200 baris pertama.
«رنگ ارغوانی»
ترجمه و زیرنویس: «آپامه زمانی»
سیلی! نِتی! همین الان برگردید خونه.
خیلیخب دخترا، مامانتون شام خورد.
سیلی، تو زشتترین خنده رو توی دنیا داری.
هنوز تمومش نکردی؟
یه دختره!
نه.
- من میخوامش. - هیس. سیلی.
نتی!
بهتره به کسی جز خدا حرف نزنی.
این کار مامانت رو از پا درمیاره.
خدای عزیزم، من چهارده سالمه.
من همیشه دختر خوبی بودم.
شاید بتونی بهم یه نشونی بدی.
بذار بدونم چه بلایی داره سرم میاد.
یه روز بابام اومد و بهم گفت،
«تو کاری رو میکنی که مامانت نمیخواد انجام بده.»
حالا، من دو تا بچه از بابام دارم.
یه پسربچه به اسم آدام، اون رو وقتی خوابیده بودم، برداشت...
و یه دختر به اسم اولیویا...
که اون رو هم از تو بغلم برداشت...
بعدش مامانم مُرد...
در حالیکه جیغ میزد و نفرین میکرد...
... برای اینکه قلبش بارها شکست.
خدای مهربون، اون جوری رفتار میکنه که انگار دیگه نمیتونه من رو تحمل کنه.
فکر نمیکنم که پسرم رو کشته باشه.
شنیدم که اون رو به یه واعظ و زنش فروخته.
به این امیدم که اون یکی رو برای ازدواج پیدا کنه.
دیدم که اون به خواهر کوچولوم چجوری نگاه میکنه.
اون ترسیده.
ولی من بهش میگم: «من با کمک خدا ازت مراقبت میکنم.»
- یالا! هل بده! - بجنب! بجنب!
گاری رو همینجا نگه دار.
- یالا! برو بالا! یه نگاه بنداز! - بریم بالا!
خدا جون، اون با یه دختر از شهری به اسم «گِرِی»، اومد خونه.
اون تقریباً هم سنِ منه ولی اونا الان دارن با هم ازدواج میکنن.
خواهر کوچولوم، نتی رو یه مردی همش میپاد.
زنش مرده. دوست پسرش وقتی از کلیسا میرفته خونه، اون رو کشته.
با این وجود سه تا بچه داره.
اون نتی رو تو کلیسا دیده.
حالا هر یکشنبه بعدازظهر، آقا میاد اینجا.
از این رو نباید نابخردانه و سبکسرانه در این راه وارد شد...
... مگر خاضحانه و هوشیارانه و ترسان از خدا. بیاید دعا کنیم.
پروردگارا، تمنای مغفرت و رحمت برای برادرمون، دیود هریس داریم!
آمین!
آمین!
من میخوام با دخترت نتی ازدواج کنم.
الان به یه نفر احتیاج دارم.
کسی رو ندارم مراقب بچههام باشه.
اونا با هم میجنگن و همدیگر رو زخمی میکنن و گاهی روی زمین بالا میارن...
... در حالیکه باید به مزرعهم برسم.
من از نتی خیلی خوب مراقبت میکنم.
نمیتونم بذارم نتی رو بگیری. اون خیلی جوونه.
اما بهت میگم چی کار کنی، می تونم بذارم سیلی رو داشته باشی.
به هر حال اون بزرگتره و باید اول ازدواج کنه.
اون باکره نیست، اما انتظار دارم که این رو بدونی.
اون دست خوردهاس، دو بار.
سیلی زشته ولی با سخت کوشی ناآشنا نیست و میتونه یاد بگیره.
و خدا هم کمکش میکنه.
میتونی هر کاری که بخوای رو بکنی. مجبورت نمیکنه لباس و غذا براش فراهم کنی.
اما نتی، مطلقا نمیتونی به دستش بیاری. نه حالا و نه هیچ وقت دیگه.
خب، من تا حالا به اون یکی نگاه هم نکردم.
بذار دوباره ببینمش.
سیلی، آقا میخواد یه نگاه دیگه بهت بندازه.
تکون بخور. گازت نمیگیره.
بچرخ.
این کار رو واسه چی میکنی؟
خواهرت داره به ازدواج فکر میکنه.
چرا این بیرون وایستادید؟ منتظر چی هستین؟
- این مامانِ جدیدِ شماست. - اون مامان من نیست.
هی هارپو! بیا اینجا!
هارپو! برگرد اینجا! بیا اینجا بچه!
بیا اینجا. بیا.
هارپو! ازم فرار نکن پسر!
من گریه نمیکنم.
اونجا دراز کشیدم به نتی فکر میکردم، در حالی که اون روی من بود.
موندهام که اون در امانه یا نه.
و بعد راجعبه اون زن زیبایی که توی اون عکسه، فکر میکنم.
میدونم کاری که اون داره با من میکنه، با اون هم کرده.
و شاید هم اون این کار رو دوست داشته.
یا خدا!
هارپو، بهت نگفته بودم که زین من رو تمیز کنی؟
تمیز کردم، بابا.
هارپو، این کپکهای این کنار رو ببین.
به خاک روش نگاه کن. به نظر نمیاد تمیز شده، پسر.
رو قاطر جدید بوده، جوئی. نمیتونستم از روش برشدارم.
اون منو گاز میگرفت و لگد میزد.
آخرین بار کِی موهاش شونه کرده؟
نه از وقتی که مامانشون این کار رو میکرد.
بیا، برو زین رو تمیز کن، یالا.
مجبورم موهاش رو کوتاه کنم.
نه، نه. نه. شگون نداره که یه زن موهاش رو کوتاه کنه.
این کار کل روز طول میکشه.
خفه شو!
نمیتونم. دردش میاد.
دیگه حاضر جوابی نکن.
همون کاری رو بکن که من بهت میگم.
خدا جون، من دختر بچهام رو دیدم.
میدونم که خودش بود.
اون دقیقاً شبیه من و بابام بود.
بیشتر از اینکه ما شبیه به هم باشیم.
دختر کوچولوم جوریه که انگار از چیزی ناراحته.
اون چشمهای من رو داشت، درست مثل چشمهای الانِ خودم.
انگار هر چیزی که من میبینم، اون هم میبینه.
- امروز حالتون چطوره؟ - خوبم.
- شما چطورید؟ - خوبم، ممنون.
- همسرتون چطوره؟ - اونم حالش خوبه.
خیلی خوشگله.
آره. میخوام برای خودم و دخترم یه لباس جدید درست کنم.
باباش خیلی خوشش میاد.
باباش کیه؟
آقای «ساموئل».
آقای ساموئل. اون کیه؟
کشیش ساموئل.
این پارچه رو میخوای یا نه؟ مشتری های دیگهای غیر از تو هم داریم.
بله آقا. پنج یارد میخوام، آقا.
- چیزی میخوای، دختر؟ - نه، آقا!
دختر کوچولوتون رو چند وقته که دارین؟
١٥ام، هفت ماهه میشه.
میتونم بغلش کنم؟
اگه دوست داری، آره.
سرش رو بپا. مواظب باش.
بیا.
فکر کنم مال خودمه.
قلبم میگه که اون مالِ منه.
ولی نمیدونم که اون مال منه یا نه.
اگه بچه من باشه، اسمش اولیویاست.
من روی همه کهنه هاش اسم «اولیویا» رو گلدوزی کرده بودم.
همینطور هم یه عالمه ستاره و گل گلدوزی کرده بودم.
اون وقتی که بردش، کهنهها رو هم برداشته بود.
اسمش چیه؟
پائولین.
اما من اولیویا صداش میکنم.
- بیا عزیزم، بیا. - اولیویا.
- بیا. بیا. - اولیویا.
اولیویا.
چرا اولیویا صداش میکنین وقتی اسمش این نیست؟
به نظر تو اون شکل اولیویا نیست؟
تو رو خدا به چشماش نگاه کن.
فقط کسی که پیره، چشمایی مثل این داره.
برای همین منم بهش میگم پیرِ زن.
خب، از حرف زدن باهات خوشحال شدم.
شوهرم منتظرمه.
دختر، تو میخوای چیزی بخری یا نه؟
ممنونم، آقا.
- اینا رو هم بدید به آقای جانسون. - بله، آقا.
نتی!
سیلی!
نتی!
سیلی!
خیلی خوشحالم که میبینمت!
نمیتونستم از خودم دورش کنم. میتونم اینجا پیشت بمونم؟
نتی میتونه برای یه مدت پیش ما بمونه؟
حتماً. اون الان جز خانواده ماست.
بین تو بابا چه اتفاقی افتاد؟
نمیتونستم از خوم دور نگهش دارم.
همه چی رو امتحان کرد. میدونی که چه جوریه.
دیگه اونجا برنمیگردم!
میشنوی چی میگم؟ قبلش میمیرم، سیلی.
گم شید!
اجازه نده تحقیرت کنن. بهشون نشون بده که کی رئیسه.
اون رئیسه.
تو باید بجنگی، سیلی. تو مجبوری.
نمیدونم چطوری بجنگم.
تمام چیزی که میدونم اینکه چطور زنده بمونم.
نتی، امروز خوشگل شدی.
سیلی، پسرم شامش رو میخواد.
لباس قشنگی پوشیدی.
«وای، نتی. چه پوست قشنگی داری...»
«... و چه موهای قشنگ و نرمی داری.»
«وقتی نزدیکت میشینم بوی خوبی میدی. و دندونات...»
اون راجعبه دندونات حرف زد؟
آره، درمورد اینکه چقدر میدرخشن.
«سیلی! پسرم شام میخواد. آشپزخونه باید تمیز شه. گاوها رو باید بدوشی.»
«لباسم باید رفو شه. شلوارم باید بدوزی. کفشام باید برق بزنه.»
«بچههام غذا میخوان.»
«و وقتی تو خسته شدی...»
«میپرم روت و کارم رو انجام میدم...»
«قبل از اینکه تو حتی بتونی بگی آمین».
تو باید خیلی زود از اینجا بری...
قبل از اینکه اون بهت دست بزنه.
نه.
اگه نتونم با تو حرف بزنم، چی کار کنم؟
میتونیم نامه بنویسیم.
- تو میتونی خوب بخونی؟ - نمیتونم بگم که میتونم.
پس من باید به جای هر دومون برم مدرسه.
هر دومون باید خوب یاد بگیریم قبل از اینکه اون ما رو از هم جدا کنه.
آره!
سیب. سیب. س-ی-ب. سیب.
سیب.
اتو.
اتو. ا-ت-و. اتو. اتو.
کتری. ک-ت-ر-ی. کتری.
کتری.
تخم مرغ. ت-خ-م-م-ر-غ. تخم مرغ.
قفسه. ق-ف-س-ه.
No comments yet. Be the first to leave one.