه، عروسی خودم.
یعنی، من بزرگترم. من باید همه کارا رو اول انجام بدم.
من باید اول حرف میزدم و ارتودنسی میکردم.
و دوستپسر پیدا میکردم و شوهر میکردم.
هی، پرو؟
میشه رژ لبتو قرض بگیرم؟
چی؟ رژ لبم تموم شده. اشکالی نداره؟
آره، راحتی!
قابلی نداره!
حرف فیبی شد، وقتش نیست بیخیالش شین؟
خب، اون در مورد کول اعتراف کرد.
لئو، نمیشه که همینجوری وانمود کنی یه اهریمنو نابود کردی.
و بعد دو ماه بگی "اوه، بچهها، متاسفم، این کارو نکردم."
میدونم، ولی هر چی که هست...
فکر نمیکنم دیگه بخوادش تو زندگیش.
شاید نه، ولی این به این معنی نیست که دیگه سعی نمیکنه ما رو بکشه.
دنتالین.
کاهنه دنتالین.
موفق بودی؟
اون همونقدر زیباست که گفتی.
مطمئنی این به لبهاش خورده؟
کاملاً. تمام شب مراقبش بودم.
جسارت نباشه...
ولی تو از اینکه پرو هالیول رو زن من میکنی، چی گیرت میاد؟
من بنده حقیر سورس هستم، زایل.
هیچی.
جز فوایدی که همهمون میبریم...
هر وقت که خوبی به بدی تبدیل میشه.
با این حال، با تمام پیوندهایی که برقرار کردی...
به نظر میاد باید چیزی گیرت بیاد. مخصوصاً برای این یکی.
یه غنیمتی هست...
که نظرمو جلب کرده.
گفته میشه کتاب سایههای هالیول...
جادوییترین کتاب بین همهشونه.
کتاب سایههای جادوگرا؟
گرفتن اون نباید زیاد سخت باشه.
این یکی سختتره.
شرارت نمیتونه لمسش کنه.
گرچه، تبدیل کردن پرو به موجودی شیطانی...
خواهرهای و کتابشون رو هم شیطانی میکنه.
جادوی اونا به هم وصله.
خب پس، خودم برات میارمش.
به عنوان نشونه سپاسگزاریام.
اول از همه.
آوردن جادوگر اینجاست تا بتونم مراسم رو انجام بدم.
این معجون برای همینه
ببوسیش، فلجش میکنه
بعد از اینکه به عقد هم درتون آوردم
اون به خواب عمیقی فرو میره، جایی که به اهریمن تبدیل میشه
باشه، پس هرچی سنتیتر باشه بهتره، از نظر من
مارش عروسی شروع میشه و من از پلهها میام پایین
پس گلریزون نداریم؟
نمیدونم. باید داشته باشم؟
مگه اینکه بخوای از کِیتِ سر کوچه بپرسی
فکر عالیه، شاید بتونه چند تا از دوستای پریش رو هم بیاره
یا غولها، حتی بهتر
غولها؟
آره، غولها
خانواده پدریمون خیلی کوتاه قدن
باشه، بیخیال گلریزون شیم. باشه
خب، من فکر میکنم حداقل باید نردهها رو با حلقههای گل تزئین کنیم
شاید حتی تم گل رو تا خودِ محراب هم ادامه بدیم
چند نفر مهمون در نظر داری؟
بذار فکر کنم، پنجاه، شصت نفر؟
شصت نفر؟ مثلاً کِیها؟
خب، همه آدمای پیتری هستن، دوستامون
و دَریل، و بابا، مامان
مامان؟
پایپر، واقعاً فکر نمیکنم بتونی اونو حساب کنی
اگه بخواد چیزی بخوره که باید حسابش کنیم. باور کن، اون چیزی نمیخوره
فکر میکردم مادرت فوت کرده
درسته، همینطوره
منظورم این بود که امیدوارم روحش اونجا باشه
حق با توئه، اون حساب نیست
حالا، فکر کردی چه پیشغذاهایی دوست داری
احیاناً؟
سوسیس پیچی
لئو، من... من یه چیز کمی شیکتر میخواستم!
من جواب میدم
ببخشید
ما هنوز باید مجسمه یخی رو سر جاش بذاریم
الو؟ اوه، سلام جاستین
مشکلت چیه؟ چرا داری این کارو میکنی؟
چون این یه فاجعه در راهه، واسه همینه!
خب، اگه همینطوری ادامه بدی، همینطور هم میشه
پایپر، دوستت دارم
و هیچ چیزی بیشتر از این نمیخوام که عروسی رؤیاییات رو داشته باشی
ولی داری با این کار خودتو گول میزنی
ما به برنامهریز عروسی نیاز نداریم، فقط به خودمون نیاز داریم
شاید تو به برنامهریز عروسی نیاز نداشته باشی، ولی من دارم
نمیخوام نگران هیچی باشم
به همین خاطر، اگه صبح مجبور باشم با یه اهریمن بجنگم
میدونم که گلها سر وقت سر جاشون هستن
من نگران گلها نیستم، نگران مهمونام
منظورم اینه که چطوری همه چی رو بهشون توضیح بدیم؟
یعنی، ازدواج یه فرشته نور با یه جادوگر، اصلاً سنتی نیست
معلومه
باشه جاستین، اونجا میبینمت. خداحافظ
هی فیبی، برای مدرسه دیرم شده
میخوای برسونمت؟ جاستین قرار نبود برای ناهار دنبالت بیاد؟
ماشینش خراب شد، پس من میرم اونجا میبینمش
و من فکر کردم که
میتونستیم حرف بزنیم، میدونی؟
سعی کنیم این قضیه کُل رو پشت سرمون بذاریم
باید برم
باشه، راستش رو بگو
فکر میکنی دارم تو کارای عروسی زیادهروی میکنم؟
الو؟
باشه، چرا فیبی بدون کتاباش میره مدرسه؟
باشه، چرا پرو جواب سؤال پایپر رو نمیده؟
شاید چون نمیخواد
هر دو خواهرش باهاش قهر باشن
باشه، من باید برم جاستین رو ببینم
میشه رژ لبم رو پس بدی؟ چه رژ لبی؟
همونی که دیشب تو کلاب قرض گرفتی
من نبودم
آره، حتماً تو رو با یه پایپر دیگه اشتباه گرفتم
باشه، از چیزی که اینجا میگذره لذت ببر، چون عالی به نظر میرسه
باشه، خداحافظ
کُل؟
فیبی
میدونستم میدونی کجا پیدام کنی
این به خاطر خراب کردن فیلم مورد علاقمه
و، اوه، آره، زندگیم هم!
فیبی، نمیخوام بشنوم، کُل
دیگه ازت دل بریدم. نمیخوام دیگه هیچ ارتباطی باهات داشته باشم
من اینو باور نمیکنم. اوه، واقعاً؟
باورش کن، چون اگه یه بار دیگه ببینمت
کاری رو میکنم که خیلی وقت پیش باید میکردم
که اونم اینه که اون ریخت بیمصرفت رو نابود کنم
ظاهراً دوری دقیقاً باعث دلبستگی بیشتر نشده
فیبی، صبر کن!
هی! ببین، من با رو کردن خودم و تماس گرفتن با تو یه ریسک بزرگ کردم
حداقل کاری که میتونی بکنی اینه که به حرفام گوش بدی!
من تمام این مدت داشتم قایم میشدم
از این قلمرو به اون قلمرو تلپورت میکردم
تا سورس نفهمه که تو اون ریخت بیمصرف منو نابود نکردی
تو تنها کسی هستی که میدونی من زندهام
راستش، این درست نیست
نمیتونستم به خواهرهام دروغ بگم، مجبور شدم بهشون بگم
باشه
اشکالی نداره. میفهمم
تا وقتی که به لئو نگفته باشی
به خاطر خدا، چرا یه آگهی تو روزنامه نزدی؟
به کل دنیا بگو! میدونی، شاید باید همین کارو میکردم!
No comments yet. Be the first to leave one.