200 baris pertama.
فکر نکنم بتونیم از پسش بربیایم
مجبوریم. تو شرایط سختتری هم بودیم
قبلاً. ولی وقتمون داره تموم میشه
فکر نکنم موفق بشیم. فیبی، میتونیم این کارو بکنیم، باشه؟
اگه فقط یه گاز کوچیک تو ردز بزنیم،
هنوز میتونیم به "بیایمان" ساعت ۹:۳۰ تو آوالون برسیم.
فیلم خارجی؟
فکر کردم داریم یه فیلم هیجانانگیز میبینیم. نه، میخوام دیگه به کول فکر نکنم
و قایمموشکبازیش با شیاطین و نمیخوام یادش بیفتم.
پایپر؟ لئو، سه رای برای فیلم "بیایمان"ه.
خب، یه فیلم هیجانانگیز هم بد نیست.
باشه، یه لحظه صبر کن. رای دو به دو شده؟
این جدیده. به قدرت چهار خوش اومدی.
من درخواست بازشماری آرا دارم.
صبر کن، هیچوقت جواب نمیده.
یه چیزی بهم میگه که الان دیگه دلت نمیخواد هیچکدوم از این دو تا فیلمو ببینی.
هی. هی.
خیلی نگران بودم. میدونم، متاسفم.
نمیتونستم برگردم تا وقتی که اوضاع امن بشه.
الان امنه؟ فکر کنم آره.
فعلاً.
هی، خوش برگشتی.
ممنون، خوشحالم برگشتم.
دوست دارم گپ بزنیم ولی برای فیلم دیرمون شده.
میخوای بیای؟ به یه رایدهنده نهایی نیاز داریم.
راستش، امیدوار بودم من و فیبی بتونیم تنها با هم گپ بزنیم.
برای من که خوبه. چائو.
فیبی و کول رو نگاه کن، سعی میکنن یه زوج عادی باشن.
میدونی که این یعنی چی. آره، آره، آره.
ما میریم فیلم هیجانانگیز رو میبینیم، انگار که به اندازه کافی آدم بدهی ترسناک
تو زندگیمون نداریم. باشه، بیا بریم.
داشتم نگران میشدم که نکنه به موقع برنگردی
برای جشن فارغالتحصیلیام.
اون رو به هیچ قیمتی، نه این دنیا و نه اون دنیا، از دست نمیدادم.
واقعا اینجا برای تو امن نیست، درسته؟
نه— آره، هست. منظورم اینه که
حداقل من اینطور فکر میکنم.
پس مشکل چیه؟
حقیقت اینه که نمیدونم تا کِی میتونم این کارو ادامه بدم.
چه کاری؟
میدونی، این فرار کردن و قایم شدن.
حتی اگه تمومش کنم، کجا برم؟
من هنوز نیمه انسانم ولی نمیتونم برگردم.
از طرف دیگه، تو دنیای شما هم جایی برای من نیست.
چی داری میگی؟
فقط دارم میگم که پیچیدهست.
لازم نیست اینطور باشه، وقتی جادو با ماست. من داشتم فکر میکردم.
مگه طلسمی تو "کتاب سایهها" نیست که بتونه قدرتهامو ازم بگیره؟
صبر کن، تو میخوای از قدرتهات دست بکشی؟
اگه نداشته باشم، وسوسه نمیشم ازشون استفاده کنم. میتونم فقط خوب بمونم.
تو این کارو برای من میکنی؟
آماده باشین برای انجمن برادری!
کول، چی شده؟ خار داره میاد!
انجمن برادری رو متوقف کنین! نه لوکسیرون!
میشناسیش؟ آماده باشین برای انجمن برادری!
نه، ولی اگه حواسش به حرفاش نباشه
فیبی، نکن!
نه!
کجا بودی؟
چی شده بودی؟
تو الان برادرمو نابود کردی.
میدونی کول، کلی چیز علیه ماست.
من فقط فکر کردم حداقل میتونم رو صداقت تو حساب کنم.
من هستم.
باشه، پس تو فقط یادت رفته بود که یه برادر داری؟
اون از اون جور برادرها نیست.
مگه چند مدل برادر وجود داره؟
پیچیدهست. میدونی، من از این کلمه متنفرم.
باشه، ما داشتیم میفهمیدیم
قاتل واقعی کیه که یهو پیجر زنگ زد.
پس بهتره این یه اورژانس واقعا مهم باشه.
خب، من قاتل واقعیام.
من همین الان برادر کول رو نابود کردم.
این که خیلی بهتر از فیلمه!
نمیخواستم منو ببینه.
و به خاطر همین یه بیگناه رو از دست دادیم.
یه پیامبر خیابانی بیچاره که داشت درباره انجمن برادری داد و بیداد میکرد.
انجمن برادری خار؟
آره. عضو بودم. عضو هستم.
یعنی چی؟ منظورش چیه؟
باید بهمون میگفتی.
تو ۱۰۰ سال کلی کار انجام دادم. طول میکشه تا بهتون بگم چی شده.
باشه، خب اونا کین؟ اونا یه گروه نخبه هستن.
اونا مستقیماً به منبع پاسخگو هستن.
خودش اعضا رو انتخاب میکنه.
بعدش یه سوگند خونی یاد میکنن برای یه تعهد وفاداری مادامالعمر.
آهان، اون مدل برادر!
الان تنها چیزی که مهمه اینه که اونا دارن خودشونو نشون میدن.
حتما یه نقشه بزرگ در دست دارن.
پس چرا یه واعظ خیابانی پیر و دیوونه رو کشتن؟
چون همه اونا دیوونه یا انسان نیستن.
بعضی هاشون پیشگوهای جادویی هستن که میتونن اتفاقات واقعی رو پیشبینی کنن.
ولی اونا پر سر و صدا و آشفتهان واسه همین مردم نادیدهشون میگیرن.
اگه با بازرس موریس تماس بگیری
بهت میگه که بقیه پیامبرها هم کشته شدن.
برای چی؟ فقط برای حرف زدن درباره گروه تو؟
انجمن برادری نمیتونه ریسک کنه که کسی بفهمه اونا دارن چیکار میکنن.
باشه، پس دارن چیکار میکنن؟ هیچ ایدهای ندارم.
دیگه دقیقا عضو معتبری نیستم.
پیامبری که سعی کردم نجات بدم داشت درباره لوکسیرون حرف میزد.
شرکت اینترنتی؟ چی؟ شیاطین هم حالا برای خودشون سایت میخوان؟
نه، حتماً قضیه پیچیدهتر از این حرفاست.
باشه فیبی، تو نت رو چک کن. پایپر، تو هم برو سراغ کتاب سایهها.
ولش کن. نمیتونید با یه تحقیق ساده جلوی "برادری" رو بگیرید.
و اون لگدها و قدرتهای معمولیتون.
جسارت نباشه.
چرا، توهین شد. نه، راست میگه.
اونا خیلی فراتر از هر چیزی هستن که تا حالا باهاش سروکار داشتید.
پس نمیتونیم همینطوری ولشون کنیم که برن.
باید یه راهی باشه تا بفهمیم چه نقشهای دارن.
یه راه هست.
اینکه من برگردم. کول.
اگه میخواید بفهمید اونا چه غلطی میکنن، چاره دیگهای نداریم.
باشه، ولی با این کار خودت رو در معرض "منبع" قرار میدی.
میکُشتت. شاید هم نه.
اونا احتمالاً قبلاً تو این دنیا خودشونو نشون دادن و جا خوش کردن.
لازم نیست کامل برم زیرپوستیشون.
یه جورایی منطقی به نظر میاد.
خب، البته که از نظر تو منطقیه.
تو همیشه دنبال راهی هستی که کول رو از زندگی ما بندازی بیرون.
فیبی!
این قضیه به اون ربطی نداره فیبی.
به خودم مربوطه. نه.
به همهمون مربوطه.
ممکنه یه مشکلی داشته باشیم.
با یکی از پیامبرها؟ نه.
همه کسایی رو که هدف گرفته بودیم حذف شدن، از جمله مال تریگ.
پس مشکل چیه؟ تریگ گم شده.
هیچ جا نمیتونم پیداش کنم.
یعنی یکی از نقشهمون باخبر شده.
غیرممکنه. تا وقتی که پیامبرها مردن...
به جستجوی برادرمون ادامه بدید. من باید جذب شدنم رو کامل کنم.
ما باید رو به جلو حرکت کنیم.
نگرانم، نه فقط بابت کول، بلکه فیبی هم.
یعنی، فرستادن دوبارهاش به اونجا مثل فرستادن یه الکلی به یه مهمونی پر از مشروبه.
فقط داریم زمینه سقوطش رو فراهم میکنیم. موافقم.
خب، ببینید، این قضیه با هم رأی دادن واقعاً خیلی بامزه بود.
اگه اینقدر رو اعصاب نبود.
یعنی شاید رأی شما دو تا از حالا به بعد باید یه دونه حساب بشه.
شرط میبندم اگه با شما رأی میدادیم مشکلی نداشتید.
چی میشه اگه از دستش بدیم؟ تو که نمیخوای اون مسئولیت گردنت بیفته، نه؟
باشه، ببین، تنها رأیهایی که مهمَن مال فیبی و کوله.
و کول هم خودش داوطلب شده.
خب، پس شاید فیبی بتونه منصرفش کنه.
درسته، واسه همینه که به یه نقشه دیگه نیاز داریم.
پس شما دو تا با هم روی کتاب سایهها کار کنید.
و من به موریس زنگ میزنم ببینم چی میدونه.
فیبی، من باید برم. عمراً. نمیتونی.
فیبی. معجون قدرتگیر رو یادت میاد؟
که حدود یه ساعت پیش ازم خواستی، وقتی هنوز همه چی گل و بلبل بود؟
خب، من یه فکری دارم. فقط یه کم وقت میخوام.
فیبی، من باید برم.
وقتی رفتم به قدرتهام نیاز دارم. چرا؟ میخوای چیکار کنی؟
فقط قاطی میشم، همین. هیچ کار شیطانی نمیکنم.
خب، بذار من مطمئن شم که نمیتونی.
من باهوش و محتاط خواهم بود.
هر دو ساعت بهتون خبر میدم.
چطور؟ تابشت رو ردیابی میکنن.
اگه توی دخمه همدیگه رو ببینیم، نه. اون دومین جای امنیه که میشناسم.
امنترین جا کجاست؟ پیش تو.
فکر کردم بهم افتخار میکنی. به چی؟
به اینکه خودکشی میکنی؟ من برمیگردم.
همیشه برگشتم.
چطور اینقدر مطمئنی که این بار برمیگردی؟
کول، تو ماهها ازشون قایم شدی.
نمیفهمم. سرت جایزه گذاشتن.
و حالا یهو حاضری خودت رو لو بدی؟
برای چی؟ برای خیر.
تو یادم دادی که کنار نکشم و نذارم شیطان پیروز شه، که برای خیر بجنگم.
تنها کاریه که میخوام بکنم.
میکُشنت. من یه نقشه دارم.
نگران نباش.
این کار درستی هست فیبی.
تو اینو میدونی، ما هر دو میدونیم.
دخمه، دو ساعت دیگه، باشه؟
ورناک!
خب، ببین کی برگشته.
بکُشیمش؟ یه دقیقه دیگه.
بلتازر.
بیا تو، بیا تو.
چه خوب که برگشتی خونه تا بمیری.
در واقع، اومدم کمک کنم. شنیدم پیامبرها داشتن حرف میزدن.
ترسیدی نقشهتونو خراب کنن. کی گفته ما نقشه داریم؟
تارکین، تو همیشه یه نقشه داری.
و بعد از هر کاری که کردی، فکر میکنی میتونی همینطوری...
برگردی و از جایی که ول کردی ادامه بدی؟
من اینجام تا کار درست رو انجام بدم، ورناک.
برای برادری.
واقعاً؟
و تو ممکنه چی پیشنهاد بدی که سر خیانتکارت رو نجات بده؟
پیامبر رو.
واقعاً انتظار داری باور کنم که پیامبر رو کشتی؟
اون یه تهدید برای شما بود.
سرت جایزه گذاشتن و با این حال هنوز به فکر مایی.
برادری در اولویته. شعار زندگی یا مرگ.
تریگ مأمور شده بود اون پیامبر رو بکشه.
دیدیش؟ نه.
رفیق قدیمی من چطوره؟
رفیق قدیمیت به طرز مشکوکی گم شده.
برادرها گم شدن، پیامبرها دارن حرف میزنن...
No comments yet. Be the first to leave one.