118 baris pertama.
"ترجمه شده توسط گروه پيشگام" مترجم: «تارخ علیخانی»
کمپانی روسچیچو...
پروژه جدیدی تقدیم میکند:
اولین فیلم ملی...
در ژانر فانتزی.
آلیتا، اثر یاکوف پروتازانوف...
بر اساس رمانی اثر آلکسی تولستوی با همین نام.
این فیلم با ترمیم فریم به فریم...
و موسیقی زمینه جدیدی...
با همکاری آهنگسازان...
الکساندر اسکریابین، ایگور استراوینسکی
و الکساندر گلازونف منتشر شده است.
چهل و پنجمین ترجمه گروه پيشگام "ترجمهي فيلمها به انتخاب شما"
در چهارم دسامبر سال 1921، در ساعت 18:27 به زمان اروپای مرکزی...
تمامی ایستگاههای رادیویی زمین پیغام عجیبی دریافت کردند.
آنتا...ادلی...اوتا...
آنتا...ادلی...اوتا...
آنتا...ادلی...اوتا...
مسئول ایستگاه رادیویی مسکو، مهندس لوس بود.
و پیام را مستقیما به مرکز رمزگشایی فرستاد.
در مرکز تخلیه ایستگاه قطار کورسکی.
در میان کارکنان ایستگاه، ناتاشا یعنی همسر مهندس لوس هم حضور داشت.
سرباز ارتش سرخ یعنی گوسف برای استراحت از خط مقدم بازگشته بود.
مرکز رمزگشایی موفق نشد چیزی از پیام اسرارآمیز بفهمد.
ممکنه پیامی از مریخ برای مخترعین زمینی باشه؟
دوست نزدیک و همکار لوس، یعنی مهندس اسپیریدونوف.
هرچیزی ممکنه! شاید...
توی مریخ نگران من و تو شدن!
بیا اینجا آقا داماد خوشحال. همسرت دوباره زنگ زده.
میتونم امروز زودتر کار رو تموم کنم. بیا پیشم.
آنتا...ادلی...اوتا... 6-27.
تمام فکر و ذکر لوس مشغول یک چیز شده بود...
سفر به مریخ و تخیلاتی که همیشه داشت.
ملکه آلیتا.
خوشکا، خدمتکار محبوب آلیتا.
حاکم تاسکوب.
گور، نگهبان انرژی سیاره.
مدلی از دستگاه توسط گور ساخته شده...
تا حیات بر روی سیارات دیگر را تماشا کند.
کشف بزرگیه، ولی باید راز بمونه... نباید کسی خبردار بشه!
دنیاهای دیگه رو بهم نشون بده. کسی خبردار نمیشه.
خیلیخب، عصر بیا برج انرژی تابشی.
عصر.
فقط زندگی مردم یه سیاره همسایه رو نشون میدم.
وقتشه برگردیم. ممکنه تاسکوب ما رو ببینه.
لبهام رو با لبهات لمس کن. مثل کاری که زمینیها میکنن.
اسپیریدونوف کل شب رو خونه دوستش موند...
و با هم روی ساخت سفینهای برای سفر به مریخ کار کردند.
کاش میتونستیم منبع انرژیای پیدا کنیم...
که میتونست به جاذبه زمین غلبه کنه!
از همان روز اول گوسف زیاد به بهداری سر میزد.
پرستار ماشا.
در سال 1921 راهآهن پر مسافر بود.
همرزم ارلیخ و همسرش یلنا.
جا نداریم. برو بخش بانوان.
واقعا که خیلی...
از اینجا برو! گستاخ!
من نشانی یه دوست قدیمی رو دارم ویکتور. بیا امتحانش کنیم!
آن روز داشتیم جیره غذایی مرکز تخلیه رو پخش میکردیم.
من بخاطر گذشته عصبانی نیستم یلنا.
بهش بگو که من برادرت هستم.
نان گندم...
ویکتور کارلویچ ارلیخ...
کی برات نامه نوشته؟
آنقدر جذابی که باورم نمیشود...
با من به این سردی برخورد کنی...
حسادت میکنی، نه؟
غذایی که ارلیخ آورد باعث شد بتونیم چیزی بخوریم...
که در مسکو کم پیدا میشد. و «گذشتهی زیبا» رو فراموش نکن.
یعنی چی؟ این شراب ترشه! شرابی که قبلا خوردیم رو یادمه...
قبل اینکه روابط انسانی انقدر حساس و ظریف شوند...
بله... قبل آنکه دستور دریافت کنیم...
روزها گذشتند و لوس با لجبازی به آزمایشهایش ادامه میداد.
بعد هر آزمایش ناموفق به رویاپردازی میپرداخت.
آنتا...ادلی...اوتا...
ببخشید من رئیس کمیته مجلس هستم. باید وظیفم رو انجام بدم.
باید آزمایشگاهتون رو برای شخص دیگری تخلیه کنید.
میدونستی قبلا هم رو دیدیم؟ یادت میاد؟
ایشون ارلیخ هستند، مستاجر جدید ما.
در مرکز تخلیه مراحل آمادهسازی نمایشی درحال انجام بود.
باهامون بیا، خیلی خوش میگذره.
یلینا با موفقیت دستورات همسرش رو اجرا میکرد.
در روز نمایش ناتاشا جیره غذاییای در باشگاه دریافت کرد.
به عنوان یک مقامدار در شوروی، وضعیت مالی ارلیخ خوب بود.
یک کیسه شکر برای آقای پاولو.
شکر خریدم... باید قایمش کنیم! زود!
گفتم که میتونیم بوقلمون رو آماده کنیم.
افراد مرکز تخلیه تصمیم گرفتند که از اجراهای دانشگاهی پیشی بگیرند.
همرزم گوسف دستیار اول کارگردان است.
شکلات واقعیه!
من باید برم خونه. خیلی کار دارم.
کشفیات ناخوشی در مرکز تخلیه رخ داد.
رئیس مرکز تخلیه رفت تا به رئیس بازپرس جنایی کمک کنه.
بررسی کنید و در صورت لزوم منزل ارلیخ را تجسس کنید.
من استعداد دارم. قسم میخورم که دارم... بهتون ثابت میکنم!
شهروند کرواتسوف، دوباره تکرار میکنم.
من شما رو استخدام نمیکنم. به نظرم صلاحیت کافی رو نداری.
باید میرفتم پیش اسپیریدونوف که جوهر چینی بگیرم.
خسته شدی همرزم؟ درکت میکنم. خیلی درکت میکنم.
از همهچیز خبر دارم. توی جیب کتت پیداش کردم.
دروغ میگی. همیشه دروغ میگفتی!
شب اول دعوا به طرز غم انگیزی طولانی به نظر میرسید.
دوست داری بریم جشن و همراه همرزمها خوشگذرانی کنیم؟
به مهندس لوس، مدیریت ولخوفستروی.
بابت زحماتی که در این یک سال کشیدید ممنونم...
میری؟
کراوستوف تصمیم گرفت خودش در مورد پرونده شکر گمشده تحقیق کند.
جلسهی «تاجران»...
همه بلیطها فروخته شده. خوبی پولی در میاری!
چه خسیس! یک مدال در طول هفته!
هر یادآوری از پیام رادیویی اسرارآمیز...
باعث میشد قوه تخیلش قویتر شود.
چندین روز بود که آلیتا نتوانسته بود زمین را ببیند...
امروز نشست بزرگان بود.
اگه بری برج کسی متوجه نمیشه.
چطور جرئت کردی دستگاهی که گور ساخته رو از من مخفی کنی؟
تو ملکه هستی، ولی حاکمین ما هستیم. برج تعطیل خواهد شد.
پس به دستور بزرگان...
No comments yet. Be the first to leave one.